همه می خواستند از کار تخریب چی سر در بیاورند . کارش که تمام می شد می رفت  بالای سنگرمی نشست.

 می نشست به آسمان خیره می شد.

دریک بعدازظهرکه خط آرام بود دورهم نشسته بودیم پیک گرد ان با موتور نزدیک ما توقف کرد.

باد ،خاکی را که با ترمز چرخ ها به هوا بلند شده بود به طرف ما آورد.پیک عینکش را روی پیشانی کشید خطاب به مسئول گروهان داد زد :

اینم یه تخریب چی که خواسته بودید .پا طلائی.

تخریب چی ازموتور پائین پرید .در حالی که کوله پشتی  را مثل بچه مدرسه ای ها بایک دست روی شانه گرفته بود به جمع ما نگاه می کرد.لاغر بود و سبزه.

یکی از بچه ها زیر لب  که فقط خودمان شنیدیم گفت:

 - این که هم سن داداش کوچیکه منه.

 پیک با موتوردور او چرخید گفت:

 - فقط چند روز باید بره مرخصی.  

شب کنارمنبع آب جمع شده بودیم وضو بگیریم . تخریب چی از سنگر بیرون آمد . آستین هایش را بالا زد به طرف ما آمد. وقتی نزدیک وانت فرمانده گردان  که در سنگر فرماندهی جلسه داشتند رسید ،  راهش را به طرف وانت کج کرد.مقابل دیدگان متعجب ما لامپ چراغ ترمزوانت که طلق آن شکسته شده بود را باز کرد .در حالی که آن را با گوشه پیراهنش پاک می کرد به ما نزدیک شد

به لاستیک چرخ منبع آب تکیه داد،گفت :

من بیشتر بهش احتیاج دارم.تو منطقه باید چراغ خاموش رفت.

روز بعد باطر یهای کهنه بی سیم که در گوشه وکنار افتاده بودجمع کرد.با سیم های تلفن صحرائی ولامپ وانت سنگرش را چراغانی  کرد و بعد به مرخصی رفت. از آن روز باطری کهنه بی سیم مشتری پیدا کرده بود.

خیلی غیرمنتظره قبل ازپایان  مرخصی به منطقه باز گشت. آدرس میدان مین را از پاسبخش گرفت .با تاریک شدن هوا وضو گرفت ، وسایلش را برداشت از خاکریزعبورکرد.داخل کانال شناسائی شدبه سوی معبرمیدان مین رفت .

شنیده بودیم پاطلائی درکار تخریب ماهر است .همیشه تنها وبا دقت کار می کرد.عادت داشت وارد میدان مین می شد با دقت و حساب شده قدم هایش را در میان مین ها می گذاشت تا وسط میدان مین  می رفت بعد روبه خط خودمان  می نشست پاکسازی را شروع می کرد. بخاطر همین لقب پاطلائی را به او داده بودند.وقتی در یک عملیات به یک مین جدید برخورد کرده بود آنقدربا آن وررفته بود تا توانسته همانجا در میدان مین آن را خنثی کند.

 روزاول که به تخریب آمده بود شرط گذاشته بودهیچ وقت مین نمی کارد فقط مین خنثی می کند.

 کسانی که با اودرعملیات شرکت کرده بودند گفته بودند،خیلی راحت خم می شود،انگشتانش را باز می کند ومی برد لای شاخکهای مین والمری می گوید:
-گـُوگـُوری مگـُوری ... بیا بغل عمو.

برایمان جا لب بود ببینیم اوچگونه کارمی کند.هر چند وقت یکبار از روی خاکریز سرک می کشیدیم با دوربین مادون قرمزاورا نگاه می کردیم.اول پا یش را از خود جدا کرددرکنارش گذاشت.

سرنیزه رابرداشت با حوصله به شخم زدن زمین پرداخت.زمین سفت وخاک حاصلخیز جنوب . او مانندکشاورزی بودکه کاشته ها را درو می کرد.  

 مسئول محوربه نگهبانها سفارش کرد هوای او را داشته باشند و در صورت نیاز پوشش بدهند.

 شب اول تخریب چی تا صبح کار کرد. اما بر خلاف  دیگران برای نمازصبح هم بر نگشت . قمقمه اش را بر داشت  همانجا وضو گرفت ،نماز خواند دوباره مشغول کار شد.

دیگر نگهبانی برای ما  کسالت بار نبود در داخل سنگر نشسته بودیم و او را نگاه می کردیم.هرچند چیزی نمی دیدیم اما هر لحظه منتظر حادثه ای بودیم.

هوا کاملا روشن شده بود که او به عقب برگشت.کیف ابزارش را بر روی شانه گذاشت و پای مصنوعی را در زیر بغل گرفته بود لی لی حرکت کرد. نزدیک خاکریز ، نگهبان  به کمک او رفت .

 انگار از کارش راضی بود. وقتی از خاکریز عبور کرد ناخود آگاه پای مصنوعی از دستش رها شد. نگهبان پا را برداشت تا به دست او بدهد که کیسه کوچک پارچه ای سفید رنگی از داخل پا به بیرون افتاد . نگهبان با تعجب  کیسه را برداشت وبه آن نگاه کرد . چند بار آن را درکف  دستش  سبک سنگین کرد و بالا انداخت  پرسید:

 - توتونه؟

چیزی نگفت و کیسه را دوباره در جای خالی داخل پا جا سازی کرد و به طرف سنگر رفت.

 مختصر صبحانه ای خورد و لیوان چایش را برداشت  بر بالای سنگر نشست.پیراهنش را از تن بیرون آورد و مشغول نوشتن اسم وشماره پلاک بر روی جیب های  لباسش شد.کارش را تمام کرد پیراهن را پوشید .با خط خوش ودرشت شماره پلاک و اسم کوچکش را نوشته بود ، مهدی.  سپس نشست ودر حال خوردن چای به آسمان خیره شد.

بعد از ظهر که از خواب بیدار شد بیلچه را برداشت و از کنار منبع آب جوی کوچکی درست کرد ، آب را تا کنار خاکریز هدایت کرد .مثل اینکه می خواست آب را به داخل میدان مین هدایت کند اما انگار فکر خاکریز را نکرده بود و همانجا پروژه اش را نیمه کاره رها کرد.چند روز بعد حوضچه ای درکنار خاکریز درست شد و رفت وآمد را سخت کرده بود.

شب دوم وضو گرفت ،صدای اذان که بلند شد او در کانال از نظر ناپدید شد. دوباره مثل شب قبل شروع به کار کرد و کنجکاوی ما هم بیشتر شده بود. کیسه کوچک پارچه ای  معمای جدید بود. در تاریکی هرچه با دوربین مادون او را نگاه کریم متوجه چیز تازه ای نشدیم. تب کنجکاوی خیلی زود دربین بچه ها شیوع  پیدا کردواومحورهمه صحبت ها بود. 

 صبح با روشن شدن هوا دوباره او را دیدیم که لی لی کنان به عقب می آمد. همه می خواستند  به او کمک کنند . با تعجب متوجه شدیم  دیگر پا را با خودش نیاورده است.خیلی راحت خودش را از شرسوال های ما خلاص کرده بود .این دومین بار بود که او پا یش را در میدان مین جا می گذاشت.

روز سوم ،چهارم... تا روز هفتم کار او همین بود.

صبح روزهفتم هوا گرفته بود.مثل همیشه بعد از صبحانه بالای سنگرنشسته بود . یک قوطی خالی کمپوت برداشت و در لبه سقف سنگرگذاشت مشغول نشانه گیری شد. با اولین سنگ قوطی را پراند . دوباره قوطی را کاشت ،نشانه گرفت و با سنگ آن را پراند.بعد نشست وبه آسمان خیره شد.بعضی از بچه ها که از کنار سنگرش رد می شدند می ایستادند و با کنجکاوی مسیر نگاهش در آسمان را می دیدند ودر حالی که معلوم بود چیزی ندیده اند دور می شدند. کم کم ابرها ی سیاهی از سمت جنوب در آسمان پدیدار شدند.پیش در آمد آن چند رعد وبرق کوتاه بود وبعد باران شروع به باریدن کرد.

از همان وقت که ابرها را دید خوشحال شده بود وبا بارش باران لبخند را بر روی لبانش دیدیم.

بعد از ظهر وقتی بچه های تدارکات می خواستند به عقبه بروند او هم آماده شد. وسایلش را که در یک چفیه پیچیده شده بود  برداشت و در زیر باران کنار دیگ های بزرگ  غذا پشت وانت نشست ورفت. یک کیسه پلاستیک را هم پاره کرد وبر روی سرش کشید.

بعد از رفتن او شایعات کمتر شد اما هنوز حس کنجکاوی ما را تحریک می کرد.به همین خاطر تصمیم گرفتیم از راز کیسه پارچه ای با خبر شویم .دیده بودیم  روز آخر کیسه را که دیگر محتویاتش به نصف رسیده بود با بی دقتی در جعبه چوبی زیتونی رنگ  مهماتی که بعنوان صندوق خوراکی ها از آن استفاده می کردیم رها کرده بود.دیگر آن دقتی که روزهای اول در نگهداری از کیسه داشت در او دیده نمی شد.

 قوطی های کنسرو وکمپوت را کنار زدیم وکیسه را که شکر و چای خشک به آن چسبیده بود برداشتیم ، باز کردیم و محتویاتش را در کف دست ریختیم. شکل دانه های تسیبح بود اما جنس آن از مواد کانی  یا مصنوعی نبود.دانه هائی به رنگ سیاه مایل به قهوای سوخته وکروی امانامنظم .

همه به دقت آنها را بررسی کردیم ،از آن سر در نیاوردیم.هر یک چیزی گفت :

-  ماسوره مینه.

-  نه ، فکر کنم ساچمه مین والمریه.

 -  نه خیلی سبکه.شاید خرج خمپاره باشه.

 دانه ها دست به دست گشت سپس ما هم کیسه را در جعبه مهمات رها کردیم.

یک روزتمام باران  بارید. چند روز بعد مهدی به خط باز گشت. اصلاح کرده بود وترو تمیز شده بود ، لباس خاکی نو پوشیده بود.مثل اینکه به شهر هم رفته بود  زیرا یک جعبه شیرینی هم برای ما آورده بود.

وقتی از پشت وانت بیرون پرید خوشحال در جعبه را باز کرد وبه همه شیرینی تعارف کرد. همه مشغول خوردن شیرینی بودیم که او به کنار خاکریز رفت. با لباس نو خودش را روی خاکریز رها کرد ، به میدان مین ومعبرنگاه کرد.

نمی دانستیم  چه چیزی دیده است که آنقدر خوشحال شده است. ما که بعد از رفتن او دیگر به میدان مین توجه نداشتیم وروزها آنجا را ندیده بودیم با عجله به کنار خاکریز رفتیم.وقتی میدان مین را دیدیم ازتعجب نزدیک بود شاخ در بیاوریم.

آنجا دیگر میدان مین نبود.گلهای زیبا و رنگارنگی درهمه جا ی معبرومیدان به چشم می خورد.تخریب چی  محو دیدن  گلها یی که کاشته بود شد.باغبانی که ثمره کار و تلاش خود را می دید.