گفته بودند زیاد از مقردور نشویم شاید هر لحظه نیاز به دیدبان باشد گوشمان به این حرف ها بدهکار نبود .

 چند نفر از بچه های واحد قدم زنان به طرف کارون رفتیم . دورتر یک قایق کناراسکله پهلو گرفته بود سکان دار با ظرفی آب کف قایق را خالی می کرد .

با دیدن قایق یکی پیشنهاد داد خوب است با قایق به آن طرف شهر خرمشهر برویم .یکی دیگر از بچه ها که قبلا رفته بودسرا غ قایق گفت نمی برند . تصمیم گرفتیم نقشه ای بکشیم تا ما را به آن طرف ببرد.

یکی که هیکل درشتی داشت شد نماینده مجلس بقیه هم هرکدام نقشی به عهده گرفتند مانند گروهی که برای بازدیداز جبهه آمده باشند به طرف قایق رفتیم .

آنقدردرآن روزها ازآن گروه های مشتاق بازدیداز فتوحات خود دیده بودیم که همه ی رفتارشان را سیر تا پیاز از بـَر بودیم البته ما شجاع ترین گروه محسوب می شدیم که در حین عملیات تا خط مقدم رفته بودیم.

نگذاشته بودیم عملیات تمام شود سنگر ها مستحکم شود جاده های مناسب کشیده شود خاکریز های بلند ودوجداره کشیده شود همه امکانات به آنجا برسد بعد چند تا جعبه شیشه آبلیمو برداریم به اسم کمک یا بازدید به خط سوم برویم برای رزمندگان خسته قیافه بگیریم وطوری رفتارکنیم آنها هجوم بیاورند با ما عکس بگیرند ازخودمان هم صدها عکس بگیریم برای روز مبادا . خلاصه .

 نزدیک قایق یکی از بچه ها بر اساس قرارمان نزد سکاندار رفت در گوش او گفت ،، یکی از نمایندگان مجلس برای بازدید آمده باید به آن طرف بروند ،،. سکاندار قبول کرد . با اشاره دوست خودمان نزدیک قایق رفتیم خیلی با کلاس یک یک سوار قایق شدیم مثل نمایندها به هم تعارف می کردیم ودر جواب تعارف ها سبکم الله غلیظ می گفتیم .

 نماینده سوال می پرسید وبچه ها در نهایت احترام جوابش را می دادند.

سکاندار هم با احترام با نماینده دست داد روبوسی کرد .یکی از بچه ها آرام به او گفت :

وامی چیزی می خواهی بهش بگو.

سکانداربا خوشحالی مشغول آماده کردن قایق شد .چند بار طناب هندل را کشید موتور پت پت کرد اما روشن نشد .گالن بنزین را برداشت ودر باک قایق بنزین ریخت .

 بچه ها در این بین مدام برای نماینده مجلس توضیح می داند واز خرمشهر می گفتند .سکاندار در حین کار زیر چشمی نماینده را می پائید و به حرف ها هم گوش می داد .

در آخرین لحظه که موتور قایق روشن شد سکاندار اعلام کرد همه بنشینند تا حرکت کند .هنوز قایق از اسکله جدا نشده بود که ناگهان وانت واحد دیدبانی از دور نمایان شد. همه سر برگرداندیم وانت را نگاه کردیم که گرد وخاک کنان به طرف ما می آمد .وانت گلوله توپ مستقیمی بود که می آمد تا دیدگاه مارا که به زحمت خود را در آن استتار کرده  مخفی شده بودیم ، تخریب کند .

مسئول واحد خودش ماشین را می راند . طوری بد می راند که فهمیدیم گاومان زائیده است .سکان دارازنگاه های ما فهمید اتفاقی افتاده است اما چه اتفاقی برایش معلوم نبود.اصرار کردیم حرکت کند اما او محوسرعت وانت بود.یکی از بچه ها گفت :

راننده حاج آقاست برو . برادر حرکت کن .

سکان دار بلاتکلیف نماینده مجلس رانگاه می کرد .

 وانت به شدت کنار اسکله ترمز کرد مسئول واحد عصبانی از آن پیاده شد به طرف ما آمد که مات ومتحیر او را نگاه می کردیم . فریاد کشید :

- معلومه اینجا چه غلطی می خورین ، یک ساعته می خوام یه تیم بفرستم خط کسی نیست .

ما بی اختیار فقط نگاه کردیم اما نگاهمان را از سکان دار می دزدیدیم . فرمانده داد زد :

بازمنو نگاه می کنند جون بکنید بیائید بالا.

چنان داد زد که ما بی اختیار هجوم بردیم از قایق بیرون برویم قایق به طلاطم افتاد .نماینده های مجلس بودند که از سر وکول هم بالا می رفتند .

درآخرین لحظه سکان دار را دیدم  با تعجب به ما ومسئول واحد نگاه می کرد. نماینده آخرین نفر بود که می خواست پشت وانت سوار شود مسئول واحد یک لگد به او زد.همه مثل اسرا پشت وانت نشستیم . وقتی وانت حرکت کرد سکان دار مات ومبهوت دور شدن ما را نگاه  می کرد. به بچه ها گفتم :

- بیچاره پیش خودش می گه اون دیگه چی کاره بود که نماینده های مجلس ازش حسا ب می بردند.