نیمه شب دست ها را روبه آسمان گرفته بود اشک چشمانش را درخودغرق کرده بود، زمزمه می کرد:

-   حول حالنا الی احسن الحال.

باخدا عهد می بست سال خوبی راپشت سر بگذارد. شمارش تحویل سال شروع شد ، بعد ازهرشماره گلوله ای دراطراف سنگراو به زمین می خورد. گوئی عید آنها، عزای بعثی ها بود.

فرشته ها به حالی که به او دست داده بود غِبطه می خوردند می خواستند بدانند بالاتراز آن حال چیست برای پسرکی که هنوز به بیست سالگی نرسیده بود.

هفت روز بعد فرشته ها جواب سوال خود را دانستند ، شهادت.