سلام

بعضی دوستان تماس گرفته وراجع به این داستان پرسیدند :

 

هیاهوی جنگ جویان وجا شو های خلیج فارس

 صحبت از افغانستان بود. از زمان حمله به وال استریت به حالت آماده باش در آمده بودند. دوباره جنگ در خاور میانه شروع شد. کاستا یاد جنگ سال 1990 خلیج فارس افتاد. خاطره روزی را که برای اولین بار وارد خلیج فارس شد هیچ وقت فراموش نمی کند. یکی از جاهائی که سالها در باره آن خبر شنیده بود. جائی باستانی که خیلی ها آرزوی دیدنش را داشتند .  درپهنه نیلگون خلیخ فارس هنوزصدای کشتی های بزرگ جنگی ایر انیان باستان     به همراه هیاهوی ملوانان ، جنگجویان و جاشوها  در باد شنیده می شد.که می رفتند تا باب فتح جدیدی بگشایند........................................................

 

هیاهوی جنگ جویان وجا شو های خلیج فارس

این داستان را در سال 83 به رشته تحریر در آوردم.آن روز حمله به وال استریت را یک رویا می دانسیتم اما اکنون به واقعیت پیوسته و حرف های بی اساسی  که می خواهند به این بهانه  به کشور ایران ربط دهند.

شعر استاد علیرضا قزوه هم در این رابطه جالب است که :

اینها که ایستاده‌اند در وال استریت
و داد می‌زنند 99 درصد ما
اینها هم از سپاه قدس‌اند؟!
یازده سپتامبر هم لابد
کار سپاه قدس بود!

دربخش داستان بلند این وبلاگ می توانید داستان را مطالعه فرمائید. 

  داستان در مجله ادبیات داستانی هم منتشر شده است.

 ماهنامه ادبیات داستانی

 http://www.noormags.com/view/fa/MagazineNumber/9378

 تاریخ انتشار : 1383/12/01
اسفند 1383 و فروردین 1384 - شماره 88  

 

 

 

تکاوران سنگررا به محاصره در آوردند.فرمانده باخشم فریادزد:

 -   من اونو می خوام زنده دستگیرش کنید.

 اوکه گروهانی رامعطل خودش کردوفقط نیمی ازآن سالم وسرپا مانده بود.آرپی جی  شلیک کرد ، باتیربارمثل برگ خزان سربازان بعثی رابرزمین ریخت.تمام خشاب های اسلحه اش راخالی کردودست آخربانارنجک ازخوددفاع کرده بود.راه داشت باسرنیزه به جان بقیه می افتاد.

 فرمانده که می دانست شکاربزرگی نصیبش شده است می خواست اورازنده بگیرد،برگ برنده ای برای رقبایش درارتش بعث روکند :

- تو خاک خودشون اسیر گرفتم. 

فرماندهان یک جنگ داخلی نیزبا هم داشتند .

 دوتن اززبده ترین وقوی ترین تکاورانش رابرای بیرون کشیدن رنجرایرانی به درون سنگرفرستاد.باقیمانده گروهان چون گله کفتاری که شیروسطشان افتاده باشد اطراف سنگرکمین کرده دهانه سنگر را نشانه رفته بودند.

 یکی ازتکاورهادرحالی که اسلحه اش را رو به اسیرگرفته بود گوئی در ارتفاع بلندی روی طناب راه برود آرام قدم برمی داشت ، پشت به بقیه ازسنگرخارج شد.تکاوردیگرازپشت سراسیررا می پائید.

 درکمال ناباوریِ همه،اسیرکه حتی دست هایش رابرای تسلیم بالای سرنگرفته بودمغرور وسرکش بیرون آمد دردایره تکاورانِ خسته ومات ومبهوت گاردوی‍‍ژه ریاست جمهوری ایستاده بود.

 فرمانده بادیدن اوگویی شوکه شده باشد ناخودآگاه  به درون سنگررفت .کاری که ازیک سرهنگ کارکشته پس از سالها نظامی گری ودریافت انواع مدال و نشان  های شجاعت  بعید بود. داخل سنگر رفت شایدکسی غیراز آن اسیرراببیندکه ندید.

 دیوانه واربرگشت گرد اسیرمی چرخید اورابراندازمی کرد،ناسزا می گفت. به اوکه ساعت هادربرابرگروهان مقاومت کرده وحیثیت فرمانده رانزدفرماندهان ارشددرعقبه جبهه لکه دارکرده بود.حیثیت وآبروی سرهنگِ کارکشته ارتش بعث مانند دستمال کهنه ای روی زمین افتاده بوداسیربسیجی با پوتین هایش آن رالگدمال کرده بود.

 اسیرکه پسربچه ای پانزده شانزده ساله وهم سن کوچکترین پسرسرهنگ بود، می دانست کارش تمام است در حالی که لاله گوش  خود را با انگشت لمس می کرد با آرامش به سرهنگ،درجه اش وگروهان شکست خورده او می خندید.مثل پسرسرهنگ.