نوحه جدید که می آمد طولی نمی کشید بچه ها می آمدند سراغ ما برای شنیدن نسخه اصلی به قول امروزی ها زبان اصلی بدون سانسور ولی عامه پسند. همیشه که نباید گریه کرد خنده باعث روحیه گرفتن بچه هائی می شود که ماه ها از خانه وکاشانه خود دور بودند . این تز ما بود و بر همین مبنا در نوحه ها دست  می بردیم بالا وپائین می کردیم می خواندیم . وقتی هم می خواندیم بچه ها جمع می شدند دورمان به قصد کـُشت  سینه می زدند و می خندیدند . البته بودند برادرهائی که مخالف بودند .یکی مرتضوی مداح گردان می گفت :

-  شما به کلام خدا هم رحم نمی کنید .

آخر نوحه هم یک ترجیع بند ثابت داشتیم که همه حفظ شده بودند با هم می خواندیم :

-  ما دعا گفتیم ورفتیم زیر زمین .

-  زیرزمین پله نداشت خوردیم زمین .

 روزی بعد از کلاس (ش . م . ه) پیاده به طرف ساختمان برمی گشتیم بچه ها پیشنهاد بازی فوتبال دادند . کنار ساختمان تعمیرگاه نشستیم یکی از بچه ها رفت توپ بیاورد . همانطور که از سر بیکاری محتویات جیبم را خالی کرده بودم تکه کاغذی که شب قبل از روی نوحه جدید نوشته بودم بیرون افتاد. باقر آن را برداشت مشغول زمزمه شد . در بازسازی آن از باقر هم کمک گرفته بودم  .

کم کم صدایش بلند شد توجه بچه ها به نوحه جمع شد خودجوش جمع شدند به سینه زدن بدون اجبار ، رودروایسی واکراه . های سینه می زدند .

باقر می خواند :

بسیجیان نینوا

می رن رو مین می رن هوا

همه می شن بی دست وپا

می رن همه پیش خدا

می گن خدا خدا خدا

بده به ما یه دست وپا

یه دست وپای با صفا

باهاش بریم به کربلا

.......

باقر هنوز شور نگرفته بود. در همین حال یکی از بچه های تعمیرگاه تانک آرام نزدیک شد با دیدن بچه ها ایستاد شروع به سینه زدن کرد .سرش پائین بود سینه می زد . می دانستم مسئول تبلیغات تعمیرگاه تانک است .گاهی دیده بودم اطراف تعمیرگاه پرچم پلاکارت یا اعلامیه به در ودیوار می زد .

اول توجه نکردم اما وقتی اشک از چشمانش سرازیر شد تعحب کردم . باقر بیت های بی سروته  نوحه را  می خواند ، بچه ها سینه می  زدند ؛ ناصر گریه می کرد.چند لحظه دیگر نوحه به نقطه اوج خودش می رسید بچه ها با شوخی وخنده به هم می ریخنتد تو سر وکله هم می زند. همیشه بعد از شور سوم احمد که میان دار هیئت بود داد می زد :

-  آهای بزن تو سر بغل دستیت.

بچه های به هم می ریختند ومراسم با کشمکش و خنده تمام می شد .آن وقت یک نفر داشت های های گریه می کرد به اشعار ی که عبوث ترین آدم هارا به خنده می انداخت .

درهمین حال نگاهم به احمد افتاد با اشاره به ناصر وضعیت را جویا شدم. احمد چیزی نفهمید از کنار دستی خودش پرسید . بعد کنار من آمد آرام گفت :

-   این ناصر مسئول تبلیغاته . کـَره .

-   کـَره ؟

-   آره کـَره یعنی ناشنواست .روشندله.

 در آن لحظه مستاصل ترین آدم در میان هزاران رزمنده ای بودم که از غرب تا جنوب می جنگیدند هم از گریه ناصر و هم از حرف احمد  ،، ناشنواست روشندله ،، .

در پشت همه کارها ی ناهماهنگ ما ، حرف ها ی بیجا وخنده دار ، رفتار های بی نظم وتعجب برانگیز یک چیز وجود داشت وآن خنده صادقانه واز ته دل بچه هائی به لطافت گل بود که با آن خود را قانع می کردیم.

 اما این مدل ، بازی با احساسات یکی از همان بچه های گل بود .وای اگر چشمانش را باز می کرد و  می دید بچه ها نوحه خوانی را با مسخره بازی تمام کنند. آن جا بود که باید ما سه نفرهنر خودمان را نشان می دادیم . احمد را صدا کردم گفتم :

-  داره سه می شه برو باقر رو توجیه کن حواست باشه من برم سراغ مرتضوی .

احمد سری تکان داد گفت باشه . آرام از جمع دور شدم به طرف ساختمان دویدم .باید مداح گردان را پیدا می کردم قضیه را ختم به خیر می کردم .یک راست رفتم تبلیغات .آن ساعت وقت خواب قیلوله تبلیغاتی ها بود. همه در چرت بودندومرتضوی نبود. یکی از بچه ها چفیه را از روی صورتش برداشت مرا نگاه کرد. سراغ مرتضوی را گرفتم گفت :

-  مرتضوی ، وای چه گناهی کرده که شما کارش دارید .

-  مسخره بازی در نیار واجبه .

-  واجب ، تو؟ رفته کانتینر تدارکات .

در جواب دادن خیلی طول داده بود. با کشیدن چفیه اش و پرتاب روی وسایل کنار چادر تنبیه ش کردم به طرف کانتینر دویدم .غرغر کرد وبلند شد دنبال چفیه اش رفت .کانتینر کنار ساختمان بود. مرتضوی در حال کمک به مسئول تدارکات بود بسته های نان را خالی می کرد .سریع بسته نان را ازدستش گرفتم داخل کانتینر انداختم دست ش را گرفته کشان کشان کنار کانتینرکشیدم گفتم :

-   مرتضوی جُون مُخلصتم یه دقیقه با من بیا یه دهَن بِخون .

دستش را از دستم بیرون کشید :

-  حالت خوشه ها کار دارم نمی بینی.

-  حیثیتیه پای احساسات در میونه .

خندید گفت :

-   چیه قمپوز درکردی روی صدای من شرط بندی کردی یا  برام نقشه کشیدی .

-  مـُری جون من .

-   باقر،  باقر رو ببر بلبل شاه طهماسب.

-   همون گنَد زده، خدایی  باید جَمش کنی .

جمله آخرم آن قدر مظلومانه بود که خودم هم دلم برای خودم سوخت .رقابت مداح ها با هم از قدیم زبان زد بود. حالا من یک رقابت بین یک مداح ارزشی با یک مداح کوچه بازاری ترتیب داده بود موثر بود در نجات من از مخمصه .

در بین راه در حال دویدن برایش توضیح دادم وخوشبختانه او هم زود گرفت .

وقتی رسیدیم هنوز اتفاقی رخ نداده بود اما باقر انگار صدها بادکنک  را یک نفس باد کر ده باشد عرق کرده بود مثل لبو سرخ شده بود . مرتضوی خیلی ماهرانه رشته کار را از دست باقر گرفت بر همان وزن و آهنگ شروع کرد.سپس آرام آرام مانند راننده ای که کنترل یک کامیون سنگین که ترمز بریده باشد را در دست بگیرد وآن را هدایت کند به بهترین وجه مجلس سرپائی ما را پیش برد .

بچه هائی که در اطراف کانتینر بودند از سر کنجکاوی پشت سر ما آمده بودند .چند نفر رهگذر هم به جمع ما اضافه شدند من وباقر خستگی در می کردیم احمد هم میانداری . همه را وادار کرد نشستند ومرتضوی مجلس را گرم کرد .   

ناصر هم غرق در حال خودش بود. حالی که همه به آن غبطه می خودند . مرتضوی هم با دیدن حال ناصر سنگ تمام گذاشت .

وقتی همه رو به قبله ایستاده بودیم ومرتضوی دعای ( امن یجیب )می خواند جمعیت زیادی پشت سر او جمع شده بودند هیچ کدام نمی خواستند مراسم تمام شود. مراسمی که وسط روز درزیرآفتاب وکنار تعمیرگاه نه حسینیه برگزار می شد . بچه های تعمیرگاه هم کار را رها کرده بودن با لباس های چرب وچیلی اطراف ناصر جمع شده بودند .در پایان مرتضوی از ناصر تشکر کرد که باعث برپائی آن مراسم پرشور در شده بود.

اما ناصر حرف های زمینی ما را هرگزنشنید. نه آن روز نه روز های دیگر. او که در چند عملیات گذشته شنوایی خود را از دست داده بود،نشنید ودر اولین عملیات به عنوان توپچی تانک شرکت کرد ودرهمان تانک هم سوخت . او که خیلی زودتر سوخته بود .

_________________________________________________________________

بخشی از داستان ،، تورج فریب نمی خورد ،، از کتاب        

دختران فیروزه ای

ناشر: موسسه رسول آفتاب

 http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13901107000415

تورج فریب نمی خورد

این روزها مرگ تنها آرزوی من است وقتی اخبارکشورم ایران رامی شنوم، می خوانم یا برصفحه تلویزیون، زنده آن رامی بینم. فرسنگ ها دورتر از تهران هستم همه اتفاقات را با چنددقیقه اختلاف می بیبنم. جوانانی را می بینم که در خیابان هاهستند اماآن جا را اِشغال نکرده اند. اصلا آنهاراه مبارزه را نمی دانند که بفهمند، اشِغال خیابان ازدست ماموران ضد شُورش کجاووقت گذرانی آنها کجا. بایک یُورش ماموران چون انبوه پرکاهی که دربرابر نسیم جابجا می شود، جاخالی می کنند. من اینها رامی بینم حَسرت می خورم. عصرارتباطات این امکان رابه وجود آورده است درکمترین زمان، خبری را ازاین َسر دنیا به آن سوی دنیا فرستاد. چقدرزَجرکشیدیم وقتی درجنگل های آمل بعدازحمله رژیم، آن وقت که گروه پارتیزانی ما دو شَقه شده بود، پیامی را برای رفقای آن طرف فرستادیم. شاید سه کیلومتربیشترفاصله نبوداما پاسداران توانسته بودند بین ما رخنه کنند، ارتباط ما قطع شود. شکست نهضت مادرجنگل ازهما ن جا کلیدخورد. تیرغِیب راشنیده بودم امابه ......................

......................مدت ها بود که کاری به سودابه مُحول نمی شد، ازشبی که می خواستیم ازساری به طرف نقطه رهایی حرکت کنیم، شهلا باخنده وشوخی گفته بود:

-  دُخترمون بارِشیشه داره.

   زمزمه ازهمان شب بین بچه هاشروع شداماهیچ کَس جرئت پُرسش نداشت. سودابه یک سال ونیم بود که به خانه های تیمی ماپیوسته بود.بعد ازکشته شدن برادرش مازیاردریک درگیری خیابانی، سازمان تشخیص دادسودابه  جذب شود. آن شب سودابه باگروه سیامک همراه شد وقتی جاسم به طعنه گفت:

-      هرکه خربزه خورده پای لرَزش هم می شینه.  

گفت وگروه ش رابه راه انداخت ورفت. من هم بابچه های گروه خودم حرکت کردم. گروه چنگیز هم ماموریت داشت تا ....................

http://www.rasouleaftab.ir/fa/