پا نزده روزغیبت کرده بود یم .

با سابقه ای که از خود مان وشناختی که از مسئول واحد داشتیم میدانستیم برگردیم کارمان به دفتر قضائی کشیده می شود.دست کم ما را از آن واحد جابجا می کردند.واحد دیدبانی خیلی سخت نیرو می گرفت.

با چه زحمتی خودمان را به آنجا منتقل کردیم .مسئول واحد که از دست ما عاصی بود چند بار تهدید کرده بود ما را به واحد خمپاره می فرستد.به قول او باید آنقدر لوله خمپاره پر می کردیم تا حالمان سرجایش بیاید .

برا ی همین تصمیم گرفتیم نظر مسئول واحد را جلب کنیم . یادم آمد روزی درجمع بچه ها گفته بود :

-          اگه یگان یه تابلو داشت خوب بود.

دونفری پول گذاشتیم یک تابلوی نئون بنام یگان ادوات ساختیم .وقتی سوار قطارشدیم برای پیدا کردن جای مناسب برای تابلوبا چند نفر جر وبحث کردیم .

نیمه شب در بین راه قطار توقف کرد.جائی بنام تله زنگ .پل راه آهن در بمباران از بین رفته بود .باید پیاده از روی پل معلقی می گذشتیم آن طرف سوار قطار دیگری می شدیم.نیمه شب در خواب نازدر گهواره ای بنام قطار باشی بیدارت کنند بگویند قطار عوض کنید.تابلو ما در آن شب شده بود باعث خنده همه .همه خوا ب آلود با دیدن ما و آن تابلو تکه ای می انداختند .

 از اردوگاه کارون به مرخصی رفته بودیم پس به آنجا باز گشتیم.اهواز از قطا ر پیاده شدیم وبا کلی زحمت خودمان را به اردوگاه رساندیم .نصف راه من تابلو را روی شانه می گذاشتم وباقر ساک ها را می آورد بعد جابجا می کردیم .تا اردوگاه چند ماشین عوض کردیم .آخرین قسمت راه هم سوارموتورشدیم.

هرکس ما را با آن وضع روی موتور می دید کلی می خندید. باقرپشت راننده ساکها راگرفته بود ومن برعکس نشسته تابلو را نگه داشته بودم .

خسته وکوفته به اردوگاه رسیدیم پشه هم پر نمی زد.به زحمت یکی از نگهبان ها را که در سایه  نخلی راحت برای خودش خوابیده بود پیدا کردیم.بعد از کلی اخم از این که بیدارش کردیم گفت یگان به اردوگاه دز رفته است .همان جا هردونا امید نشستیم فقط به تابلو نگاه کردیم .

وقتی خواب از سر نگهبان پرید با کمی تنقلات که سوغات ما بود با او رفیق شدیم اجازه داد شب آنجا بخوابیم صبح به طرف دز حرکت کنیم.

صبح روز بعد اندیمشک پیاده شدیم وبا زحمت خودمان را به سر جاده ای که به طرف اردوگاه دز می رفت رساند یم.سوت وکور بودن اردوگاه در آن وقت روزمشکوک بود.چادرها همه خالی بود وفقط چند نگهبان آنجا بود.یکی از نگهبان ها که از نیر وهای جدید بودند گفت :

-          تیپ جا کن شده رفته غرب ، کردستان . شما کجا بودید.

-          مرخصی .

-          خب همه بچه ها مرخصی بودن هفده روز پیش برگشتند .

تازه آن موقع بود که فهمیدیم دو روز دیگر به غیبت ما اضافه شده است .خبر یکی دیگر از نگهبان ها برایمان خوش آیند بود که گفت آخرین اتوبوس بعد از ظهر به طرف غرب حرکت می کند.

خوشحال سواراتوبوس شدیم می دانستیم چندین ساعت استراحت خستگی سه روز راهپیمائی با آن تابلو را از تن مان بیرون خواهد کرد.

وقتی مدتی گذشت فهمیدیم آن طور نیست.راننده که تازه اتوبوسش را از تعمیرگاه آورده بود آنقدر کـُند حرکت می کرد که همه را کلافه کرد.

اول با زبان خوش خواستیم او را وادارکنیم کمی سرعت اتوبوس را زیاد کند ، نشد.تهدید کردیم موثر نبود قهر ودعوا هم کاری از پیش نبرد.او را ه خودش را می رفت آهسته وپیوسته .چقدر حرص می خوردیم وقتی نفت کش های سنگین هم از اتوبوس ما سبقت می گرفتند وبا بجا گذاشتن توده ای از دود گازوئیل با ما خداحافظی می کردند.

ساعت ها گذشته بود وما در جاد ه ی خلوت و دور افتاده مرزی کلافه وخسته در گرما ی اتوبوس چرت می زد یم .این مشکل وقتی برایمان حاد تر شد که به جاده های کوهستانی غرب رسیدیم ودر گردنه های پر پیچ وخم ساعت ها پشت یک کامیون یا تریلی حرکت می کردیم دریغ از یک سبقت ویا حتی تظاهر به سبقت .راننده هم که انکار مسخ جاده شده باشد مستقیم به جلو زل زده بود ومعلوم نبود در بیابانهای خلوت ومرموز چه چیزی را می بیند که ما نمی دیدیم و قلبیلک فرمان راچنان با احترام در دست گرفته بود که انگار جام آب حیات یک قدیس را به اوسپرده اند او نگه داشته است وهیچ کس دیگر لیاقت این امانت  دار ی را ندارد.کوچکترین حرکتی به فرمان نمی داد تا قطره ای از آب حیات یک وقت فرو نریزد.

نزدیک به یک ساعت وربع بود که پشت یک تانکر می رفتیم .همه دریک حالت خلسه وچرت بودیم محو صدای گوش خراش موتور اتوبوس عهد عتیق که ناگهان تغییردرمسیر اتوبوس همه را از چرت پراند .در آن لحظه تنها جائی که می توانستیم برویم ته دره بود با شناختی که ما ازراننده داشتیم .

در کمال ناباوری متوجه شدیم راننده درنهایت شجاعت از خود شهامتی وصف شدنی به نمایش گذاشته در حال سبقت از تانکر سنگین وپر آب است.بروند جلو همه ی کسانی که خودشان را روی مین انداخته اند یا خطرناکترین خط های دشمن را شکسته اند که در برابر این کار پر خطر راننده اتوبوس هیچ است آن کارها .

وقتی اتوبوس درست کنار تانکر قرار گرفت ما که بزرگترین پیروزی در جنگ نصیبمان شده بود مانند وقتی خط شکسته می شود تکبیر گفتیم وصلوات فرستادیم که کاش آن کار را نمی کردیم .به محض اینکه صدای صلوات ما بلند شد راننده که ساعتها در سکوت وهم انگیز بیابان سیر کرده بود ترسید پا از روی پدال گاز برداشت اتوبوس از تانکر عقب ماند وخیلی ماهرانه اتوبوس را به پشت تانکرهدایت کرد .آن موقع پیش خودم گفتم واقعا احسنت به این مسئولین که این قدر بفکر ما هستند این چنین نخبگانی را از کجا پیدا می کنند می فرستند خدمت ما .یادحمام رفتنمان افتادم .در گرمای بیایان های رقابیه روزی خبر آوردند آماده شوید برای حمام .ما که یک ماه بود آب خوردن به زور پیدا می کردیم پشت وانت ها سوار شدیم وحرکت نزدیک بیست کیلومتر رفتیم. یک کانتینر که چند دوش درون آن تعبیه شده بود وجمعیتی که از همه جا آمده بودند وهمه یک وجه مشترک داشتند ببخشید دو وجه مشترک .اول همه رزمنده بودند دوم رنگ آب را فراموش کرده بودند.ایستادیم در صف.آب با گرمای آفتاب گرم می شد عند تکنولوژی .وقتی زیر دوش رفتم یاد سماور مسوار ذغالی مادر بزرگم افتادم که همیشه چایش ولرم بود وپر شدن استکان کمر باریک آنقدر طول می کشید که مادر بزرگم یک خاطره تعریف می کرد .پس اگر پنج چای می ریخت پنج خاطره هم مجانی گوش می داد یم .

مانند سیستم اقتصادی پیشرفته کوپن در شهر که با یک شیشه شیر، کشک ، ماست ترش ویک تاید هم می داند دلشان خوش بود که اقتصاد مردم را مدیریت می کنند وبا افتخارمی گویند ، ما درجنگ قیمت ها را کنترل کردیم . ما در خط مقدم برای یک حبه قند کلاش وکلاش کشی می کردیم چه کسی مستحق تر است و بعضی ها هم در جای امن به وفور قند بلژیکی مفت می خوردند ، که اگر کمک های اهدائی مردم نبود شاید ما درلیست مرحومین بودیم آن وقت پول نفت ....خلاصه .

از شیر حمام صحرائی به اندازه یک بند انگشت آب می آمد و ولرم .تنها حمامی بود که در طول عمرم نفهمیدم چکار کردم .با عجله دوش گرفیتم سوار وانت شدیدم که به شب نخوریم .گرد وخاک مقدس جبهه هم که آن روزها زیادطرف دار نداشت در پشت وانت نشستند بر روی سر وبدن خیس ما.شاید از همانجا بود که مقدس شدند .قبل از آن بهانه ای داشتیم برای خارش بد نمان ، یک ماه حمام نرفتیم.اما بعد از آن نفهمیدم چرا هنوز تنمان با خار ش هایش نمی گذاشت بخوابیم .هی جای هم نگهبانی می داد یم .

راه دوازده ساعته را ما نزدیک سی ساعت طی کردیم .

 به مقصد رسیدیم اتوبوس کنار ساختمان پرسنلی ایستاد .بعد از احوالپرسی با بچه های پرسنلی  قصه خودمان را برای آنها گفتیم .ما گفتیم وآنها خندیدند.آن ها خندیدند وما تعریف کرد یم .اصلا کار ما در طول جنگ شده بود خنداندن رزمندگان .

اما اول بار بود که به خود ما می خندیدن.وقتی پرسیدیم چرا می خندید یکی گفت :

-          آخه دوباره بچه ها رفتند تهران مرخصی .

وهمه زدند زیر خنده . یکی دیگر به تابلو اشاره کرد گفت :

-          این دیگه چیه ؟

-          تابلو برای یگان .

دیگر واقعا از ته دل می خندیدند ما وتابلو را نشان می دادند.من وباقر که همه یگان از دست ما عاصی بودند در آن لحظه یک طوری انگار بور شدیم فقط نگاه می کرد یم .باقر شهامت به خرج داد پرسید :

-          چی خنده داره ؟

-          این تابلو.

-          تابلو چشه؟

-          اسمش .

-          اسمش ؟

-          آره آخه اسم تیپ هم عوض شده .

آنها ریسه رفته بودند وما مات ومتحیر به تابلو نگاه می کردیم.چقدر اصرار کرده بودم اسم تیپ را هم درشت وخوانا بنویسد.

چقدر هم تلاش کردیم تابلو را صحیح وسالم برسانیم .روی پل معلق مسخره مان کرده بودند .

 راننده مینی بوس اندیمشک هم یک کرایه اضافه بابت آن  گرفته بود .  هیچ .