وقتی مطمئن شدیم قعطنامه به تنهائی می تواند جای چندین لشگر کار کند وجلوی صدام را بگیرد راضی شدیم برگردیم.زیر پل ورودی پادگان دوکوهه سوار قطار شدیم.درها بسته شد و سر وصدای دربان های قطار در بوق ممتد وکشدار قطار گم شد.صدای سایش آهن بر روی آهن کم کم زیادتر می شد.همه به کنار پنجره ها هجوم بردیم.هر پنجره شش نفرازسرو کول هم بالا می رفتیم.انگار ما ایستاده بودیم و دوکوهه حرکت میکرد.دوکوهه ی با ابهت وبا وقار آرام از جلوی چشمان بهت زده ونا باور ما دور می شد.با خود گفتم آیا دوباره دوکوهه را می بینم. نفس های همه حبس شده بود.قطره های اشک بود که بر روی سنگ های زیر ریل رها می شد.روی دیوار هر ساختمان یک شهید ما را نگاه می کرد.دستواره از ساختمان ستاد لشگر به ما لبخند میزدودورتراز او همت.آخرین پلاک شناسائی مان را در مُشت می فشُردیم.