زل زده بود توی چشمانم طوری که  حس کردم با مردمک چشمش چشمانم را نگه داشته است . از حالتی که روی سیمای کودکا نه اش نقش بسته شده بود نمی توانستم بفهمم با کدامیک ازاحسا سش به من خیره شده است،خوشحال است یا ناراحت. شاید عصبانی بود.هرچه بود برایم معنی نداشت  .

ولی هوش و ذکاوتبه خوبی درصورتش دیده می شد. نشان می دادبا همسالانش فرق دارد.  وقتی با دستان کوچکش آستینم را محکم گرفت به خودم آمدم.

-    آقا شما می آی خونه ما.

-     بله !؟ 

  گردنش را کج کرد:

-      بیائین بریم  خونه ما.

 دستش را گرفتم و  به کنار پیاده رو بردم پرسیدم  :

-      من، برا ی چی؟

برگشت جلو من ایستاد بالا رانگاه کرد.

-     خیلی کم فقط یه کم.باشه.

-      آخه .......!!!!!

-      ببخشید مشکلی پیش اومده؟

-      اهِ . خوب شد اومدید جناب سروان . مثل اینکه این آقاپسرمشکلی داره.

کمی خم شد تو چهره پسرک .  جلوتر آمد دستی به سرش کشید :

-     بگو ببینم چی شده آقا یاسر؟

-     .........هیچی.

-     هیچی ؟

-     هیچی، از من می خواد برم خونشون همین. شما این کوچولو رو می شناسید؟

-    آره می شناسم.تو همین شهرک شاهدکنار پارک می شینن.

مامور سر برگرداند:

-     چیکار داری برا چی این آقا بیاد خونه شما؟

 ما با تعجب به اوخیره شده ومنتظر جواب بودیم . کوتاه به چشمان ما نگاه کرد که اگر ادامه می یافت باز  اراده چشما نمان رادر دست می گرفت  اما سرش را پائین انداخت.

همه ی غم های عالم را در چهره اش دیدم. به مامور راهنمائی که میان ما قرار داشت  نگاه کردم او هم که چیزی دستگیرش نشده بود با نگاه جوابم را داد.متفکرانه چانه اش را خاراند . سپس دستی روی شانه یاسر گذاشت و با دست دیگرش بازوی مرا گرفت گفت :

-     خب شما همراهش برید خونشون .

 با دست نرده های پارک را نشان داد:

-    همین شهرک. اونجا انتظامات داره حتما مشکل آقا یاسر حل می شه.

 دستی به سر او کشید رو به من گفت :

-    خیالت از ش راحت باشه بچه خوبیه. روزها به من سرمی زنه سوالهای سختی رو از من می پرسه. اگه سر پست نبودم  حتما با شما می آمدم.

 با  اشاره سروچشم به من اطمینان دادکه با او بروم.بیشترخودم راغب شدم بفهمم او چه می خواهد. پشت  آن نگاه ها ی خاص رازی بود. بایداز ساعت اول کلاس چشم می پوشیدم . برای دانش آموزهای کلاسم جشنی در راه بود .

راه که افتادیم لبخند روی لبانش نشست.برگشتم مامور را نگاه کردم.تبسمی که روی لبهایش بود به من اطمینان داد.

 وارد شهرک  که شدیم  ناگهان دستش را از دستم بیرون کشید  به طرف ورودی ساختمان دوید. مردد به نگهبان داخل اطاق  انتظامات ویاسر نگاه کردم که دیگردرتاریکی راهرودیده نمی شد . نکند درپناه من ازدست نگهبان فرار کرده بود.در مدت سی سال عمرم اینطور رودست نخورده بودم. نگهبان که پیرمردی سرزنده و تنومند بود، لباس خاکی براقی هم به تن داشت. از حرفهایم چیزی نفهمید . می خواستم بیشترتوضیح بدهم که گفت :

-   آقای .....

-   جمال . جمال هستم.

-  آقا جمال ، وایسا مادرش اومد.

به زحمت با گردن کج ازداخل پنجره کوچک توی صورتم نگاه کرد ادامه داد :

-    ماشالله این بچه خیلی می فهمه . حتما حکمتی تو کارش هست که شما رو تا اینجا کشانده .

پس یاسر با نگهبان مشکلی نداشت. برگشتم زنی با چادر مشکی به طرفم  می آمد .مضطرب به نظر می رسید. نگهبان هم از اطاقک بیرون آمد،فانسقه را که از روی لباس به کمر بسته بود با شلوارش بالا کشید. با خنده خطاب به زن که به ما نزدیک شده بود گفت :

-   دوبار ه یاسر یه کار ی کرده باید ببینیم این دفعه چه قصه ای داره.

زن سلام واحوالپرسی کرد ، با شرم گفت :

-   ببخشید  این بچه مزاحم شما شده خیلی معذرت می خوام.

 سپس طوری به نگهبان نگاه کرد که  انگار او را به یاری می طلبید .

گفتم :

-   نه خواهش می کنم . این حرفها چیه بچه است دیگه. منتهی نفهمیدم چی می خواد.

زن کمی پا به پا شد.برگشت به  طرف ساختمان نگاه کرد. در قاب یکی از پنجره های طبقه دوم یاسر را دیدم که با کنجکاوی ما را می پائید. زن به طرف پیر مرد رفت وآهسته در گوش او چیز هائی گفت که من نفهمیدم. اما با هر کلمه ی زن , خنده از چهره پیرمرد محو شد و تعجب جای آن را گرفت . متعجب نگاهم بین آنها وپنجره رد وبدل شد. نکند اشتباه گرفته باشند. دلم به مامور خوش شد که از اول شاهد ما بو د. پیر مرد به زمین خیره شد ، نفس بلند وکش داری کشید و ابروانش را با لا داد . خیلی بالا که فهمیدم مشکل جدی است ، او هم مستاصل شده بود. نگاهی خریدارانه به سر تا پای من انداخت . پنجره و یاسررا هم نگاه کرد.یاسرلبه پنجره روی دو دست نیم خیز شده  وبا انگشتانش روی زه آلومینیومی ضرب گرفته بود، به دقت ما را زیر نظر گرفته بود، منتظر نگاهمان می کرد، مثل یک بچه شیر کوچک بعد از شکار .

یکی از زنهائی که تازه وارد شهرک شده بود جلوآمد گفت :

-    سلام مریم خانوم .

 نگاهی هم به من کرد پرسید :

-    چی شده ،چه خبره حاج محمود  نماینده بنیاد اومده؟

نگهبان گوئی همفکر جدیدی پیدا کرده باشد  لبخندی زد گفت:

-  چیزی نیست . خوب شداومدی حاج خانوم.

 سپس دستانش  را از هم  باز کرد و همه ما را کنار دیوار هدایت کرد تا ماشینی که پشت سر ما ایستاده بود از شهرک خارج شود.

بااشاره دستی که تسبیح را گرفته بود زن را به طرف خودشان خواند و دوباره سه نفری سرها شان را به هم نزدیک کردنند  . پیرمرد خلاصه ماجرا را برای او تعریف کرد. ماجرائی که مربوط به من بودو یاسر ولی من چیزی از آن نمی دانستم . زن تازه وارد هم وقتی حرفهای آنها راشنید،مرا برانداز کرد.  با کنجکاوی به یاسر در سنگرش ، پنجره نگاه کرد .تنها فرق بین زن وپیرمردرا درچشمانش دیدم که خیلی زود خیس شده بود. 

پیرمرد که انگار تصمیمش را گرفته بود ،با اطمینان گفت :

-    آقا جمال بریم.

 دست روی شانه ام گذاشت نگاهی آمرانه به من کرد.نگاهی هم به زنهاکردوگوئی به آنها اطمینان دادگفت :

-    بریم بالا دخترم .

 هیچکس به سوال من جوابی نداد.

وقتی از زیر پنجره رد می شدیم صورت خندان یاسر رادیدم  کهاز روی چیزی پائین می رفت وپشت  پرده تور ناپدید می شد.

پشت سرحاج محمود که با صدای بلند یا الله می گفت وارد اطاق شدم. تازه پایم نرمی کرک های فرش را لمس کرده بود که یاسر جلویم ظاهر شد . لبخند بر لب داشت و با خوشحالی دستم را گرفت به طرف یکی از اطاق ها کشید. مردد بودم . فشار دست حاج محمو د به بازویم به رفتن تشویقم کرد.در پشت پرده اطاق دیگر دختری ایستاده بود و کنجکاو نگاهم می کرد فقط چشمانش رادیدم . چشمان آهوئی که با تردید چیز مشکوکی  رادر دشت  می پا ئید . می دید ولی باور نداشت.

وقتی یاسر مرا به زور همراهش می کشید درمیان چهار چوب به عقب نگاه کردم. حاج محمود و زنها با نگاه بدرقه ام می کردند .آهوهم از  پناهگا هش بیرون آمد. یک قدم جلو گذاشته وبا کنجکاوی ما را نگاه می کرد.یاسر با شوق به اطراف نگاه کرد. دستپاچگی ناشی از خوشحالی کودکانه را در حرکاتش می دیدم. آلبومی را برداشت دوباره سر جایش گذاشت. دور خودش چرخید. دو زانوی کوچک وکودکانه ای زد و با زحمت از زیر تخت دفترچه نسبتا بزرگی را بیرون کشید، نشانم داد. با اشتیاق ، انگشتان کوچکش را روی نقاشی ها کشیدو برای یک نقاشی داستان کوتاهی تعریف کرد :

-    اینا علاقین، .....این ...

 آب دهانش را قورت داد :

-     این این ....

 سرش را بالا گرفت :

-     این چیه؟

دفترچه را چرخاندم. چند دایره نامنظم که رویش چیزی مثل تخم مرغ کشیده بود. لوله ای هم به آن وصل کرده بود. گفتم :

   -   تانک.

   -   آها تانک.این تانکه.

دستش را مشت کرد به شدت به جلو پرت کرد گفت :

-    می زنه همه رومی موره .

 ورق زد : 

-     این منم ، این آجیه ، اینم توئی ؛ اینم مامانیه .

دفترچه را رها کرد به طرف کمد رفت.

-     من ؟!!

با عجله دفتر نقاشی را بالا آ وردم .  اینجا فقط جای زنم زری خالی بود تا سوال پیچم کند .

 یاسر با انبوهی از اسباب بازی هائی که به زحمت در بغل گرفته بود به طرفم می آمد.از کنار دستش ماشین کوکی روی زمین افتاد . کمی خم شد ، خرس پشمالوی قهوای از طرف دیگر افتاد.

برگشت مردد به آنها نگاه کرد ، با بی خیالی لگد محکمی به عروسک خرس زد  خندان بقیه آنها را جلوی پای من ریخت. توپ کوچک را که به طرفی قل می خورد گرفت گفت :

-    توپ ، ماشین ، موتول ، زلافه ،تفنگ.

تفنگ را به طرفم نشانه رفت.خیلی زود آنرا برگرداند به طرف پنجره ماشه آن را چکاند.صدای قرقر آن در اطاق پیچید. صدای هق هق گریه که از اطاق دیگر بگوش رسید یاسر سرش را برگرداند، کنجکاو گوش کرد، گفت :

-     مامانیه . همش گیره می کنه.انگار بابائی نیومده .

در همین حال  زن ها همراه حاج محمود که  قاب عکسی در دست داشت وارد اطاق شدند .  قاب عکس توجه ام راجلب کرد.مردی لبخند ی بر لب داشت ودستها در بغل کنار نخلی ایستاده بود. حاج محمودگفت :

-    نیگاه کن این عکس باعث این همه قصه شده. جل الخالق.

-     این عکس کیه  ؟ خیلی شکل منه.

-    طفلی یاسر حق داره فکر کنه شما پدرش هستین .پدر که به خودش ندیده . از روز اول این قاب رو دیده. قدرتی خدا چقدر شکل شماست.

با تاسف سری تکان دادگفت :

-     این عکس پدرشه . بنده خدا مدتهاست مفقودشده. نه خبری نه نامه ای ، هیچی هیچی.  بچه باذوق رفته سراغ مادرش گفته(رفتم باباروپیداکردم براتون اوردم).

بعد به فرش نگاه کرد پشت دست رابه چشم کشید ادامه داد :

-    آتیش زده به دل مادروخواهرش. ببین تو دل این بچه چی گذشته ، خدایا..!

مادر یاسر و زن همسایه صورتشان را با چادر پوشانده بودند. فقط شانه هایشان می لرزید . بی صدای بی صدا.

 مبهوت به عکس نگاه می کردم .