ف رمانده گردان به چادر دسته ما آمده بود تا به پدرش سر بزند .بعد از احوالپرسی و صحبت های معمول پرسید :

-   پدرجان بلاخره باسواد شدی یا نه ؟

پیرمرد خوشحال در حالی که از زیر پتو دفترچه اش را برمی داشت با شوق یک بچه مدرسه ای گفت :

-   آره بابا جون ببین .

سپس در حالی که خم شده بود روی دفترچه می نوشت ، زیر لب هم مانند بچه های کلاس اول زمزمه می کرد  ،،  جنگ جنگ تا پیروزی ،، .

دفترچه را بالا گرفت تا پسرش هم نوشته اش را ببیند .فرمانده خوشحال دفترچه را گرفت اما وقتی نوشته را خواند چهره ا ش در هم شد و خنده جایش را به خجالت داد .تغییر حالت صورتش را همه متوجه شدند حتی پیرمرد .دفترچه را گرفت گفت :

-  چیه بد خط نوشتم .

فرمانده دوباره دفترچه را از دست پدرش گرفت گفت :

-   نه خیلی هم خوش خط نوشتی یه بار بخون .

-   جنگ جنگ تا پیروزی .

-   آهان معلم شما کی بود .

پیرمردکه خیلی سرافراز شده بود بعد از شصت سال خواندن ونوشتن یادگرفته است انگشت اشاره به سوی ما نشانه رفت ما را به فرمانده نشان داد.

سپس اصرار کرد برویم کنارش بنشینیم .کمترین تنبیه از سوی فرمانده برای ما سینه خیز بود اگراز گردان اخراج نمی شدیم .ما فقط برای خنده ی بچه ها آن کار را کردیم چند روز ی خوش باشیم . می خواستیم بعد درستش کنیم فکر نمی کردیم فرمانده با آن همه گرفتاری به اردوگاه بیاید به پدرش سر بزند  اول هم از سوادش بپرسد .

فرمانده سری تکان داد انگار از قضیه بو برده باشد گفت :

-   پدر جان پس من باید این برادرها رو تشویق کنم .

-   خودم از خجالتشون در اومدم . ناسلامتی من مسئول تدارکات اینها هستم.

-   خب اون بجای خود .تشویق من فرق داره .

این را گفت تسبیح که سوئیچ وانت سر آن بسته شده بود را به طرف پیرمرد گرفت ، گفت :

-  بیا باباجون توی ماشین یه چیزی هست بیار.

چند تا از بچه ها پیش قدم شدند تا به پیرمرد کمک کنند اما فرمانده دستش را کشید و تسبیح را در دست پیرمرد گذاشت .پیرمرد با زحمت بلند شد از کنار ما گذشت سپس ایستاد چشمکی به ما زد گفت :

-   برگه تون برنده شده ها .

بعد از چادر بیرون رفت .ما که می دانستیم چه اتفاقی رخ داده است سکوت کردیم  .

سکوت قبل از طوفان .فرمانده دفترچه را تا کرد زیر پتو گذاشت ومشغول درست کردن لبه پتو شد که یک دفعه به سمت بیرون چادر اشاره کرد :

-   آهان خودشه .

همه سر برگرداندند به طرف دیگر ما هم برگشتیم که ناگهان همه جا تاریک شد نفهمیدم چه شد . 

انگار زیر هوار رفته باشیم چند جسم سنگین روی ما افتادند . یک لحظه گفتم اردوگاه بمباران شد اما وقتی سر وصدای فرمانده وبچه ها را شنیدیم و پتو را روی خودمان دیدیم فهمیدیم اوضاع از چه قرار است .بچه هاجشن گرفته بودند .جشن باسوادی پدر فرمانده . جشن پتوآن هم برای من وباقر استاد های دلسوز پیرمرد .

بعد از دو هفته فقط یک جمله توانستیم به او یاد بدهیم . بنویسد ،، من حاج مقصود زن می خوام  ،،  بخواند  ،،  جنگ جنگ تا پیروزی،، . حاجی چند بخشه ؟ سه بخش .پس سه تا کمپوت دیگه بده .

دو هفته هم طول کشید تا کوفتگی بدنما ن خوب شود . این به آن در.

 

 

آچــمــز

س راسیمه خودش را به تبلیغات رساند . ساختمان تبلیغات به آشپزخانه نزدیک بود. همانطورکه پوتین به پا داشت روی زانو تا نصف اطاق آمد سراغ  یکی از مداح ها که تازه آمده بود را گرفت .

مداح که از حمام برگشته بود آینه کوچکی کف دستش گرفته بودبا دقت مو ومحاسنش را شانه می زد . برگشت او را نگاه کرد شناخت . روز اول تازه مداح آمده بود هنوز ساکش را  زمین نگذاشته بود که او سر شوخی را باز کرد . اما تاآمد به خودش بجنبد مداح با چند تکه کلام تخصصی مخصوص خودشان جوابش را داد  ، حالش را گرفت . بقول بچه ها آچمز. بچه هاگفتند با جماعت مداح دیگر نمی توانی شوخی کنی .  

با دیدن مداح که موهایش راشانه کرده آماده ایستاده بود دیگر مراعات زیر انداز را نکرد روی پا ایستاد دست مداح را گرفت به طرف در کشاند . مداح که غافلگیر شده بود خواست دستش را بیرون بکشد نتوانست گفت :

-       چه خبر شده ؟

-       مجلس مجلس داری زود بیا .

مداح بی اختیار تا نزدیک در همراهش رفت بعد ایستاد پرسید :

-       بیام چی کار کنم؟

-       بخون دیگه باید مداحی کنی زود .

مداح قبول کرد اما ناگهان برگشت به طرف جعبه چوبی  مهماتی که گوشه اطاق بود رفت زانو زد گفت :

-       دفترچه دفترچه رو بر نداشتم .

-       نمی خواد از حفظ بخون .

مداح در آخرین لحظه دفترچه را برداشت از کلمن یک لیوان آب ریخت دستپاچه جند جرعه آب خورد کنار در نیم نگاهی به آینه روی دیوار کرد گفت :

-       بریم.

-       بابا تا تو بخواهی بیائی تموم شده دیگه .

-       من آماده ام دیگه بریم.

دوباره دستش را گرفت به طرف آشپزخانه دویدند .مداح که مثل بچه مدرسه هائی که یکی دستش را گرفته باشد به زور به طرف مدرسه ببردیک دست دفترچه همراه او کشیده می شد . وارد آشپزخانه شدند به شتاب کنار جمعی رفتند که دایره وار نشسته بودند در سکوت آرام آرام کار می کردند .آنها هم از دستپاچگی وعجله آن دو تعجب کردند . وقتی نزدیک جمع رسیدند کمک کرد مداح در وسط دایره قرار گرفت ایستاد مردد به جمع نگاه می کرد ، نمی دانست چکار کند .پرسید :

-       خب چی کار کنم؟

-       بخون دیگه.

-       چی بخونم ؟

-       نمیدونم ظهر عاشورا قتلگاه شام غریبان هر چی می خواهی بخون .

-       یعنی چی .

-       یعنی چی نداره دیدم اینها دارن پیاز خرد می کنند اشکشون سرازیر شده گفتم شما که تازه کاری بیائی بخونی اشکاشون هدر نره .

صدای خنده دسته جمعی بچه های تدارکات در فضای خالی آشپزخانه پیچید . مداح دفترچه جلد چرمی اش را پرتاب کرد خم شد یک پیاز بزرگ برداشت به طرف رزمنده جوان پرتاب کرد به دنبالش دوید .

رزمنده با چابکی فرار کرد از پنجره خودش را به بیرون انداخت رفت واشک بچه های تدارکات از خنده زیاد سر ا زیر شد یک دست چاقو یک دست پیاز ریسه رفته بودند خستگی شان در رفت . از آن به  بعد با مداح دوست شد اما اسم مداح را گذاشت مداح پوست پیازی .تمیز نازک نارنجی اشک دربیار .