نخستین بارگریه های بابا رادر تابستانی دیدم که آماده می شدم به مدرسه بروم. آخرین روزماه شهریور ازخرید برگشته بودیم، کیف،کفش، روپوش، کتاب ، دفتر و قمقمه.

همه روی زمین نشسته بودیم وسایل من وسط جمع ما ریخته بود. روپوش نو پوشیدم کفش به پاکردم، دُورهمه می چرخیدم، راه می رفتم.ازسُرخوردن کفش روی فرش وبوی نو بودن آن لذت می بردم. میثم چهاردست وپادنبال من می آمد. ناگهان باباسرش راپائین انداخت آرام آرام اشک می ریخت گریه می کرد. مادرم پرسید:

- محمود، محمود حالت خوب نیست قرص هاتو بیارم.

صدای هِق هِق بابا بلندشد، قمقمه را نشان داد؛ سرش رابه چپ وراست  تکان  می داد، گریه می کرد. مادرمی خواست قمقمه را از او بگیرد که نداد، گریان گفت:

- قمقمه، قمقمه اگه توی محاصره فقط یک قمقمه آب همراه ما بود حسین وخیلی ازبچه ها تشنه شهید نمی شدند.   

سپس داستان هفت روزمحاصره خود و دوستانش راتعریف کردکه چندتن از دوستانش براثرتشنگی به شهادت رسیده بودند. آن شب مادرهم گریه کرد.

ازآن روز بودکه کلاس درس من وبابا آغازشد.اولین درسی که آموختم تشنگی بود. ما آن روز را فراموش نکردیم.

 مدت ها گذشت پدردیگرمجبور بود همیشه ماسک به دهان بزند.

شبی درماه شهریور تولدچهل سالگی باباراجشن گرفتیم. آن موقع بابا کمتر از خانه بیرون  می رفت و اگر می رفت کپسول اکسیژن کوچکی را همراه خود می برد.

شب بسیارخوبی بود. همه خوشحال دُور پدر جمع شده بودیم.از صبح مادربا وسواس اطاق راچیده بود. دیده بودم بارها وسایل راجابجاکرد، جای ظروف راعوض کرد. هروسیله ای که ممکن بود بابا را ناراحت کند ازجلوچشم برداشت.مادرهم برا ی خودش شمعی بود.

پدرمی خواست چهل شمع کوچک رنگارنگ روی کیکی را که به شکل گل لاله درست شده بودخاموش کند، نفس یاریش نکرد. بادست اشاره کرد کمک خواست. هر چهار نفر سرها رابه طرف کیک بُریدم سرهامان به هم خورد، خندیدیم . شمع هارافوت کردیم دوباره خندیدیم. بابابه نفس نفس افتاد مادر مخفیانه به گریه، خودش را به داخل آشپزخانه انداخت. من برف شادی به فضا ی خانه پاشیدم. مادر باسینی چای وچشمان نمناک آمد. میثم جعبه کادو شده هدیه ای راکه با هم خریده بودیم به بابا داد، او را بوسید. من هم بابا را بوسیدم، اصرار کردم هدیه  را بازکند.

هدیه یک گوشی تلفن همراه بود.خریده بودیم همیشه همراه او باشد اگر درخارج ازخانه احتیاج به کمک داشت ما راخبر کند.

 من میثم و بابا دسته چاقو را گرفتیم خندیدیم، چون الاکلنگ با هم به عقب وجلو رفتیم خندیدیم؛ باباکیک رابُرید،برای همه دربشقاب گذاشت. گل سرخ روی کیک سهم مامان شد، کبوترسفید سهم بابا. سپس گوشی تلفن رابرداشت به آن خیره شد. مادر یک لحظه درحالی که بشقاب کیک رابالا گرفته بودبادیدن حالت او دست ازخوردن کیک کشید، خیره بابارانگاه می کرد. باباسرش را پائین انداخت آرام آرام اشک می ریخت گریه می کرد ، سرش را تکان می داد. گوئی همه غم های عالم را روی دلش ریخته باشند، قیافه مردانه مردها وقت گریه چقدرمظلومانه می شود.

مادربشقاب راروی میزگذاشت سراسیمه کنارصندلی بابا زانو زد. باباگوشی تلفن همراه رابالا گرفت هِق هِق گریه می کرد. باهمان حالت رو به میثم کرد گفت :

- بابا میثم، اگه یه روزی یه همچین وسیله ای داشتیم می تونستیم جون خیلی از بچه ها رو نجات بدیم.

 سپس داستان دوستانش راکه درمنطقه عملیاتی گم شده بودندوبی سیم آنهادراثراصابت ترکش ازکارافتاده بود برای ماتعریف کرد. آن شب بابا هم برای ما هدیه ای داشت .

رفت و آمدهای بابابه بیمارستان بیشترشد. دیگرگاهی چندروزبستری می شد.

فاصله گریه های باباهم کمترشده بود، وقت غذاخوردن دیدن قرص ماه در شب، شنیدن صدای پرندگان وخوردن آّب. از همه آنها خاطره هایی با دوستانش داشت که همه رابا گریه برای ما تعریف می کرد.

آخرین گریه اوبرای ما،دردناکترین آنها هم بود؛ وقتی بعدازیک تشنج طولانی دکتربالای سرش حاضرشدتامداوایش کند، های های گریه کرد. گفت، سی سال پیش دریک صبح، بعدازعملیات اگردکترآن جابودبعضی ازدوستان اوکه درحمله شب قبل مجروح شده بودند مداوا می شدند. آن قدربا احساس آخرین خاطره اش راتعریف کردکه دکترهم تحت تاثیرقرار گرفت. وقتی بابا رفت دست دکتر دردست او بود.    

باباچندصباحی بادوستانش زندگی کرد و سالهای زیادی درفِراقشان سوخت تا به دیدارشان رفت .

من ومیثم هرجا باشیم شب های جمعه به خانه نزدمادرمی رویم. روز های اول مادرمخفیانه خاطرات بابا، گوشی تلفن همراه، قمقمه، یک لیوان آب و دیگر وسایل را می گذاشت گریه می کرد.

سالها گذشت.حال دیگر مادر ما را هم در یادواره هایش شرکت می دهد.

یادگارهای بابا رامی گذاریم به یاد بابا و وفادری اوبه دوستانش،و همه خوبی هایش . هیچ وقت فراموش نمی کنم گریه هایش را.