صبح روزنهم دی پیرزن اصرار داشت همراه مردم به میدان انقلاب برودحتی برای چند قدم. با وجود تحمل مشقت درراه رفتن، یک شاخه گل با قاب عکس پسرانش را در بغل گرفته بود.

سرکوچه ای که به نام پسرانش بودرسید ایستاد، نفسی تازه کرد. به جمعیت نگاه کرد.به نقطه ای درآسمان خیره شد، صلوات فرستاد، اشک درچشمانش حلقه زد. گوئی راضی شده باشدبه طرف خانه برگشت لبخندی ازسر رضایت برلب داشت. دخترش زیر بغلش را گرفت پرسید :

-  پشیمون شدی؟

-  نه خیالم راحت شد.

همچنان که دست به دیوارگرفته بود با خود زمزمه کرد ،، بچه هام خودشون آمدند،،.