همه زحمات من به خاطر رفتار اجدادم برباد رفت.

آن موقع من یک افسرارشدستاد،دربغداد بودم که باید برای گرفتن ترفیع درجه به سرلشگری مدتی رادرمناطق جنگی می گذراندم، یک طرح عملیاتی تصویب واجرا شده درپرونده خود ثبت می کردم.مقدمات کاررا آماده کردم به شهرخودمان کوفه رفتم پدرومادرم را دیدم سپس حرکت کردم.

 منطقه جنگی جنوب را انتخاب کردم. سه ماه آن جا کار کردم. استعداد نیروهای خودی ،زمین ، عوارض طبیعی ومصنوعی منطقه ، شرایط جوی، سابقه تک های گذشته وهر اطلاعات نظامی که طرح  لازم داشت را با وسواس تهیه کردم؛ زبده ترین افسران اطلاعاتی را به استراق سمع گماردم.

بهترین تیم های گَشت شِناسایی حاضردر گردان شناسایی حَطین و صِلاح الدُین رااعزام کردم و اخبار خوبی از مواضع دشمن تهیه کردم. چندتیم گشتی رزمی قوی اعزام کردم تا از کادر دشمن اسیر بگیرد، نه از سربازان رده پائین وبی اطلاع دشمن.

پس از تهیه طرح عملیاتی متوجه شدم منطقه خوبی را انتخاب کرده ام.دشمن درآن محور از نیروهای داوطلب استفاده کرده بود که می دانستم نه آموزش کاملی دیده اند و نه تجهیزات مناسبی دارند. شاید اگر امَثال من ازروزهای اول جنگ به جبهه می آمدیم فرماندهی رابه عهده می گرفتیم جنگ خیلی زودتر از اینهاتمام شده بود.

به بغداد رفتم وطرح را به تصویب ستاد عالی جنگ رسانده به منطقه بازگشتم.

درقرارگاه با فرماندهان لشگر های 46 مکانیزه و 37 زرهی و بعضی فرماندهان صحبت کردم تا تیپ هایی ازلشگرخود رادراختیار عملیات قرار دهند، اما همه به نوعی طفره رفتند.

تیپ مستقل 33 نیروی مخصوص و گردان مستقل تانکِ پُرآوازهِ سِیف سَعد ماموریت را قبول داشتند اما زمان آن را مناسب نمی دیدند، به چند ماه بعد موکول می کردند. طرح من چنان دقیق وحساب شده بود که حتی چند شب تاخیردر اجرا، آن را با خطرروبرو می کرد چه رسد به چند ماه.

تا شروع زمانبندی طرح وقت زیادی نداشتم هیچ یک از نیروها هم با من همکاری نمی کردند. بعضی از آنها می گفتند سرنوشت جنگ ونیروهایشان ارزشمند تراست تا درجه من. شب آخر در قرارگاه کار به بحث وجنجال کشید.در آن لحظه بود که یکی از فرماندهان واقعیت امر را برای من توضیح داد. او بدون واهمه ودرجمع همه افسران وفرماندهان حتی افسران استخبارات به من گفت:

-  سرتیپ شما در طرح خودتان همه جزئیات رادر نظر گرفته اید اما به اصلی ترین موضوع فکر نکردید.

پرسیدم:  اصلی ترین جُز که من نمی دانم چیست؟

گفت :

-  زمانِ اجرای طرح شما درست درماه مُحرم است.

-  خُب باشد.

-  بله، چهارسال بعدازجنگ توی بغداد نشستن وبرای ماتصمیم گرفتن باعث همین ندانستن شماست.

- شما هم کار مهمی انجام ندادید، برای همین از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنید.

- مادرماه مُحرم جُرئت هیچ کاری نداریم، در این ماه نزدیک شدن به ایرانی ها یعنی مرگ.

-  یعنی چه ،ماه با ماه فرق دارد؟

-  ماه مُحرم کشته شدن برای ایرانیها یک افتخار است ،جنگ وخاک واین چیزها بهانه است .

بعدازآن بود که فهمیدم خیلی از افسران عالی رتبه ستادی به بهانه تهیه طرح به جبهه اعزام شده اند و هرگزنتوانستندبه شغل اصلی خود بازگردند. ترفتدی که با آن افسران عالی رتبه را به جنگ می فرستادند. خیلی ازآنها درهمان قرارگاه بودند،هیچ وقت طرحشان تصویب نشد چرا که با شکست مواجه می شدند.سالها بعدکه دراسارت ومیان ایرانی ها بودم معنی حرف آن فرمانده لشگر که خود درحین فرار کشته شده بود را فهمیدم. من بهای اشتباه کاری که سالهای بسیار دور اجدادم انجام داده بودند را پرداخت کردم.

داستان واهمه برگزیده جشنواره ( سرو سرخ)