فقط بیست لوله خمپاره در موضع ما ترکیده بود آنقدر که داغ شده بودند. آن روز تلفات واحد خمپاره ازیگان های رزمی که درخط اول جزیره می جنگیدند بیشتر بود.سه گروهان کمکی به ما ملحق شده بود همه یک روز کامل صدها خمپاره روانه کرده بودیم.به حسابی هر دو دقیقه یک گلوله.سطح آب اطراف جزیره ای که ما در آن بودیم پر بود از پوسته های مقوائی جای گلوله خمپاره.آنقدر سرعت عمل ما زیاد بود که امکان هرگونه تحرک از دشمن گرفته شده بود .تریلی ها که مملو از مهمات بودن ملزم به رعایت اصول نظامی نبودند درست تا نزدیک خط اول آمده بودند. گلوله ها مستقیم از یک تریلی دست به دست پای قبضه می رسید.بار تریلی اول تمام نشده بود تریلی دیگر منتظر ایستاده بود. درمیان صحبت راننده ها فهمیدیم آنها را مستقیم از فردوگاه بغداد آورده بودند.این حکایت برای صدها واحد خمپاره ارتش عراق بود که در اطراف جزایر مستقر شده بودند. توپخانه وده ها سلاح منحی زن  دیگر مخصوصا کاتیوشا آتش خود را مستقیم روی جزیره وبر سر ایرانی ها می ریختند. مطمئن بودیم هیچ جنبنده ای در جزیره سالم نمانده است چه رسد به سربازان ایرانی که بخواهند دنباله عملیات ناموفقشان را ادامه دهند.مانند پست نگهبانی هر یک ساعت جابجا می شدیم وشش نفر تازه نفس کنار قبضه می ایستاد.فرماندهان می خواستند کوچکترین وقفه بین پرتاب دو گلوله را از بین ببرند.

درمیان هیاهوی جنگ  وعده مدال های شجاعت ، تشویق ومرخصی های بلند مدت ما را دلگرم می کرد. این نخستین بار بود که بعد از سه سال جنگ ما می توانستیم بیشتر از پانزده روز نزد خانواده خود باشیم .صحبت از دو ماه مرخصی تشویقی بود. فقط باید آن روز را تحمل می کردیم. در حین کار در افکار خود غوطه ور بودم وصبح فردا خود را در پشت کامیونهای آیفا می دیدم که به عقب منتقل می شدیم تا از مرخصی خود نهایت لذت را ببرم.

شب به نیمه رسیده بود که دستور پایان عملیات صادرشد .گویا دستورسراسری در تمام جبهه های جنوب ابلاغ شده بود.کمتر از نیم ساعت سکوت همه ی جبهه را فرا گرفت.از سوی خط دشمن هم هیچ تحرکی  دیده نمی شد و صدائی بر نمی خواست.واقعیت این بود که دیگر کسی نمانده بود که بخواهد تولید صدا کند.وقتی فکرمی کردم در هر یک وجب دهها گلوله منفجر شود بزرگترین تکه بدن ایرانی ها چقدر ممکن است باشد.خودشان یک ضرب المثل معروف دارند که می گویند ،، بزرگترین تکه گوشش است ،، وحالا خودشان مصداق این ضرب المثل شده بودند. البته اگر درمیان گلوله ها کاتیوشا نباشد که اگر فقط یک کاتیوشا کنار کسی منفجر شود فقط میتوان تجسم کرد چگونه بدن آن بدبخت به پودر تبدیل شده است.

فرمانده دستور راحت باش داد ونیروهای تازه نفس جای ما را گرفتند.ما تا صبح فرصت داشتیم وسایلمان را جمع کنیم، استراحت کنیم وخودمان را آماده کنیم تا به عقبه منتقل شویم.مهمترین قسمت عملیات ما تهیه آمار از سوی قسمت آماد وپشتیبانی بود همه مشتاق بودیم تعداد گلوله های پرتاب شده را بدانیم.این می توانست بعنوان یک عملیات موفق در سابقه ارتش عراق به نام ما ثبت شود.

هیچ وقت آنقدر راحت ومطمئن در جبهه تردد نکرده بودم. شب راحت وخوبی در پیش داشتیم وآن شب یکی از معدود شب هائی بود که بدون آماده باش وبا لباس زیر می توانستیم بخوابیم.آن شب پشه های جزیره هم انگار راحت باش داده بودند ومزاحم ما نبودند تا عیش ما کامل باشد.بعد از یک روز خسته کننده چند ساعت خواب راحت وبدون دغدغه چقدرمی تواند لذت بخش باشد.

وقت خواب درازکشیده بودم ازماجد پرسیدم چه نقشه ای برای مرخصی دوماهه اش کشیده است.نیم خیزروی دست بلند شد گفت :

-          لطیف من درارتش عراق خدمت می کنم .پس تا وقتی با برگه مرخصی دوماهه توی خونه نباشم برای هیچ چیزی نقشه نمی کشم  .

صبح فردا جای من در پشت کامیون آیفا نسبت به بقیه بهتر بود.درست پشت راننده بودم می توانستم تکیه بدهم . فرصتی پیش آمده بود تا به اتفاقات رخ داده و سرنوشت جدیدم فکر کنم.

وقتی ستون ما که بعد ها  بین خودمان به نام ،، ستون زیر پوش به تن های ارتش عراق ،، معروف شد کنارآیفا ایستاده بودیم تا سوار شویم به اطراف نگاه کردم انگار هیچ اتفاقی در این جزیره رخ نداده است.همه با جدیت مشغول کار خود بودند.البته زمین را انگار چند بار پشت سرهم شخم زده باشند زیرورو شده بود.

چیزی که برایم جالب بود روحیه بسیار خوب ایرانی ها بود که با وجود آن همه آتش که ما برسرشان ریخته بودم خوشحال وخندان در حال تخلیه ما به پشت جبهه خودشان بودند.شاید برای اینکه  شب گذشته موفق به عملیات خوبی شده بودند خوشحال بودند.

می خواستم با ماجد نقشه فرار بکشم که دیدم از خوشحالی روی پا بند نیست با ایرانی ها گرم گرفته بود وبگو بخند راه انداخته بود. فرمانده با خشم او را نگاه می کرد . وقتی با دست بسته و بی حرکت منتظر ایستاده بودیم پشه ها امانم را بریده بودند.انگار پشه ها هم در این جنگ بی طرف نبودند.