هررزمنده رد می شد می ایستاد ما را نگاه می کرد که هندوانه می خوردیم وگریه می کردیم. شاید فکر می کردند ما موجی های عملیات هستیم . سرهامان را به تاسف به چپ وراست می چرخا ندیم ، های های گریه می کردیم هندوانه می خوردیم .اشک ازچشما نمان سرازیر بود آب هندوانه ازلب ولوچه مان.

بعد از عملیات که به خرمشهررسیدم جاسم را دوره کردیم شیرینی آزادی شهرش را بدهد. اواز شوق دیدار خانه آزاد شده هنور خط تثبیت نشده درباغچه خانه نیمه مخروبه شان تخم هندوانه می کاشت ، گفت:

- سرصبرشیرینی هم می دم بزارید این هندوانه برسه  او وخت.

هندوانه ها رسیده بود ما بنا بروصیت جاسم میهمان خانه مخروبه اش شدیم ، شیرینی آزادی شهرش را باشیرینی شهادتش می خوردیم.

ما صبر کردیم اما او که رفته بود  برای باغچه اش از شط آب بیاورد چون مرغ مهاجری که ازپروازجا مانده باشد با ترکش خمپاره ها به نزد خانواده اش رفت.