دوباره دست راسایبان چشم کردجاده راببیند.انتظاربه پایان رسید.آن چندروزبرای گلنارچون ده سال گذشته طول کشید. چقدرخودش رابرای آن لحظه آماده کردودرخفا به دورازچشم دیگران مقابل آئینه تمرین کرده بود.گوسفند سفید علف های کنار دیوار را می خورد.

ازروزی که گوینده رادیواعلام کرد،، شنوندگان عزیزاولین گروه ازآزادگان سرافرازامروزازمرزمهران واردکشورعزیزمان ایران شدند ،، همه به گلنارتبریک می گفتند. نام همسرش درلیست اسیران آزاد شده بود.شش ماه بعداز ازدواج آنها ،موسی به اسارت رفت .

موسی ودیگرمردهای روستا که درشروع جنگ  توی زمین کشاورزی به اسارت درآمده بودند،به خانه برمی گشتند.زمین هایی که دیگرکسی درآن بذری نپاشیدودانه ای نکاشت.امادشمن بعثی تاتوانست درآنجا مین های کوچک وبزرگ کاشت. بعدازپایان جنگ روستائیان به روستای خودبازگشتند و باپاکسازی میدان های مین وجب به وجب پیشروی کردند،زمین رااز اشغال مین ها آزادو برای کشِت آماده کردند.دراین راه تلفات هم داده بودند.کم کم اهالی راه را ازمیدان مین تمیز دادند،مگرغریبه ای ناآشناکه به روستا می آمد.

برای گلنارسختی به پایان رسیده بود،موسی به خانه می آمدچقدرحرف های نگفته برایش داشت. امرالله که برای تعمیرپای مصنوعی خودبه شهررفته بودموسی را دیده بود. همانطور که روی موتورسه چرخ خود نشسته بود گفت :

-  چند روزنگه شان می دارند برای قرنطینه بعد می آیند خانه.

چندروزبه هرسختی گذشت ، موسی تاساعتی دیگردرخانه بود.گلناربهترین لباس رابرتن کرد.پیراهن بلندقرمزرنگ باگلهای آبی وجلیقه مشکی باحاشیه دوزی زربفت ،دستاری که سکه هایی به آن دوخته شده بود .غذای موردعلاقه همسرش راتهیه کرد.حیاط خانه روستایی ومحقرشان راآب وجاروکرد.به یادروزهایی که تازه ازدواج کردوبه آن خانه  آمد.آن روزهاباپدرومادرموسی زندگی می کرد.یادپدرومادرموسی که افتادلحظه ای دلواپس شد،چگونه خبرمرگ آنهارابه پسرشان می داد.خبر مرگ مادری که تاروز های آخرروی تپه ای می نشست به آنسوی مرزها خیره می شدوپدری که امیدوار بودپسرش بازمی گردد.

فکرکردموسی چندروزی ازآزادی لذت ببردسپس خبرناگواررابه اوبگوید.باید بگویدآنها نزدخواهرموسی به یکی از شهرهای شمالی رفته اند.

دسته ای علف برای گوسفندقربانی ریخت اورانوازش کرد.گوسفندرافتح الله قصاب روستا با موتورآورده بود.قرارگذاشته بودندخودش هم بیایدگوسفند راجلوی پای موسی قربانی کند.گوسفندسفید رنگ که سه چهارروزآنجابودبه گلناراُنس گرفته خودش رابه پاهای اومالید. گلناربایک دست موهای بین شاخ های گوسفندرانوازش کرددست دیگر راسایبان چشم کردجاده رانگاه کرد،کاری که ده سال درهرغروب انجام داده بود .جاده و روستا هر دو خالی بودند.

چندروزبودکه اهالی به جاده مرزی می رفتند.آنهاازصبح زودباشیرینی ودسته گل هایی که ازصحرا می چیدندبه استقبال اتوبوس هایی می رفتندکه اسیران رابه شهرهایشان می بردند.برای آنهاکه درآخرین ایستگاه زندگی،آن روستای مرزی زندگی می کردند،رفت وآمداتوبوس هاودیدن مردمی که برای استقبال آمده بودندتفریح وسرگرمی تازه ای بود.

زن های روستا وقت رفتن سراغ گلنارهم آمده بودند امادرجواب آنها گفت :

- موسی که رفت توخانه منتظرش بودم حال که برمی گرده می خوام توخانه منتظرش باشم.

گوسفندسرگرم خوردن علف شد.گلنارتوی اطاق رفت، همه چیزسرجای خودش بود.بوی غذاوچای دم کشیده توی اطاق پیچیده بود.کناردیوارقالیچه ای انداخت دوبالش روی هم گذاشت برای نشستن موسی . منقل کوچک ذغال وظرف اسفندکناردربود.کبریت راازجیب جلیقه مخملی برداشت داخل سینی برنجی کنارمنقل انداخت.لحظه ای مکث کرددوباره آن رادرجیب خود گذاشت.مقابل آئینه رفت خودش رانگاه کردبادوانگشت موهایش رازیردستار جابجاکرد .دستهایش راازهم بازکردچرخی زد ، دامن بلند قرمز رنگ دایره ای بزرگ در اطراف او درست کرد.

کنارپنجره برگشت بیرون رانگاه کردروستاخلوت بود.روستاخلوت بوداما انگار کسی چون شبح درمیان جاده به طرف روستا می آمد.دست روی لبه پنجره گذاشت چشم به شیشه گذاشت،کسی می آمد.شتابان پنجره راباز کردچشمانش راتنگ ترکرد،نگاه کرد .اشتباه نمی کردکسی ازجاده می آمد. گلنارگوئی گنگ شده بود. آرام ازپنجره فاصله گرفت چند قدم عقب رفت تا به دیواررسیددودست رابه دیوارگذاشت،چون مجسمه ای ایستاد.ناگهان صدای تـِرتـِرموتورفتح الله راشنید.سپس فتح الله وموتورش رادرقاب درحیاط دیدکه درانبوه دودآبی رنگ موتورگم شده بودند. صدای فتح الله اورا به خودش آورد که فریاد زد:

-   گلنار، گلنار م‍‍ژده موسی آمد. من برم چاقو مسقل بیارم.

گلناردورخودش چرخید.پابرهنه به حیاط دویدگردن گوسفندراگرفت تاکنار  درچوبی حیاط کشید.لحظه ای مکث کرد،چرخید.داخل اتاق دوید.سینی منقل واسفندرابرداشت به حیاط برگشت آن راروی چهارپایه کناردرحیاط گذاشت.خودش چون اسفندی شده بوددرآتش.دست هایش رابه علامت ُشکرروبه آسمان گرفت.چرخی زد.جیب هایش را جستجوکردکبریت رابرداشت.چوب کبریت اول ازشدت ضربه ازکمر شکست.چوب کبریت دوم رابرداشت چندباربه کبریت کشید.جرقه ای ازکبریت جداشد روی زمین افتاد،دودی غلیظ بلندشد.چوب راانداخت چوب دیگری برداشت لحظه ای مکث کردنفس درسینه اش حبس شدباآرامش کبریت کشید.چند چوب  کبریت روی زمین ریخت .دوباره کبریت کشید ، شعله کبریت که جان گرفت لبخندروی لب های گلنارنشست اما هنوز دستانش می لرزید.محو شعله لرزان و نورانی چوب کبریت شد گوئی همه ده سال گذشته را در میان شعله می دید.

ناگهان صدای انفجارمین درروستا پیچید .دوباره غریبه ای درمیدان مین گرفتار شده بود . چوب کبریت شعله ور از دست گلنار افتاد .

گوسفند سفید علف های کنار دیوار را می خورد.