سراسیمه خودش را به تبلیغات رساند . ساختمان تبلیغات به آشپزخانه نزدیک بود. همانطورکه پوتین به پا داشت روی زانو تا نصف اطاق آمد سراغ  یکی از مداح ها که تازه آمده بود را گرفت .

مداح که از حمام برگشته بود آینه کوچکی کف دستش گرفته بودبا دقت مو ومحاسنش را شانه می زد . برگشت او را نگاه کرد شناخت . روز اول تازه مداح آمده بود هنوز ساکش را  زمین نگذاشته بود که او سر شوخی را باز کرد . اما تاآمد به خودش بجنبد مداح با چند تکه کلام تخصصی مخصوص خودشان جوابش را داد  ، حالش را گرفت . بقول بچه ها آچمز. بچه هاگفتند با جماعت مداح دیگر نمی توانی شوخی کنی .  

با دیدن مداح که موهایش راشانه کرده آماده ایستاده بود دیگر مراعات زیر انداز را نکرد روی پا ایستاد دست مداح را گرفت به طرف در کشاند . مداح که غافلگیر شده بود خواست دستش را بیرون بکشد نتوانست گفت :

-       چه خبر شده ؟

-       مجلس مجلس داری زود بیا .

مداح بی اختیار تا نزدیک در همراهش رفت بعد ایستاد پرسید :

-       بیام چی کار کنم؟

-       بخون دیگه باید مداحی کنی زود .

مداح قبول کرد اما ناگهان برگشت به طرف جعبه چوبی  مهماتی که گوشه اطاق بود رفت زانو زد گفت :

-       دفترچه دفترچه رو بر نداشتم .

-       نمی خواد از حفظ بخون .

مداح در آخرین لحظه دفترچه را برداشت از کلمن یک لیوان آب ریخت دستپاچه جند جرعه آب خورد کنار در نیم نگاهی به آینه روی دیوار کرد گفت :

-       بریم.

-       بابا تا تو بخواهی بیائی تموم شده دیگه .

-       من آماده ام دیگه بریم.

دوباره دستش را گرفت به طرف آشپزخانه دویدند .مداح که مثل بچه مدرسه هائی که یکی دستش را گرفته باشد به زور به طرف مدرسه ببردیک دست دفترچه همراه او کشیده می شد . وارد آشپزخانه شدند به شتاب کنار جمعی رفتند که دایره وار نشسته بودند در سکوت آرام آرام کار می کردند .آنها هم از دستپاچگی وعجله آن دو تعجب کردند . وقتی نزدیک جمع رسیدند کمک کرد مداح در وسط دایره قرار گرفت ایستاد مردد به جمع نگاه می کرد ، نمی دانست چکار کند .پرسید :

-       خب چی کار کنم؟

-       بخون دیگه.

-       چی بخونم ؟

-       نمیدونم ظهر عاشورا قتلگاه شام غریبان هر چی می خواهی بخون .

-       یعنی چی .

-       یعنی چی نداره دیدم اینها دارن پیاز خرد می کنند اشکشون سرازیر شده گفتم شما که تازه کاری بیائی بخونی اشکاشون هدر نره .

صدای خنده دسته جمعی بچه های تدارکات در فضای خالی آشپزخانه پیچید . مداح دفترچه جلد چرمی اش را پرتاب کرد خم شد یک پیاز بزرگ برداشت به طرف رزمنده جوان پرتاب کرد به دنبالش دوید .

رزمنده با چابکی فرار کرد از پنجره خودش را به بیرون انداخت رفت واشک بچه های تدارکات از خنده زیاد سر ا زیر شد یک دست چاقو یک دست پیاز ریسه رفته بودند خستگی شان در رفت . از آن به  بعد با مداح دوست شد اما اسم مداح را گذاشت مداح پوست پیازی .تمیز نازک نارنجی اشک دربیار .