برای من یک عادت شده بود. نوشتن نام دوستان ودشمنانم درسالهای مبارزه.

نام آنهارادردفترچه قدیمی که خودم ساخته بودم می نوشتم. دفترچه ای با جلد نارنجی که از یک پوشه کهنه درست کرده بودم و ورقه هایی که از کاغذ کاهی ساندویچ تشکیل شده بود.

سی چهل برگ ازدفترچه نوشته شده بود.خط کشی کرده، برای هر سال دو برگ اختصاص داده بودم.

توی اولین صفحه مشخصات خودم بود با یک شماره تلفن پنج رقمی.بالای صفحه دوم نوشته بود1353.

اولین اسم همیشه درخاطرم است. تازه دیپلم گرفته بودم.شب هاکنارتیرسیمانی برق توی کوچه بامجتبی برای کنکوردرس می خواندیم.

اعلامیه هم می خواندیم .آنهارااز برادرش مرتضی می گرفت و توی جلد کتاب مخفی می کرد. آن روزها فقط ازاستوارمی ترسیدم که مباداسر برسد مارا در حین خواندن اعلامیه دستگیرکند. اسم استواردرصفحه دشمنان نوشته بود، اسم مجتبی و برادرش مرتضی در صفحه دوستانم بود.

صفحه بعد سال 1354 بودوتاسال 1356 تغییری دردوستان ودشمنان نبود. سال 1357 صفحه شلوغی بود.دشمنانم هم سرشناس تر شده بودند. در لیست دشمنان علاوه براستوار نام شاه، هویدا نیزدیده می شد. درقسمت دوستان هم بعد ازمجتبی و برادرش لیست بلند وبالایی ازانقلابیون نوشته بودم .

سال 1358 راسال تغییرات اساسی نام نهاده بودم.زیراخیلی ازدوستانم درلیست دشمنان قرار گرفتند ونام دوستان تازه ای را در دفترچه نوشتم.

درسال 1359 مجبورشدم برای تروریکی ازدوستان قدیمی با سازمان همکاری کنم. به بهانه ای آدرس خانه مرتضی را از مادرش گرفتم ودر اختیار همرزمانم گذاشتم.

سال 1360 نام مجتبی خودازدفترچه حذف شد. اودرجبهه شُورشیرین کشته شده بود. آن سال با کمک سازمان نام خیلی از دشمنانم را از دفترچه پاک کردم.  

اینک سالهاست که تنها یادگار به جا مانده ازوطنم همین دفترچه است.تنها چیزی که درهنگام فرار از مرزکردستان توانستم با خود بیاورم. سالها فکر می کردم دیگر نیازی به اضافه یا کسرکردن نامی دردفترچه نیست.اما بعدازانتخابات گوئی من هم جوان شده باشم. پس ازحوادثی که اتفاق افتاد، باشوروحال آن سالها، آخرین جابجائی ها را در دفترچه انجام دادم. ورق های دفترم بیش ازحدخط خطی شده بود. خیلی ازکسانی که سالها درلیست دشمنان من بودندبه لیست دوستان من اضافه شده اند، ازجمله بازجوی بددهن ومتعصب سالهای زندان؛ اینک خود در صف اول معترضین ایستاده است.

وقتی جنگ شروع شدبیشتر پاسداران بندما به جبهه ها رفتند. بسیار خوشحال شدیم که ازشرآن بازجوی خشن هم خلاص می شویم. اما اوهمچنان مانده بود شعارمی داد «کشتن شما حرومزاده ها واجب تر از جَنگ با صدام است» . 

امروز نام آنهارادرلیست دوستان می نویسم. دوست هستیم چون امروز هم صدا هستیم. شایددرآخرین روزهای عمرم وقتی آنها پیروز شدند، من بتوانم به کشورم بازگردم.