دستم را برای تشکر ازپیک گردان که نامه ام راگرفته بود و با موتور از من دور می شد ، بالابردم که خمپاره کنارم به زمین خورد. افتادم ، خودکار چندین متر دورترپرتاب شد که با آن نوشته بودم ، سلام به پدر مادر خوبم امیدوارم حالتان خوب باشد من هم خوب هستم الان که این نامه راخدمت شما می نویسم در جایی به نام تنگه ذلیجان در اطراف فکه  هستم .............

بچه ها سراسیمه مرا درآمبولانس گذاشتند آمبولانس هم مانند همان گلوله به جلو شلیک شد. وقتی درزیر آتش شدید دشمن عقب آمبولانس بالا وپائین می شدم ازپنجره آمبولانس یک لحظه پیک را دیدم روی موتور خم شده بود ازمیان تنوره های آتش و دود خمپاره ها جا خالی می داد، از آمبولانس جا ماند. رساندن نامه من به تعاون یکی از مسئولیت های پیک گردان بود نامه ای که در آن نوشته بودم، اکنون که این نامه را می نویسم در خط اول هستم سه روز بعد از عملیات است .........

آمبولا نس سرعت گرفت پیک را می دیدم که هر لحظه کوچک وکوچکتر می شد. گوشه پاکت نامه من ازجیب ش بیرون زده بود.نامه ای که در فرصت کم با خط بد نوشته بودم ، اول عذر خواهی می کنم که روز آخرنتوانستم خداحافظی کنم واتوبوس زودتر از موعد مقرر حرکت کرد .........

کنارسنگرزیرزمینی بهداری صحرائی، دکتر باچند نفر بالای سرم جمع شدند. دکتربعداز معاینه، قطره خونی که از گوشم سرازیر شده بود را با انگشت گرفت نگاه کرد، مانع از تخلیه من شد گفت : معراج .

آخرین لحظه که راننده درهای آمبولانس را می بست پیک را با موتور گل آلود دیدم مثل شبحی رد شد.

سفیدی گوشه پاکت نامه هنوزجلب توجه می کردکه در آن نوشته بودم ،آن روزشرایطی پیش آمد که اعزام یک روز زودتر انجام شد روزی که باید برای استقبال ازشما به راه آهن می آمدم اما نیامدم ..........

هنوزآمبولانس حرکت نکرده بود چند نفرکه برانکاردی را می کشیدند سر رسیدن در عقب را باز کردند شهید دیگری را کنار من گذاشتند در رابستند، آمبولانس از جا کنده شد .

درمعراج وقتی آمبولانس کنارسوله ایستاد چند نفربه شتاب سراغ ما آمدند وبرعکس وقتی که سوارآمبولانس می شدم، با احترام وآرامش مرا به طرف سوله بردند. از میان چند رزمنده که با احترام برانکارد می کشیدند پیک را دیدم که روی موتورکنار مسئول تعاون ایستاده بود با او صحبت می کرد . چندنامه وتعدادی پلاک شناسائی را به او داد.

خیلی زودبه مارسیدگی کردند، همراه نه شهیددیگرمراپشت یک کامیون یخچال دارقراردادند،کامیون حرکت کرد.  نگهبان درآخرین لحظه قبل از خروج کامیون آن را متوقف کرد گفت :

- برادر فرودگاه می ری زحمت بکش کیسه  نامه های تعاون رو هم ببر.

درِکانتینر باز شد ویک کیسه انفرادی به داخل پرتاب شد .کیسه ای که نامه من هم درون آن بود و بوی گلاب گرفت حتی نوشته های من به مادرم ،  مادر عزیزم دلم می خواست شما راسیر ببینم و حلالیت بگیرم اما قسمت نشد.............

فرودگاه شلوغ بود . بعد از ما برانکارد مجروحینی که بعضی هنوز سرم به دست داشتند را با شتاب کف هواپیما گذاشتند . سروانی که مسئول هماهنگی بود در بی سیم گفت :

-   پدافند ، پرنده سیصد وسی آماده پرواز شد آماده باشید .

تکان های شدید هواپیمای باربری تابوت های ما رابه حرکت در آورد و به طرف برانکارد مجروحین برد. مجروحی که سر پا بود با پا تابوت ها را به جای اول برگرداند میان ما ومجروحین کف هواپیما نشست کیسه های انفرادی که روی هم تلنبار شده بودند را جلوی تابو تها کشید تا دوباره حرکت نکنیم . نامه من هم در یکی از همان کیسه ها بود .کیسه ای که با ماژیک روی آن  با کد نوشته بود ، ت. ل 27 .س. نامه ای که من توی آن نوشته بودم، پدر عزیزم .من این بار رسته دیدبانی را انتخاب کردم.رسته ای که با رشته تحصیلی من ارتباط دارد که گفته وبودید جائی را انتخاب کنم که از تحصیلاتم هم استفاده کنم دیدبانی همان ریاضیات خودمان است اما ازمدل جنگی ما باید گرا مختصات بگیریم وبه قبضه ها بدهیم تا آنها به هدف ثبتی ما گلوله روانه کنند..................

دو روز در سردخانه معراج شهدا بودم تا چند نفر سراغ ما آمدند. هرکدام از ما را داخل یک آمبولانس گذاشتند ،حرکت کردیم .

وقتی آمبولانس می خواست به داخل کوچه ما بپیچد موتور سواری با زرنگی خودش را از بین دیوار وآمبولانس رد کرد. او پست چی قدیمی محله ما بود.

 نزدیک خانه ما همه جمع شده بودند وبا دیدن آمبولانس به طرف من آمدند. دیدم که پست چی برادرم را به کناری کشیده بود نامه مرا به دستش می داد نامه ای که در آن نوشته بودم ، نمی دانم وقتی نامه من به دست شما برسد من کجا هستم اما مطمئن باشید به یاد شما هستم ، برایم دعا کنید .

برادرم از میان جمعیت خودش را به مادرم رساند ونامه مرا به او نشان داد .تازه پرچم را کنار زده بودند و پلاستیک را از روی صورتم برداشته بودند .مادرم نامه را از دست برادرم گرفت بوئید بوسیدوبه چشمانش مالیدپدرم وبقیه درکنارش نشسته بودند گریه می کردند. نامه راروی سینه من گذاشت.خودم زودتراز نامه ام رسیده بودم.