آنها دونفر،ما هم دونفر بودیم.از روز اول آموزش دیدبانی رقیب هم شده بودیم. توی چادر ما قلمرو خودمان راداشتیم و آنها هم. همیشه با خنده وشوخی با هم مبارزه می کردیم مچ یکدیگررامی گرفتیم تامجیدبیمارشد. افتاده بود گوشه چادر دوستش راصدا کردیم که:

- چرابه این برادرمون نمی رسی نمی تونی بگوما خودمان هواشو داریم.

درعالم رقابت باما ورفاقت خودشان بهش برخوردگفت:

- نخیرم خودم مثل شیربالا سرش هستم چی کارمی خواهیدبکنیدکه من نکردم؟

-  حداقل ازتدارکات کمپوتی چیزی براش بگیر، تیغت نمی بره ما بریم.

حرف تمام نشده بودچون قرقی پریدپوتین رانصفه ونیمه پوشیدازچادربیرون رفت در بازگشت بادو قوطی کمپوپ آمد. طوری ژست گرفته بود گوئی شق القمرکرده است.از راه نرسیده دست درازکردم چون دکتری که باید دارو راتائیدکند کمپوت ها را گرفتم با تاسف سری تکان دادم خطاب به باقر که چون دستیار اطاق عمل ژست گرفته بود  گفتم:

- کمپوت انجیر برای این مریض؟

- خب نداد می گفت سهمیه...

-  گفت که تیغت نمی بره باس می گفتی مریض داریم.

ازچادرکه بیرون رفت ، باقرجستی زدچاقو رابرداشت دوتا کمپوت را بازکرد هورت هورت و با عجله  سر کشیدیم خوردیم . مجیدلحظه ای چشمانش را بازکردبا بی حالی مانگاه کرد دوباره ازحال رفت. فهمیدسلام مابی طمع نیست. حمیدفاتحانه برگشت کمپوت ها رایک یک به طرف ما پرت کرد رفت چاقو را بردارد باقر آن رابالا گرفت گفت:

- نمی خواد اینجاست برو چادربهداری چند تا قرص بگیرزودی بیا.

 حمیدکه ازکارخودش راضی بودرفت وباقرهم رفت توی کارکمپوت های گیلاس. انصافا حمید مایه گذاشته بود چون بچه های تدارکات ازسهمیه خودشان کمپوت های خنک راداده بودند.خوردیم پدربیامرزی دادیم گوشه چادررابالازدیم قوطی ها رابیرون پرت کردیم.باقرکمی ازشربت ته قوطی را روی یقه وپیراهن مجید ریخت.چند هسته گیلاس هم دوربرش انداخت. وقت داشیتم مثل همیشه یک جنگ هسته ای تمام عیار راه می انداختیم. مجید اما هم چنان بی حال بود. بعد ها همیشه حمید از مجید می پرسید:

_ آخه با اون حال مریضت چطورچهار تا کمپوت روخوردی؟

مجید فقط لبخند می زدما حرف را عوض می کردیم. بعدازشهادت مجیدبه رسم رفاقت دورحمید را گرفتیم حلالیت بگیریم.حمید گریه و ناله می کرد که :

- جواب مادرش روچی بدم،نمی تونم برم تومحل جواب پسرش روچی بدم خدا...

وکلی گلایه ازخدا.

درحال عزاداری وقتی اعتراف ما را درخوردن کمپوت ها شنید چون ضبط صوتی که نوارش گیرکندیک دفعه ساکت شدمارانگاه کرد. ناگهان دست درازکردپوتین را برداردکه ازچادر زدیم بیرون حمید به دنبال مامی دوید فریاد می کشید:

نامردامجید مریض بودچقدربه تدارکات التماس کردم چرا مجید به من چیزی نگفت.

وما می دویدم اما هیچ یک ازما هیچ وقت به مجید نرسیدیم.