تخریب چی سری تکان داد مشغول خنثی کردن مین والمری شد. تاسف می خورد از این که  نگهبان کم سن وسال با چه اصراری بی جهت او را به سنگر کمین کشانده بود.

نوبت تعویض نگهبان که سر رسید آنقدر با تلفن قورباغه ای این طرف آن طرف تماس گرفت تا تخریب چی را به سنگر کمین فرستادند.

نگهبان روز اول که به آن سنگر آمد آنجا را تمیزومرتب کرد. کوله اش را خالی کرد خرده نان، دانه های  شکر، پوست تخمه های ته کوله را از پنجره تیربار به بیرون تکاند. پنجره ای رو به دشمن  که  هر چیز به درد نخور، آب شستشوی سر وصورت و ظروف را از آنجا بیرون می ریختند.

 یک دانه تخمه آفتابگردان که کنار مین افتاده بود توی خاک ریشه دواند، کم کم رشد کرد. آفتابگردان جوان میان  شاخک های مین والمری ، سیم های تله  و خاردار رشد کرد.هرچه بزرگتر شد بیشتر اسیر آنها شد. از آن روز به بعد نگهبان مراقب مین والمری  وآفتاب گردان در برابر تجاوز بعثی ها بود  نه مین از سنگرنگهبانی ونگهبان. 

شبی که خبر رسید نگهبان باید تعویض شود آن قدرتقلا کرد، تا تخریب چی آمد.

نگهبان چون صاحب کاری که به معماردستورمی دهد، تخریچی را وادار کرد مین را کمی جلوترازآفتابگردان بکارد. تکه چوبی را برای قید، کنارآفتابگردان  درزمین فرو کند. با بند پوتین ساقه جوان ونازک آن را به قید ببند.

 ازقمقه خودش پای آن آب ریخت آفتابگردان را به نگهبان جدید سپرد و رفت. تخریب چی برعکس وقتی که آمده بود راضی بود، خندید همراه نگهبان به راه افتاد.