سال که تحویل شد ،بغض دست انداخت گلوی تک تک مارا گرفت می خواست خفه مان کند،چون روزی که بعثی ها گازخردل زده بودند.

سرها را پائین انداخته بودیم سفره هفت سین رانگاه می کردیم، سرنیزه، سربند، سیم خاردار، سنگ، سنبه کلاشینکف و سیب. دیدن سیب بیشترما را آتش می زد، سیب سرخ سهم عبدالعلی بود.

پیرمرداما می خندید می خواست مارا آرام کندگفت:

- بچه ها بخندید سال خو نو شده دِلتان را شاد کنید.

دست خود را تا آرنج درکیسه کرباسی سفیدکرد، مُشت مُشت آجیل نُقل وشکلات به ما داد دوباره یک مشت در جیب پالتوی بلند خود ریخت گفت:

- ئی هم حصه عبدالعلی خودم تا ازخط برگرده.

آن وقت دیگر نتوانسیتم جلوی خودمان را بگیریم صدای گریه ما چون صدای انفجار توپ فرانسوی سنگر را فرا گرفت. پیرمردهاج وواج ما رانگاه می کرد.

صبح زود باسوغات زیادی آمده بود عیدرا کنارپسرش باشد. ازدژبانی که ردشد به بچه ها آجیل بادام گردو شکلات وشیرینی داده بود وهربارهم سهم پسرش را کنار گذاشته بود.یک ساعت قبل ازآمدن او، آمبولانس عبدالعلی رابادو شهیددیگر به معراج برده بود.نمی دانستیم چگونه خبررا به او بدهیم .