ترکش خصم باسرعت باد زوزه کشان از میان صدها ترکش ریز ودرشت دیگر جدا شد به سوی قلب تاخت.داغ وسوزان سینه ای را شکافت ازاستخوان محافظ سینه گذشت با ماهیچه ای درگیر شد به زحمت خودش را به قلب رساند برآن نشست.تیزی آن قلب را سوراخ کرد سرخی آن بخشی از قلب را سوزاند. خون می خواست جلوی آن  را بگیرد، بخار شد. راه ترکش بسته شد.قلب رنجور وزخمی نیم نگاهی به ترکش کرد که با چهره برافروخته قصد جانش را داشت .ترکش فریاد زد :

آمدم تا جانت را بگیرم.

قلب چشم برهم نهادبادرد خودسوخت.خون ترکش را درخودغرق کرد می خواست آن را خفه کند قلب راه خون را بست.ترکش که راهی به درون قلب پیدا نکرده بود می رفت تا رها شود قلب ترکش را محکم نگه داشت. ترکش شرمگین قلب رانگاه کرد قلب لبخندی بی رمق ازروی ناتوانی به ترکش زد ازحال رفت.ترکش گوئی ازخوابی طولانی برخواسته باشد تاصبح به آن حادثه فکر کرد.وقتی سپیده صبح دمید، ترکش شیفته قلب شده بود.

 میان قلب و ترکش دوستی عمیقی به وجود آمد ، قلب وترکش یکی شده بودند. ماهیچه های قلب ترکش را در بر گرفته بودند مانع رسیدن هوا به جسم ترکش وزنگ زدگی آن شدند.ترکش مانع از خون ریزی از سوراخی که در قلب درست کرده بودشد. آن دو روزهای زیادی می نشستند برای هم از خاطرات خود سخن می گفتند.