با احساس عجیبی بالا رفتم؛ سبک و راحت؛ آنقدر راحت که فکر کردم شاید باد مرا با خودش ببرد. از بالا همه چیز را بهتر می‌دیدم. آنجا جان می‌داد برای دیدبانی. منطقه مثل ماکتهای جنگی‌ای بود که در نمایشگاه درست می‌کردند.
صدائی گفت بالاتر بروم. دلم پیش بچه‌ها بود. خواستم پیدایشان کنم. پایین را نگاه کردم. یک دفعه خودم را دیدم که آنجا افتاده بودم. کنار سنگر چهار، روی خاکریزی که با تیر تراش کوتاه شده بود. قبضه آر پی جی هم همچنان در دستانم بود. اطرافم پوسته‌های خرج موشک ریخته بود و باد آنها را به بازی گرفته بود. لحظات آخر چقدر گوشهایم سوت می‌کشید.
بین خاکریز ما و خاکریز عراقیها هم سه نفر افتاده بودند. نیروهای جدید رسیده بودند و با سرعت پشت خاکریز اول پناه می‌گرفتند. در واقع ما هم بین خط خودی و دشمن گیر افتاده بودیم. احساس تشنگی شدید و درد زخمها از بین رفته بود. داشتم به طرف تپه دوقلو می‌رفتم که ناگهان دیدم کسی به طرفم می‌آید. شکل عراقیها بود. انگار با دیدن من خوشحال شده بود. با اشتیاق نزدیک من آمد، دورم چرخید و گفت: «تازه اومدی اینجا؟ تا حالا ندیده بودمت.»
خیلی گستاخ بود. انگار نه انگار که من ایرانی بودم و او عراقی و همین چند لحظه پیش با هم می‌جنگیدیم. خواستم جوابش را ندهم که چرخی زد و بالای سرم رفت. ادامه داد: «پس تو هم موندنی هستی. به تو هم اجازه ندادند بالاتر بری.»
مثل کسی که می‌داند باید برود، پیش خودم گفتم: «نه من می‌روم.»
جلوتر آمد، گفت: «شاید دلت می‌خواد کالبد خودت رو ببینی.»
به پائین نگاهی انداخت و گفت: «بهتره سیر تماشا کنی. تو این آفتاب داغ زود از بین می‌ره.»
یاد بچه‌ها افتادم حرکت کردم. او هم به دنبالم می‌آمد و برایم حرف می‌زد. کم کم حرفهایش برایم جالب شد. گفت: «مدتهاست اینجا هستم. هر چه تلاش کردم نتوانستم از این بالاتر بروم. یعنی اجازه نداده‌اند.»
از کسانی گفت که دورتر بالای خاکریز خودشان همیشه سرگردان هستند. پیشنهاد کرد هیچ وقت میان آنها نروم. درباره خودش گفت: «ما سه نفر بودیم. خواستیم خودمون‌رو تسلیم کنیم. اما فرمانده بعثی از پشت به ما شلیک کرد.»
به طرف سه نفری که آن طرف خاکریز افتاده بود، نگاهی کرد و بعد ساکت شد. فهمیدم یکی از آن سه نفر است. به اینکه می‌خواست خودش را تسلیم کند، فکر کردم. برگشتم نگاهش کردم. دیدنِ خودش ناراحتش کرده بود. این را از سکوتش فهمیدم.
از دیدن بچه‌ها که کنار تپه‌ دوقلو افتاده بودند، ناراحت شدم. اما وقتی فهمیدم به زودی پیش آنها می‌روم خوشحال بودم.
به تنهایی رفتم و همه جا را گشتم. همیشه هنگام نگهبانی می‌خواستم بدانم جلوتر از خاکریز ما و در خطّ عراقیها چه خبر است؛ آنها چه شکلی هستند و چه کار می‌کنند. کنجکاوی باعث شد جلوتر بروم. پشت خاکریز آنها مملو از ادوات جنگی بود. عراقیها هم دسته دسته با تجهیزات کامل کنار سنگر‌ها نشسته بودند. آن موقع فهمیدم ما هفت نفر چه کار کرده‌ایم.
ناگهان دلم خواست در خانه باشم که بودم. مادرم در حیاط به شمعدانیها آب می‌داد و صدای رادیو که مارش نظامی می‌نواخت به گوش می‌رسید. پدرم که حتما تازه از مغازه آمده بود، روی تخت زیر درخت پرتغال نشسته بود و منتظر شنیدن اخبار ساعت دو بود. به مدرسه و بعد هم مسجد محل رفتم. شب همراه با بچه‌های بسیج در محله گشت زدم.همه چیز عادی بود. هنوز از من خبری نداشتند.
با حساب دنیایی چند روز گذشته بود. دیگر باید می‌رفتم. خیلی صبر کرده بودم. به کنار تپه دوقلو بالای سنگر چهارم بازگشتم؛ سنگر دور افتاده‌ای که ساعتهای آخر به تنهایی از آن دفاع کرده بودم. خواستم خودم را ببینم که دوباره آن عراقی را دیدم. دو نفر دیگر هم همراه او بودند و با فاصله‌ای که همیشه رعایت می‌کردند، همراه ما می‌آمدند.
کنارم ظاهر شد و گفت: «رفتی به جاهایی که دوستشون داشتی سر زدی؟ اول همه همین طور هستند. اما کم کم علاقه از بین می‌ره.» بالای سرم رفت و ادامه داد: «حالا باید همین جا بمونیم تا تکلیفمون اون پایین روشن شه. حالا کجا میری؟»
جوابش را ندادم. مسیر حرکتم را نگاه کرد. یک دفعه سد را هم شد، گفت: «چندین روز گذشته از بین رفته، بهتره نبینی.»
از او خیلی راحت گذشتم. این هم از خاصیتهای این عالم بود. دنبالم آمد و گفت: «توی این جهنم داغ حالا پوستت شده مثل چرم. چشمهای خالی. صورت متلاشی شده. زمین از روغن تنت سیاه شده. کرمها....»
بیشتر مشتاق شدم خودم را ببیم. با هم رسیدیم بالای سرم. راحت خوابیده بودم. فقط گرد و خاک روی لباسم نشسته بود.
باد گوشه آویزان پیشانی بند سبزم را به بازی گرفته بود. خواستم او هم ببیند. کنار رفتم. با تعجب نگاه کرد. با اینکه چندین روز گذشته بود، هیچ اتفاقی رخ نداده بود.
دیگر نمی‌خواستم آنجا باشم. کاری هم نداشتم. بایدنزد بچه‌ها می‌رفتم. آرام به طرف بالا حرکت کردم. آنها هم با تردید با من حرکت کردند.
اوج گرفتم. آنها هم در کمال ناباوری با کمی فاصله با من اوج گرفتند. همه چیز روی زمین کوچک و کوچک‌تر می‌شد. من راحت بالا می‌رفتم و آنها به سختی می‌آمدند. وقتی از دور بچه‌ها را دیدم فهمیدم دیگر سفرمان تمام شده است. از دیدن بچه‌ها قند در دلم آب شد. همه بودند. کالبد آنها که می‌خواستند خودشان را تسلیم کنند، هنوز روی زمین افتاده بود.