خواب ازسرهمسایه هاپریده بود، توی راه پلهِ مجتمع  گُله به گُله ایستاده بودند به حرف های طرفین دعوا گوش می دادند. دعوا باعث هوشیاری خیلی ها شد که درمجتمع چه گذشته است ومی گذرد.

 بعضی ازآقای سبزی حمایت می کردند، بعضی ازآقای احمدی مدیر ساختمان. دعوا برسر هزینه خرید پکیج گرمائی ساختمان بود. حرف احمدی این بود که:

-        من ازهمه سوال کردم چرا اون موقع کسی اعتراض نکرد.

سبزی اماحرف خودش رامی زد، که پکیج خارجی بهتراست. درمیان دعوا نرخ هم تعیین می کرد، ازدوران مدیریت ساختمان خودش دفاع می کرد وازاین که اورا کنار گذاشته بودند ناراحت بود، خرید پکیج بهانه ای بیش نبود.

دفاع سرسختانه آقای دُنیاپور هم از آقای سبزی در تشدید دعوا بی تاثیر نبود. هروقت آقای سبزی می خواست کوتاه بیاید، تحت تاثیر شانتاژ آقای دنیُا پور قرارمی گرفت. فقط ماچندنفرازهمسایه های قدیمی که از زمان ساخت مجتمع آنجا بودیم می دانستیم علت مخالفت دنیاپور با احمدی  ربطی به دعوای قدیمی آنها برسر تقسیم سهم آب ساختمان دارد.

 درزمان مدیریت سبزی، دنیاپور بارها پیش خودم پُشت سَر سبزی حرف زده بود که لیاقت ندارد، درحساب ها دست می برد، زنش دخترهای مردم را گمراه می کند و از این دست حرف ها.

مخالفت مستاجرهای طبقه آخر با آقای احمدی، دفاع از سبز ی نبود.آنها که همگی جدیدترین مستاجرهای مجتمع بودند بیشتردنبال کلیدپشت بام مجتمع بودند تا هروقت خواستند به دیش های ماهواره خود دسترسی داشته باشند. سبزی هم آنها را تشویق می کرد. آنها نمی دانستند اولین مدیر ساختمان  که کلیدهای پشت بام را از همه گرفت خود سبزی بود، چه قشقرقی هم راه انداخته بود.

 یادِمان نرفته است وقتی یکی ازپسرهای مجتمع برای بادبادک هوا کردن  مخفیانه به پشت بام رفته بود چه سیلی محکمی از سبزی خورد. آن وقت در اوایل تصدی مدیریت احمدی همین سبز ی مسابقه بادبادک بازی روی پشت بام راه انداخت، شده بود سنگ صبورجوانها.

 برای مستاجرین طبقه بالا سبزی بهانه ای بود برای رسیدن به هدف خود و اگرتوانستند احمدی را ازمدیریت ساختمان خلع کنند. شنیدم یکی از آنها به زنش می گفت:

-       گورپدرهردوتاشون ماکه سر سال می ریم.  

درمیان زن ها فقط خانم خیابانی ازسبزی دفاع می کرد. اوکه به واسطه تنها زندگی کردن نمی توانست درمجتمع خوبی چون مجتمع ما ساکن شود،درزمان مدیریت سبزی و با وساطت او توانسته بود آنجا ساکن شود، آرایشگاهی رادر  آپارتمانش تاسیس کند؛ شده بود کارشناسِ پکیج نظرهم می داد.

 وقتی ساکنین به رفت وآمد افراد ناجور به آپارتمان اواعتراض کردند، احمدی پیغام همسایه هارا به او گفت، او را وادار کرد آرایشگاهش را تعطیل کند.

بعدازمدیریت سبزی، آقای میاندار وآقای مُوجسوار به ترتیب مدیرساختمان بودند، اما آنهانخواستند باخیابانی دَهن به دَهن شوند. میاندارحتی دخترش راهم برای نصیحت وبه راه آوردن خیابانی به آپارتمان اومی فرستاد.

 اماظاهرا خیابانی موفق تربود. بعدازمدتی او ودخترآقای میاندار با دوچرخه درپارک نزدیک خانه پرسه می زدند. پسرهای شَر مَحله، ماشین های آن چنانی خودرا کنارگذاشته ،دوچرخه سوارشده بودند؛ مقابل پارک مجتمع ما غوغایی برپا بود. کاربه جایی رسید، خیابانی که اصلاح نشد هیچ، دخترمیاندار در زندگی شخصی اش به مشکلاتی برخورد، از همسرش جدا شد.

آن وقت بود که باید خَرجش راخودش تامین می کرد، شد دلال مجتمع ما؛ افتاد به واسطه گری. هرکاری می کرد؛ ازکیش جنس می آوردمی فروخت.

به واسطه اعتبارپدرش درصندوق قرض الحسنه،برای مردم وام جورمی کرد درصد می گرفت. خواستیم چاه فاضلاب ساختمان را تخلیه کنیم گفت«آشنا دارم».

با چندتلفن او موسسه ای آمد به کارتخلیه و او پورسانتش را گرفت.

بعدازمدتی یک جوری مشکل پیداکرد. از راه پله طبقه های بالا راه می افتادو سوارآسانسور نمی شد. برای خود نمایی چنان باکفش های پاشنه فلزی وبا صدای بلند راه می رفت که صدای آن هفت مجتمع آن طرف تر می رفت. صدای همه همسایه را درآورده بود. همسایه هاجمع شدند اعتراض کردند ، میاندار مجبور شد ازطبقه دهم به طبقه دوم نقل مکان کند، شاید صدای کفش پاشنه دار دخترش، مردم را آزار ندهد.   

مُوجسوار اما اعتنایی به حرف های همسایه ها نمی کردو می گفت :

-       چهار دیواری اختیاری .

درزمان مدیریت او مشکل وقتی زیاد ترشد که اومعتقد بود باید فضای مجتمع راعوض کرد. برای همین اهالی مجتمع های دیگررابه مجتمع مادعوت می کرد تاباهم گفتگوکنیم.

 ساکنین مجتمع ما که همه کارکنان وبازنشستگان دانشگاه بودیم مجبوربودیم با کسانی که نمی شناسیم هم کلام شویم، رفت وآمدکنیم. مشتری های آرایشگاه هم زیادشده بودند.

 بدترین دوران زندگی درمجتمع ما آن روزهابود، هرروزدعوا وشنیدن خبرهای بد؛ گاهی خجالت می کشیدیم آن را بشنویم چه رسد به اینکه برای دیگری تعریف کنیم.    

احمدی اما سِفت وسَخت مقابل خیابانی ایستادتا آرایشگاهش را تعطیل کرد. آرایشگاهی که در بین اهالی محل به آرایشگاه اوشین معروف شده بود.

حال خیابانی بقیه زنها راتشویق به بلوا می کرد. او بادختر میاندار ودختر های آقای سوداگر،حامی سبزی شده بودند. دختر های سوداگر بعد از زندانی شدن پدرشان اختیارسَرخودشده بودند، مدام برای آرایش مجانی به خانه خیابانی رفت وآمد می کردند.

آنها که وارد ماجرا شدند، خسرو هم به هواخواهی آنها خودش را داخل آدم کرد، همراه دوستش یعقوب که در مجتمع روبریی ساکن بودواز قدیم با ساکنین مجتمع ما مشکل داشت وارد دعوا شد.

 خسرو پسرناتنی خواهرسبزی بود. نصف عمرش رادرزندان بود، بخاطر دزدی ،اعتیاد وانواع خلاف. اوزمان حکومت مُوجسوار دستیاراوشد.  همان موقع بود انبارچندنفرازهمسایه ها را درپارگینگ خالی کرد.

 دراوج درگیری او ودخترها سطل آشغال طبقات را که خودمان خریده بودیم وربطی به احمدی نداشت، شکستند. البته احمدی هنوز سطل ها را ازیک تولیدی که دوست سبزی بود می خرید، شاید اساس شروع دعوا ازطرف سبزی همین چیزها بود .   

خسروودوستش وقتی باتحریک دخترها جار وجنجال راه انداختند که احمدی یعقوب را به عقب هل داد وگردنبند ستاره شکل او پاره شد، زیر پا افتاد.

 آن وقت همه یک صدا از یعقوب دفاع می کردند، با اینکه می دانستند اواز قدیم برای ما دردسر بوده است.

اماجالبترین حمایت همسایه هاازسبزی خنده دارترهم بود.حمایت آقای کارگر وآقای مَنزلدوست. حمایت بی چُون وچِرا وچشم بَسته کارگرطبیعی واگر غیر آن بود تعجب می کردیم. نهایت نامردی او بود در برابر کاری که سبزی برایش کرده بود. وقتی کارگربا مشکل مالی شدیدمواجه شده بود به سراغ سبزی رفت  شایدبه اوکمک کند. سبزی هم انصافا مبلغ قابل توجه ای به اوقرض داد. موضوع وقتی خراب شد که نوبت گازرسانی به مجتمع مارسید. نقشه که تائید شد لوله کش برای لوله کشی آمداما هنگام قرارداد با مِن و مِن سبزی مواجه شدیم. جانش بالا آمد، بعد از کُلی آسمان ریسمان بافتن های مُحمل، گفت :

-       چیزشد، پول صندوق رو به کارگر قرض دادم.

اهالی که هرکدام باتوجه به وسعشان علنی و یا مخفیانه به کارگر کمک کرده بودند، ازحل مشکل کارگر ناراحت نشدند. ازاینکه سبزی سَرخود آن پول را داده بودناراحت شدند.چقدرهم برای خودش نوشابه باز کرده بود تا قبل از آن.

 نتیجه آن شد که کارلوله کشی یکسال ونیم دیگرطول کشیدوما لوله وشیرگازرا دوبرابرگران ترخریدیم، نگذاشتیم کارگرهم بفهمد.

 پس کارگرحق داشت باچشم بسته ازراه نرسیده برود پشت سَر سبزی بایستاد. اما منزلدوست وقتی باشروع سروصدا بچه به بغل از واحد خودش بیرون آمد ناخودآگاه پشت سرسبزی قرارگرفت که درپاگرد ایستاده بود،رو به بالا دادوبیداد می کرد. منزلدست که ازبیدارشدن دخترش وگریه اوعصبانی بود شروع به بدوبیراه گفتن به احمدی کرد. وقتی کارگربه زحمت خودش راپشت سر سبزی رساند، از منزلدوست علت دعوا را پرسید اوگفت:

-       نمی دونم خوابیده بودیم یه دفعه صدا بلند شد.

 درمیان همه همسایه هارفتار آقای ساکت مَرمُوز بود. از شروع دعوا یک کلام حرف نزد. اما دراوج دعوا با مشاهد حالت صورت او می فهمیدیم ادعای طرف دعوا را قبول دارد یا نه.

مثلا وقتی احمدی گفت «بااین کارکلی صرفه جویی شده می تونیم بابقیه پول مشکل دیگرروحل کنیم» ساکت طوری سرش را تکان داد که همه فهمیدند حرف احمدی را قبول ندارد.امادرپایان دعواوقتی احمدی مجبور شد نامه دادگاهی را که مدتها پیش برای سبزی آمده بود رو کند، سبزی مجبوربه سکوت شود، ساکت فقط درچند کلام باژست پدرانه هردوی آنها رابه تفاهم دعوت کرد. یادم نمی رود آن روزها که نفت سهمیه ای بود، روزی که نفت به ساکت نرسید چه فریادی برسر سبزی می کشید.

دعواداشت به پایان می رسید که سَروکله پسرآقای فیلسوف زاده پیداشد. اوکه فقط به واسطه حُرمت پدرش که استاد دانشگاه ومحترم بود مورد توجه اهالی مجتمع بود ندانسته وارد دعوا شد.

 فیلسوفزاده نان پدرش را می خورد وفقط برای گرفتن اجاره از مستاجرینش به مجتمع می آمد. آقای سبزی رها کرده بود اما او وِل کن نبود. گاهی خودش هم نمی دانست چه می گوید، حرف احمدی را می زد.

 هوادران سبزی که نمی خواستنداین دعوا بدون نتیجه مورد قبول آنهاتمام شود شروع به حمایت ازفیلسوفزاده کردند،او هم دُور گرفت. همسایه های هوادار سبزی درزمان حیات پدر فیلسوفزاده چشم دیدن او را نداشتند، آن وقت مدام از اوتعریف می کردندباعث تحریک پسرش می شدند.

 در آن لحظه باخود گفتم حیف آن پدرکه درنهایت احترام به رحمت خدارفته است و این..، یاد ضرب المثل معروف افتادم که ،، پسر نوح با بَدان بنشست،،

دراوج خودنمایی فیلسوف زاده وقتی کنترل خودرا ازدست داد شروع به فحاشی کردو کم مانده بودچاقو هم بکشد. آن وقت بود که همه همسایه های خانواده داربه آپارتمان های خودرفتند.

 وقتی الفاظ رکیک ازدهان فیلسوفزاده خارج شد گوئی آقای تعطیلی هم رویش باز شد. خواست دردفاع ازسبزی احمدی را خراب کند. در اوج ناباوری همه گفت میان شلوغی و دعوا احمدی به زنش نگاه کرد، منظوربد داشت.

 تعطیلی همیشه باعث خنده همه بود. وقتی جلسه گروهی داشتیم همه می گفتند «تعطیلی را هم دعوت کنید بخندیم». طرح های خنده دار وعجیب غریبی می داد. ازروزی که گچ روی زمین خاکی می ریختیم تا پِی ساختمان را بِکنیم اوکاندایدی مدیریت ساختمان بود، هیچ وقت هم انتخاب نشد.  همیشه هم وقت کارخواب می ماند. آن وقت در پایان دعوا با ادعای مضحکی آمده بود که نه سبزی ونه بقیه آن را قبول نداشتند اما برای خالی نبودن عریضه آن راتائید کردند.

 کارکه به اینجا رسید، فیلسوف زاده فحاشی کرد، تعطیلی زنش را سپر بلا کرد همه آنها که خانواده دار بودند رفتند. یعقوب و خسرو گوشه ای ایستاده بودند یه فحاشی فیلوسفزاده می خندیدند.شاید به هجی نامناسب فحش ها.

 میاندار و مُوجسوار پُشت به همه خودشان را مشغول نگاه کردن و بررسی تَرک قدیمی سقف راه پله کردند، ایرادمی گرفتند، افسوس می خوردند که کسی به فکر ساختمان نیست. یادم هست آن تَرک در زمان میاندار ایجاد شد بود.آن وقتی که دخترش  پشت بام را کرده بود سالن تمرین و ورزش شخصی.