کتاب دختران فیروزه ای آخرین مرحله چاپ را پشت سر می گذارد

 

بخش از داستان ( تورج فریب نمی خورد ) یکی از داستان های  این کتاب:

 

این روزها مرگ تنها آرزوی من است وقتی اخبارکشورم ایران رامی شنوم،می خوانم یا برصفحه تلویزیون، زنده آن رامی بینم. فرسنگ ها دورتر از تهران هستم همه اتفاقات را با چنددقیقه اختلاف می بیبنم. جوانانی را می بینم که در خیابان هاهستند اماآن جا را اِشغال نکرده اند.  آنهاراه مبارزه را نمی دانند که بفهمند، اشِغال خیابان ازدست ماموران ضد شُورش کجا و وقت گذرانی آنها کجا. بایک یُورش ماموران چون انبوه پرکاهی که دربرابر نسیم جابجا می شود، جاخالی می کنند. من اینها رامی بینم حَسرت می خورم.

عصرارتباطات این امکان رابه وجود آورده است درکمترین زمان، خبری را ازاین َسر دنیا به آن سوی دنیا فرستاد. چقدر زَجرکشیدیم وقتی درجنگل های آمل بعدازحمله رژیم، آن وقت که گروه پارتیزانی ما دو شَقه شده بود، پیامی را برای رفقای آن طرف فرستادیم. شاید سه کیلومتربیشترفاصله نبوداما پاسداران توانسته بودند بین ما رخنه کنند، ارتباط ما قطع شود.

شکست نهضت مادرجنگل ازهما ن جا کلیدخورد. تیرغِیب راشنیده بودم امابه هیچ وجه آن را قبول نداشم وندارم؛ اما آن شب اززمین وزمان تیر غیب برسرما بارید.

آن روز اگرپیغام مابه موقع به گروه رفَیق مسعود می رسید، پاسدارن را قیچی می کردیم جای غاِلب ومَغلوب عوض می شد. پیروزیِ آن روز ما درسال شصت ارتباطات امروز را می خواست و شُورمبارزه وازجان گذشتگی ما را. هیچ وقت همه چیز با هم جمع نیست.

دَرد من این ها نیست. سالهاست درکُنج این آپارتمان درحاشیه شهرپترزبورگ، زمستان های سخت باسرمای استخوان سُوز را یکه وتنهاپشت سرگذاشته ام، پذیرفته ام مبارزه تمام شده است. دَرد نارفیقانی که هنوز پایشان به اوین بازنشده بود امان نامه گرفتند؛ ازتعداد سلاح و فشنگ های شلیک شده که از جبهه های جنگ دزیده بودیم گفتند. سلاح ومهماتی که باید از آنهابرای نجات خوزستان ازدست دشمن بعثی استفاده می شد نه کشتن میرمحمد علی، دهقانی ازاهالی روستای گِزناسرا، که راضی نشد تنها گاوش را دراختیار مردان مُسلح مابگذارد. نارفیقان دهان بازکردند، ازارتباط ..........