مارش عملیات که بگوش می رسید درخانه ما آماده باش برقرار بود  .مادرم دست از کار می کشید رادیو به دست کنار تلویزیون می نشست اشک می ریخت دعا می کرد.گریه می کرد هرچندوقت یکبار سراسیمه به سوی تلویزیون هجوم می بردیکی از رزمندگان را نشان می داد می گفت :سعیدم سعیدم بخدا سعید بود قربون قد وبالاش .

بعد می نشست یکسره گریه می کردبا دستمال بزرگی که سعید از مشهد برایش خریده بود اشکش را پاک می کرد دماغش را می گرفت سرش را به چپ وراست تکان می داد.آن تابستان ما داستان داشتیم .

بعد از ظهر که بابا به خانه بر می گشت باز همین آش بود وهمین کاسه با این تفاوت که بابا تصویر های تلویزیون را تفسیر می کرد وبا داستان بافی هایش می خواست مادر را راضی کند سعید صحیح وسالم است همین روزها است که زنگ بزند.من وحمید شیرین کار هائی می کردیم تا مادر را بخندانیم . وقتی مارش عملیات زده می شد علاوه بر رزمندگان که در خط مقدم می جنگیدند ما هم آماده باش بودیم .من کنار مادر بابا در کارخانه ثریا خانم همسایه بغلی که تلفن داشت آماده باش بود حسن آقای بقال هم آماده باش بود تا مواظب باشند .ما بخاطر مادر آماده باش بودیم آنها آماده بودند هروقت سعید به تلفن آنها زنگ زد در کمترین زمان مادر را پای تلفن ببر.حمید هم روزی دوبار از باجه تلفن به کارخانه بابا ومغازه دائی امیر زنگ می زد بپرسد سعید به آنها زنگ زده است یاخیر.

نواختن مارش چند روز طول می کشید وقتی زندگی به حالت عادی بر می گشت  چندین روز دیگر طول  می کشید تا ما از سعید باخبر شویم .

دفعه اول از بیمارستان نمازی شیراز تماس گرفتند خبر مجروحیت سعید را دادند .کاروان ما به سرکردگی مادر به راه افتاد.خندان رفتیم گریان برگشتیم . بار دوم سعید از اندیمشک زنگ زد گفت در حال برگشت به خانه است.بار سوم سعیدبا دست مجروح نیمه شب به خانه برگشت برای اینکه مزاحم اهالی خانه نشود از دیواربالا رفت تعادلش به هم خورد افتاد مچ پایش هم ضرب دید .

بار چهارم دوباره از بیمارستان تماس گرفتند که آماده باشیم آمبولانس  حامل سعید در راه است .

پنجمین عملیات بود که سعید در آن شرکت کرده بود.همه دوستان سعید برگشته بودند از سعید خبری نشد .

حمید را به مسجد میان دوستان سعید می فرستادم شاید ازلابلای حرف هایشان چیز دهن گیری پیدا کند اما آنها زرنگ تر بودند. با دیدن حمید می زدند به صحرای کربلا سوال هم می پرسید می گفتند :گفتن نگین.

 از نواختن مارش چند روز گذشته بود. زمان تعین شده بعد از آن هم سپری شده بود اما از سعید خبری نشد . سعید نیامد خبری از او نبود مادر دیگر کنترلش را از دست داده بود. خانه ی ما شده بود عزا خانه .

مادر آنقدر بی تابی کرد بابا مجبور شد یک روز به تعاون  که نامه های رزمندگان را می آوردبرود تا نشانی از سعید بگیرد.وقتی بابا برگشت من فهمیدم می خواهد خودش را خوشحال نشان دهد .

یک ماه گذشت هیچ کس خبری از سعید نداشت .رفت وآمد دوستان وفامیل بیشتر ما را مشکوک کرده بود.عباس آخرین نفر بود که سعید را دیده بود.در جواب بابا گفته بود : حاجی خیالتون راحت باشه عملیات تموم شده خبری نیست سعید بی خیال دنبال گشت وگذار خودشه.

زندگی ما یک جوری فلج شده بود نمی دانستیم چکار کنیم مادرداشت از دست می رفت .یک روز که به خانه دوستم مریم رفتم ماجرای خانه را برایش گفتم . مریم که در دبیرستان همیشه عقل کل و طراح عملیات شیطنت های ما بود با شنیدن اوضاع خانه به فکر فرو رفت . وقتی حرف عباس دوست سعید را برایش گفتم سری تکان داد گفت :راست می گه ها  این سعید لوس ننور هم خیلی بی خیال ها.

بعد نقشه ای کشید تا برای مدتی آرامش به خانه ما باز گردد .بد هم نمی گفت اگر چند روز مادر آرام     می شد خوب بود . همانجا نقشه را اجرا کردیم . با تلفن آنها شماره خانه ثریا خانم را گرفتیم مریم انگشتش را در گوشه لپش گذاشت وصدایش را تغییر داد خودش را سعید معرفی کرد خبر سلامتی داد.

از پشت پنجره ثریا خانم را دیدم که سراسیمه وهیجان زده به طرف خانه ما می دوید.دمپائی از پایش پرید دستپاچه دوباره پوشید خودش را به خانه  ما رساند با مشت در خانه ما را می کوبید تا خبر سلامتی سعید را به مادرم بدهد . وقتی از پشت پنجره مادرم را دیدم که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید وثریا خانم را غرق در بوسه کرده بود ترسیدم . هم ترسیدم هم از خودم بدم آمد . نشستم به گریه کردن . مریم که غافلگیر شده بود دورم می چرخید و می خواست مرا آرام کند نمی توانست.نمی خواست مادر وخواهرش از موضوع باخبر شوند .تصمیم گرفتم دیگر آن کار را نکنم .

بعد مدتی که آرام شدم قرار شد با مریم به خانه برگردیم تا او بتواند توجیهی برای چشم های قرمز و باد کرده من بدهد مادر بپذیرد .

مادر با دیدن من بی نهایت خوشحال شد بغلم کرد وبوسید خبر تماس سعید را به من داد. بعد رو کرد به زن های همسایه که همه در حیاط ما جمع شده بودندگفت : بمیرم دخترم می ره خونه دوستش برا سعیدم گریه می کنه.قربونش برم الهی . بعد با آب وتاب ماجرای تلفن سعید را گفت وخیلی چیزها هم رویش گذاشت که اصلا مریم نگفته بود ، چهل کیلومتر پیشروی کردن ، اسیر هم گرفته ؛ یک کلاغ چهل کلاغ.

دیگر احتیاج به زبان بازی مریم نبود مادرم خودش مشکل را حل کرد . دراوج خوشحالی مادر وهمسایه ها فکر کردم نقشه ما بد هم نشد  اما از آینده آن شوخی ترس داشتم. شب همه  همسایه ها مهمان ما بودند وشام قورمه سبزی خوشمزه مادر راخوردیم . ده بارجای سعید را خالی کرد .

چند روز گذشت از سعید خبری نرسید . دوباره مادر رفت تو لک .با اینکه نمی خواستم دوباره مادرم را گول بزنم مانند معتادی که پس از ترک اعتیاد وسوسه می شودبه طرف آن کوفتی برود ،چادر برداشتم به طرف خانه مریم رفتم . طوری راه میرفتم اطرافم را می پائیدم که حمید مشکوک شد سایه به سایه من در پناه تیر های برق  کوچه تعقیبم کرد دنبالم تا پشت در خانه دوستم آمد.

مریم با تعریف از مرحله اول نقشه گفت این بار طوری حرف می زند تا یکی دو ماه مادرآرام باشد .گفت از قول سعید می گوید برای آموزش باید دوماه در منطقه بماند ودسترسی به هیچ وسیله ارتباطی ندارد.آن ساعت یاد حرف ناظم مدرسه افتادم که به مریم گفته بود ، دختر تو دست شیطون رو هم از پشت بستی. بسته بود .

اما فقط به خانه ثریا خانم زنگ نزدیم گفتم شاید شک کند،  به بقالی حسن آقا هم زنگ زدیم وبر اساس نقشه برای مادر پیغام گذاشتیم. بعد از آن مانند خلافکار هائی که اسیر عذاب وجدان می شوند زود خداحافظی کردم به خانه برگشتم.

وقتی رسیدم حسن آقا داشت با مادرم حرف می زد:

بله حاج خانوم پنج دقیقه پیش، خودش بود گفت تا دو ماه نمی تونه بیاد.

سعید ما بود؟

بله حاج خانوم خودش بود.

در همین حال ثریا خانم هم به جمع ما اضافه شد وبا اشتیاق پیغام سعید را داد.مادرم که معلوم بود بسیار خوشحال است اما تعجب کرده بود با دهان باز به حرف های آنها گوش می داد . از ثریا خانم پرسیدمطمئن است سعید بود گفت : بله من دیگه صدای سعید رو ازصد متری هم می شناسم اختیار داری اکرم خانم .     حر فهای آنها یکی بود اما مادر قبول  نمی کرد حالت چهر ه اش این طور می گفت خوب او را می شناختم.

 ترسیدم شاید فهمیده باشد وقاطی کرده باشد . مادر که با دیدن تصویر یک رزمنده شکل سعید از خوشحالی خانه را روی سرش می گذاشت اصلا عکس العملی شایسته آن خبر مهم از خود بروز نداده بود . متحیر او را نگاه می کردم که در همان حال سعید حصیر جلوی در هال را کنار زد از اطاق بیرون آمد .بعد از آن بود که تازه پوتین های سعید را دیدم.