نقش اوزیادنبودیعنی اصلا نقش نبود.درآخرین پرده چندثانیه درقاب درمی ایستاد دست بالای چشم می گرفت دوردست هارانگاه می کرد،نقش یک همسر منتظر،همسرحمید یک رزمنده مفقودالاثر.

نمایشنامه تمام شدهمه خوشحال ازموفقیت دراجرای نمایش  سن راترک کردند.چراغ ها روشن شد سالن تئاتریک پارچه نورشد اوایستاده بود به بهترین نقشی که تا آن روز به او محول شده بود فکر می کرد.

سالها گذشت اودیگرهیچوقت روی سن نرفت، بازی نکرد، نقشی نگرفت . حس آخرین نقش را برای همیشه حفظ کرد.