با مکث وکشدار هم که پلک زدم بیشترازسی ثانیه نشد ، چشم باز کردم دیگراونبود ، فقط چشم انداز پشت خاکریز بود،دود و تانکی که در آتش می سوخت.خودش پای خاکریز افتاده بود.

برای شلیک که نشانه رفت دست روی  گوش هایم گذاشتم، چشم بستم. ازانفجار آتش عقبه آر پی جی لرزیدم، چشم بازکردم .موشک به تانک خورده بود و مرمی داغ  فشنگ تک تیراندازدشمن بعثی بر پیشانی او بوسه زد. 

همان جا که وقتی مادرم ما را از زیر قرآن رد کرده بود بوسید، گفت:

- اول می سپارمتون به خدا بعد می سپارمتون به هم .

سپس به من به عنوان برادربزرگتر نگاه کرد که فقط سی ثانیه ازحمیدبزرگتر بودم .