خرمشهر که آزاد شد، چند رزمنده کنار منبع آب واژگون  روی تلی از خاک که روزی ساختمانی را تشکیل می داد جمع شدند .آنها  از یکدیگر سراغ همرزم خود  جاسم را می گرفتند و با خنده و شوخی می خواستند تا جاسم به قولی که داده بود عمل کند .اوقول داده بود روز آزادی خرمشهر بچه ها را به خانه شان دعوت کند.

یکی گفت:

                 شاید کلید در حیاط  همراهش نبود.

 دیگری داد زد:

       شاید آدرس رو اشتباه آمدیم .

سومی گفت:

      آدرس همینه که پشت پیراهنش نوشته بود ، کوت شیخ بعد از نخلستان کنار منبع آب. 

 درهمین حال جاسم با یک کلمن شربت  و لیوان های  پلاستیکی سر رسید.بچه ها که درگرما حسابی تشنه بودند  دوره اش کردند ومشغول نوشیدن شربت شدند.هیچکس متوجه اشک های جاسم نشد.

 از آن خانه که روزی بسیار شلوغ بود، فقط او زنده مانده بود.