سه روز بودکه پیرمرد ماهی صید نکرده بود.احساس کرد اوضاع خلیج عادی نیست آن دورها دردهانه اروند خبرهایی بود.ستون های دود به آسمان می رفت.

گوئی ماهی ها فهمیده بودند خبرهایی هست،همه از خلیج فارس فرارکرده بودند. اما قایق کوچک او پر شده بوداز پوتین ،کلاه خُود نظامی، قمقمه ، فانسقه وماسک. وقتی قلاب سنگین شد ،خوشحال خیلی تلاش کرد تا صید را به درون قایق بکشد موفق هم شده بود اما درآخرین لحظه از آن چه دید ،ترسید چوب قلاب  را رها کرد به آخر قایق فرار کرد.چشمانی را دید که به او ذل زده بودند.