سلام  

                                                             

 

با برقراری دوستی بین حروف از طریق در کنارهم  نشاندن آنها کلمه

می سازم واز ردیف کردن کلمه ها تلاش می کنم داستان بنویسم

اما........

اول

هارمونی ریل راه آهن

 

برای من که نخستیسن باراز مترو استفاده می‮کردم اصلاً کاری نداشت.

بعد ازشنیدن بوق کوتاه وقتی درب قطار باز شد جمعیت به زور مرا به داخل هل دادند در جای مناسبی قرار گرفتم. کیفم که میان چند نفر گیر کرده بود رها شد وبه شدت به پشتم خورد. همه ی ما مانند گردوهایی که در گونی سرازیر می‮شوند جای خود را پیدا کردیم. آن‮ها که جلوتر بودند روی صندلی‮ها نشستند و بقیه یک دست به میله گرفته ،ایستاده بودیم  اطرف خودمان را برانداز می‮کردیم.همه ی این‮ها درچشم برهم زدنی اتفاق افتاد. درها بسته شد قطار حرکت کرد. شال گردن را که آویزان شده بود به پشت گردنم انداختم.
در آخرین لحظه ساعت دیواری ایست‮گاه مترورا دیدم. برنامه ام تا آن جاخوب پیش رفته بود وبه موقع می‮رسیدم. محاسبه همکارم که پیشنهاد کرده بود دروقت ناهار اگر با مترو بروم حتماً به موقع می‮رسم ، درست از کار در آمد ه بود.
 به محض حرکت قطارهرکس مشغول کاری شد. جوانی گوشی تلفن خود را برداشت مشغول بازی شد.
مردی کنارمن ایستاده بود روزنامه تا شده‮ای را از جیب بغل کتش بیرون آورد ومشغول مطالعه شد. رایحه عطری خوشبو در فضا پیچیده بود. مردمسنی هم که ردیف اول صندلی نشسته بود سرش را به شیشه کنارش تکیه داد مشغول چرت زدن شد. تابش نوربرروی صورتش هماهنگ با سرعت قطارمدام جایش را با تاریکی تونل عوض می‮کرد وبا ریتم تند سائیده شدن چرخ آهنی بر روی ریل‮ هارمونی زیبایی درست کرده بود.
پشت شیشه هم دختر وپسری که کناردر ایستاده بودند انگار اولین و آخرین دیدارشان بود می‮خواستند همه حرف‮هایشان را برای هم بزنند توجه به هیچ چیز نداشتند.
دو پسربچه که درست روبری من نشسته بودند کیف‮ها را روی پاهایشان گذاشتند هرکدام گوشه یک بسته پلاستیک ترشی آلو رابا دندان پاره کرده با اشتها مشغول خوردن آن شدند. با دیدن آن‮ها آب دهانم را قورت دادم .
همیشه در این مسافرت‮های شهری باید از روی اجبار تا رسیدن به مقصد انسا ن خودش را مشغول کند. در غیر این صورت تلاقی نگاه‮ها درحالی که در هر طرف از زاویه دید انسان کسی ایستاده است ممکن است باعث بروز مشکل گردد. خیره شدن به کسی یا توجه به رفتارو حرکات دیگری. برای همین هم به محض مشاهده طرف مقابل نگاه خود را می‮دزدند یا به سقف نگاه می‮کنند بعضی هم به جلوی پایشان نگاه می‮کنند. اگرهم نشسته باشند خودشان را به خواب می‮زنند.
با زحمت سرک کشیدم وازمیان جمعیت یک بار دیگرتابلوی راهنمای ایست‮گاه‮ها در بالای دررا مرور کردم. ایست‮گاه بعدی باید پیاده می‮شدم وبه خط دو می‮رفتم سپس سوار قطار می‮شدم وپنج ایست‮گاه دیگر پیاده می‮شدم. همکارم که یک‮بار این مسیر را آمده بود گفته بود:
 -  پله‮ها رو رفتم بالا کناردر ورودی مترو سوارتاکسی شدم ودرست جلوی بانک مسکن پیاده شدم.
شاید من آخرین نفری بودم که در آخرین روز ثبت نام مدارکم را برای ثبت نام وام تحویل می‮دادم .
قطاراز حرکت باز ایستاد و با تکان شدیدی توقفش را به همه اعلام کرد. شاید می‮خواست مسافری خواب نماند. همه به طرف در هجوم بردیم وفقط یک قدم جلوتر قرارگفتیم.
 بعد ازشنیدن بوق کوتاه وقتی در باز شد جمعیت به زورمرا به بیرون راند. مسابقه دوی صد متر شروع شد. همه شروع به دویدن کردیم. روی سنگ‮های گرانیت زمین لیز می‮خوردیم وجلو می‮رفتیم. مواظب بودیم به دیگری تنه نزنیم. سر پیچ دست به گوشه دیوار می‮گرفتیم ونیروی گریزازمرکزراخنثی می‮کردیم.
 راهرو ودالان‮هاراپشت سرگذاشتم. از پله‮ها بالا رفتم و پایین آمدم. گاهی به تابلوی راهنما نگاه می‮کردم اما از آن‮ها سر در نیاوردم. دریکی از راهرو‮ها هم هم برخلاف حرکت بقیه قرار گرفتم با زحمت خودم را از میان جمعیت به انتهای راهرو رساندم وارد ایست‮گاه شدم . در آخرین لحظه به قطار رسیدم وپای چپم را داخل قطار گذاشتم ،خودم را به میان جمعیت تحمیل کردم . چند باربوق در شنیده شد ودرحرکت کرد اما بسته نشد. بیشتر فشار آوردم وخودم را جلوترکشیدم، در بسته شد وقطار حرکت کرد. دویدن در سن چهل سالگی نفسم را به شماره انداخته بود. چقدر پیچ در پیچ بود نفهمیدم کجا رفتم. به ساعت نگاه کردم کمی ‮دلهره تحویلم داد.
درایست‮گاه بعدی حتما مسافر‮های دیگری می‮خواستند سوار شوند دستم را به میله وسط رساندم و هیکلم را بدنبال آن کشیدم. صدای اعتراض چند نفر بلند شد با لبخند کوچکی سرو ته آن را جمع کردم .
 با دستمال کاغذی مچاله شده که در دستم بود عرق روی پیشانی‮ام را گرفتم. درایست‮گاه بعد مردی پیاده شد و در جای او قرار گرفتم.
مردی که کنارمن ایستاده بود روزنامه‮ای در دست مشغول مطالعه بود. قیافه‮اش برایم آشنا بود. رایحه عطری خوش‮بودرفضا پیچیده بود.
مرد مسنی هم در ردیف اول صندلی نشسته بود سرش را به شیشه کنارش تکیه داده بود و مشغول چرت زدن بود. تابش نوربرروی صورتش هماهنگ با سرعت قطارمدام جایش را با تاریکی تونل عوض می‮کرد وبا ریتم تند سائیده شدن چرخ آهنی بر روی ریل‮هارمونی زیبائی درست کرده بود.
پشت شیشه هم دختر وپسری کناردرایستاده بودند انگارآخرین دیدارشان بود داشتند همه حرف‮هایشان را برای هم می‮زدند توجه‮ای به هیچ چیز نداشتند. فکر کردم من آن‮ها را کجا دیده بودم؟
دو پسر بچه که درست روبری من نشسته بودند کیف‮ها را روی پاهایشان گذاشتند هرکدام گوشه یک بسته ترشی آلو را تا ته خورده بودن وپلاستیک آن را پشت رو کرده بودند و ترشی‮ها را می‮لیسیدند. با دیدن آن‮ها آب دهانم را قورت دادم فکر کردم این‮ها در قطار قبلی نبودند؟! چقدر زود به این‮جا رسیدند؟!
خوب که به اطراف نگاه کردم به یاد حرف زنم افتادم. تو هیچ‮وقت هیچی نمی‮شی.

تهران
مهر-١٣٨۶

 

دوم

صید ماهی صبور

رفتار امدادگر تعجب  همه را برانگیخته بود. خط که آرام می‌گرفت  او نا آرام می‌شد. برانکارد را رها می‌کرد ، فرز و چابک به کنار رود می‌رفت. رودهائی که از شاخه اصلی اروند کبیر یا اروند صغیر جدا شده بودند، نخلستان‌ها  را تکه تکه کرده بودند و مانند شریان‌هائی در بدن نخلستان جریان داشتند.

 گلوله‌های دشمن  پیاپی در اطراف ما  به زمین می‌خورد و منفجر می‌شد. وقتی گلوله‌ای در رود منفجر می‌شد، قارچی از آب در رود می‌روئید . آب  و گـِل آن برسر و روی ما می‌ریخت. گاهی هم چند ماهی به بیرون پرتا ب می‌شد.

 ما درحاشیه رود پدافند کرده بودیم و فاصله ما با دشمن به اندازه عرض رودخانه بود. درجاهائی‌که عرض رود کم بود ما به عراقی‌ها نزدیک‌تر بودیم، باید بیشتر مراقبت می‌کردیم. اما امدادگر بی‌خیا ل بود  و به کار خودش می‌رسید. او عراقی‌ها را هم سر کار گذاشته بود می‌خواستند سر در بیاورند ببیند او چکار می‌کند. خمیده کنار رود و میان نیزارها سرک می‌کشید .

 از طرفی هم عراقی‌ها  تا کسی کاری به آنها نداشت دنبال دردسر نبودند زیرا هنوز عقب نشینی و شکست چند شب گذشته را فراموش نکرده بودند و سنگرهای مناسبی برای دفاع نداشتند .

 می‌دانستند به محض اینکه از طرف آنها گلوله‌ای شلیک شود ما در جواب، آنجا را با خاک یکسان می‌کنیم .

 امدادگر در کنار رودخانه بالا و پائین می‌رفت و ماهی‌ها را که انفجار آنها را به بیرون از رود پرتاب کرده بود برمی‌داشت و به داخل آب می‌انداخت. می‌گفت :

 -   به این زبون بسته‌ها چه که عراقی‌ها به  خاک ما حمله کردن اون‌ها داشتن زندگی می‌کردن.

 وسواس و دقت او باعث شده بود که بقیه هم نسبت به ماهی‌ها احساس ترحم کنند. اگر او متوجه یک ماهی نمی‌شد همه به او تذکر می‌دادند.

 گاهی هم ماهی‌های مجروح را مداوا می‌کرد آرام در آب رها می‌کرد.

 روز هفتم بود که ما در خط مستقر شده بودیم. هرچقدر ما و دشمن تلفات داده بودیم امدادگر ماهی نجات داده بود. خط آرام بود وگاهی گلوله‌ای  سر گردان در اطراف ما به زمین می‌خورد. بعد از نماز وناهارهمه درسنگرها استراحت می‌کردیم که آتشبارهای دشمن شروع به کار کردند. امدادگرداشت به بچه‌های تدارکات کمک می‌کرد وگونی‌های خاک را کنار خاک‌ریز نزدیک سنگر ما می‌آورد. وقتی یکی از گلوله‌ها در آب منفجر شد امدادگر نا خودآگاه گونی  را رها کرد به طرف رود دوید. رزمنده‌ای که سر دیگر گونی را گرفته بود مات و متحیر به او نگاه کرد  و خطاب به ما گفت :

     -چش شد یه دفعه. موجی.

 امدادگر کنار رود و در پشت نیزارها نیم خیز نشست و به دور و بر نگاه می‌کرد. آب و گلی که به آسمان رفته بود مانند باران بر روی سر ما که در نزدیکی انفجار بودیم ریخت  و ریزش آن‌ها بر روی ورق‌های حلبی پیت آهنگی برای ما نواخت. اما  باران  ماهی نباریده بود.

 رود آرام گرفت، به راه خود ادامه داد و سر و صدای ریزش آب و گل هم فرو نشست. انگار ما هم شرطی شده بودیم چشم‌هایمان به  دنبال ماهی بود. وقتی دیدیم انفجار ماهی به بیرون نیانداخته است به کار خود مشغول شدیم سکوتی کوتاه حکمفرما شد. من مشغول تمیز کردن اسلحه بی بی کلاش شدم.

 لحظاتی بعد سر و صدای خش خش  از میان شاخه‌های خشک  یک نخل توجه همه، مخصوصا امدادگر را به خود جلب کرد. دقت کردیم و بازتاب نور خورشید را بر پولک‌های نقره‌ای یک ماهی  بزرگ که میان برگ‌های  بالای نخل افتاده بود دیدیم. اتفاق  غیر منتظره‌ای  بود و نمی‌دانستیم امدادگر چکار می‌کند. در آن لحظه فکر کردیم باید کاری انجام دهد.

 او از جا بلند شد چفیه‌اش را به دور کمرش بست و زیر نخل ایستاد. کمی سبک سنگین کرد و با دست‌ها دور درخت را جستجو کرد، جای دست و پای مناسبی  پیدا کرد و از نخل بالا رفت. سر و صدای چند نفر که او را از رفتن منع می‌کردند بلند شد. یکی داد زد :

     -   آهای موجی نرو. ببیننت گرای اینجا رو می‌گیرن نرو بالا.

 اما او بی‌توجه به کار خودش ادامه داد. به جثه نحیف و لاغرش نمی‌آمد آنقدر فرز باشد اما بود. تا نیمه نخل که رسید مشکلی نبود چون نی‌های بلند و خشک کنار رود او را پوشش داده بودند. مشکل از وقتی شروع شد که از نی‌ها بالاتر رفت وعراقی‌ها او را  دیدند. آنجا را به رگبار بستند. امدادگر فرز خودش را در پشت تنه پهن نخل مخفی کرد اما از بالا رفتن دست برنداشت. ماهی هنوز در میان شاخه و برگ نخل پیچ و تاب می‌خورد. همه متحیر به این صحنه نگاه می‌کردیم که ناگهان امدادگر با دست به ما اشاره کرد و داد زد

  -   چرا وایسادین پوشش بدین.

 آن وقت ما بخود آمدیم و فهمیدیم باید چکار بکنیم. خط آتش ما که شکل گرفت عراقی‌ها کم آورند و برای لحظه‌ای دست از شلیک برداشتند. امدادگر از فرصت استفاده کرد و خودش را بالاتر کشید. اما انگار به عراقی‌ها برخورد و دوباره با غیض بیشتری شروع به تیر اندازی کردند، هم ماهی را هدف گرفته بودند وهم امدادگر را می‌زدند، ما را هم بی‌نصیب نگذاشتند معرکه‌ای بپا شد.

  رگبار تیرها  به بدنه خشک نخل اصابت می‌کردند و تکه‌های آن را به چپ و راست می‌پراندند. امید ما هم مانند شاخ و برگ نخل هر لحظه کمتر می‌شد.

  دست ‌پاچه و با عجله دوشکا را آماده کردیم  وخط عراقی‌ها را زیر آتش شدید گرفتیم  دیگران هم به کمک ما آمدند. هرکس هرچه در دست داشت به طرف سنگرهای دشمن گرفته بودیم تیر اندازی می‌کردیم، جنگ تمام عیاری در گرفت. در میان آتش و دود نیم نگاهی هم به امدادگر می‌انداختیم  ببینیم چقدر به ماهی نزدیک شده بود.

 بالا رفتن ازبدنه خشک نخل که پنج شش سال بود هرس نشده بود سخت  و امدادگر هم  ناشی بود.

 نزدیک تاج نخل ناگهان آتش دشمن شدت گرفت و امدادگر به طرف پائین لیز خورد، آستین لباسش بالا رفت پوست دستش بر روی بدنه خشک نخل کشیده می‌شد. محکم  با دست و پاهایش نخل را گرفت و متوقف شد خودش را جمع کرد به بالا نگاه می‌کرد. گوئی پسر بچه‌ای  به مادرش چسبیده باشد .

 سر و صدای عراقی‌ها را که دستپاچه  و به زبان عربی  با هم حرف می‌زدند از آن طرف رود می‌شنیدیم. آنها چه دشمنی با ماهی‌ها داشتند ما نمی‌دانستیم .

 وقتی امدادگر به تاج نخل رسید دست دراز کرد و پیروزمندانه یک  ماهی صبور  که بسیار هم سنگین بود از میان نخل برداشت. یک لحظه انعکاس نور خورشید از پولک‌های ماهی چشم ما را زد و بعد ماهی را دیدم که در هوا چرخید وغلط زنان در وسط رود افتاد، شلاپ.

 عراقی‌ها که انگار بصره را از دست  داده باشند دیوانه شده و محل سقوط ماهی در وسط رود را به زیر رگبار وحشیانه خود گرفتند . مانند وقتی که خاک‌ریزشان در حال سقوط بود، امدادگر را دیگر فراموش کردند.

 وقتی ابر سیاه شکست را بر بالای سرشان فرستادیم و باران  سرب  داغ بر سرشان بارید  کوتاه آمدند. لحظاتی بعد خط آرام شد. دود و گاز باروت روی رود را پوشانده بود و دیگر ما یک‌دیگر را نمی‌دیدیم.

پیروزمندانه کنارامدادگر رفتیم. نشسته بود و آرام آرام  خراش‌های دستش را با باند می‌بست. ما با افتخار به او نگاه می‌کردیم اما او  بی‌صدا و آرام نشسته بود منتظر شنیدن صدای انفجار دیگری در اروند کبیر بود.

 

سوم

تهران - بهمن 1386

برجک
هر چه زمان ترخیص نزدیکتر می شد،التهاب بیشتری پیدا میکردیم. استوارفیروزی که سالها بود با پادگان وسرباز سر وکار داشت می گفت : این پایان خدمت دیدن داره. مثل اینکه برای فرمانده گردان هم این پایان دوره جالب بود چون در صبحگاه گفته بود : باید تلاش کنید این روزهای آخر را به خوبی پشت سر بگذارید تا با خاطره خوش جشن بزرگ پایان دوره را برای شما برگزار کنیم. قدیمی ترها میگفتند سرهنگ هیچوقت در جشن شرکت نمی کرد وحتی حرفی هم راجع به آن نمی زد.
اینکه چرا همه می خواستند پایان این دوره راببیند مربوط می شد به یک نفر،د یپلم وظیفه هومن باهر راد.
روز تقسیم من به پایگاه هوائی دزفول افتادم . بخاطر مریضی پدرم با معافیت من مخالفت شده بود ولی باید در شهر خودمان خدمت میکردم. هومن نیز باید خودش را به پایگاه معرفی میکرد. پدر هومن متوجه شد که من و هومن باید خودمان را به پایگاه هوائی دزفول معرفی کنیم و خانواده من هم ساکن دزفول هستند خوشحال شد. خیلی زود بلیط هواپیماتهیه کرد . شب را درمنزل آنها که باغ بزرگی بود گذراندیم و بعد از ظهر روز بعد به اهواز رفتیم.در فرودگاه راننده او منتظر ما بود، با شورلت مدل بالائی که آن روزها تعدادشان خیلی کم بود. معلوم شد توقف یک شب ما در تهران بخاطر رسیدن راننده با ماشین قبل از ما بوده است.
پدر هومن همه کارهای اداری را انجام داد و آخرین ناهار ، قبل از پروازش را هم به اتفاق در خانه ما خوردیم. البته مقایسه خانه ما با باغ بزرگ آنها در بهترین نقطه تهران اصلا درست نیست. شاید می خواست با خانواده من آشنا شود و خیالش از اینکه ممکن است هومن در این مدت به آنجا رفت وآمد کند راحت باشد و راحت هم شد . وقتی به پدرم قول می داد از دکتر ماهری برایش وقت می گیرد گفت : از آشنا شدن با شما و خانواده شما خوشحال هستم و خیالم برای هومن راحت شد.
دیگر ما بودیم وروزهای سخت دوران خدمت. روزهای خوش و گاهی ناخوش ، نگهبانی های طولانی، تنبیه های دسته جمعی ووعد ه تشویق سربازان منظم که هیچ وقت به چشم ندیدیم و ما هم شدیم نامنظم .تنبیه برای همه تشویق برای یکنفر، تکیه کلام استوارفیروزی بود . با این حال هر چه بود عمر می گذشت . خوب یا بد ، سخت یا راحت.
وقتی بیشتر با هومن وخانواده اش آشنا شدم برایم سوال بود چرا با وجود نفوذ پدرش او به دزفول اعزام شده بود. شنیده بودیم بچه ها ئی با آن موقعیت ، در پایتخت و بهترین یگان خدمت میکنند، نورچشمی.
روزی در آسایشگاه نشسته بودیم دلم را به دریا زدم وسوالم را از هومن پرسیدم. خنده ای کرد گفت :
چیه تو هم کنجکاو شدی . البته حق داری . توازهمه بیشتر از زندگی ما خبر داری. پدرم خیلی تلاش کرد من ستاد نیروی هوائی خدمت کنم. تقریبا درست شده بود. اما روزهای آخر رئیس آجودانی به خاطر این کار از پدرم باج می خواست وپدرم هم زیر بارنرفت، درگیری پیدا کرد. اون هم لج کرد منو فرستاد اینجا.
- آشنائی دوستی کسی نبود حلش کنه؟
- آشنائی توی وزارت دربار داشتیم که ماموریت رفته بود سفارت ایران تو مصر. هنوز هم اونجاست.
- خودت چی راضی هستی؟
- آره خودم دلم میخواست یه کم آزاد باشم از خونه دور باشم گفتم هرجا شد میرم . به زور پدر و مادرم رو راضی کردم بیام اینجا.
کم کم همه فهمیده بودند که هومن با بقیه فرق دارد. درمقایسه با سربازانی که ازشروع خدمت تا پایان آن مرخصی نمی رفتند یا کسانی که هیچ ملاقاتی نداشتند، ملاقات های مکرربه همراه رسیدن بسته ها وهدایائیکه درهر مناسبتی برای هومن ارسال میشد توجه همه را جلب کرد. در اولین عید آن سال پدر ش برای همه بچه های گردان شیرینی فرستاده بود. نتیجه این تفاوت ،دوستی ها ،حسادت و دشمنی هائی را برایش در بر داشت.نگهبانی درپست جنگل از آن جمله بود . پس از درگیری پاسبخش با هومن ، چند نوبت پشت سر هم اورابه جنگل فرستاد وچون همیشه ما مانند دو برادر دو قلو با هم بودیم ، این تنبیه ناخواسته شامل من هم شد. در دورترین قسمت پایگاه که پوشیده از درخت بود بالای دیوار برجکی بود که به پست جنگل معروف بود.اطاقک آهنی وزنگ زده برجک که درجوانیش رنگ زیتونی به خود داشت سالنمای پایگاه بود. مثل دیوار سیمانی سلول زندان پر بود از تاریخ ترخیص ، یادگاری و شعرهای کوچه بازاری که از سر دلتنگی حک شده بود.نسخه دوم بایگانی آمارپایگاه.
درخت های کهنسال و تودرهم ،چنان برجک را بغل کرده بودند که الفت بین آنها آنجارا بسیار وهمناک ومرموز کرده بود.شایعه هائی هم اززبان قدیمی ها شنیده بودیم ، گرفتن گروگان وزدن سر سربازان بی احتیاط با سیمگارت توسط دشمن.دشمنی که نه اسم داشت و نه کسی اورا دیده بود.مثل لولوی زمان بچگیمان. شب ها ئی که هوا بارانی بود ویا حتی کمی بادمی وزید آنجا یک جنگل ترسناک واقعی بود برای ما که تازه ازپشت میز مدرسه آمده بودیم.
بارها نگهبانها ازترس بطرف صدا و سایه ای ویاحرکت شاخ وبرگ درختان تیر اندازی کرده بودند. آنجا یک تبعید گاه واقعی بود برای متمردین.
وقتی به مرخصی شهری میرفتیم همه جای دزفول را می گشتیم، سبز قبا، پل جدید، سد دزویا حتی شوش دانیال و شوشتر. آخرین بار که برای شنا به رودخانه دز رفتیم خیلی به ما خوش گذشته بود. هومن هم شنای خوبی داشت ساعتها شنا کردیم.اما وقتی به خانه رفتیم مادرم در آشپز خانه حسابی با من دعوا کرد و گفت : این جوون مردم امانته اینجا. باید مواظبش باشی، دز خُو خودت می دانی وحشیه . چقدر جوون نا بلد اون تو رفته خفه شده تو رو جون مو دیگه اورو تو دِز نبر. دنبال دردسر نباش .
- ئی از مو هم بهتر شنو میره . خوبه خودت بیای ببینی.
- اینا که ایجور جاها ندیدن ، تو حوضو نمیدونم ئی جاها شنو کردن .
- حوض چیه ، استخر خانه شان خودش یه دز ه برا خودش . حوض!
- نگو دِز بگو مار خوش خط وخال.
وقتی هومن فهمید مادرم با رفتن ما به دز مخالف است دیگر به دز نرفتیم.
* * * * * *
بیست و چهار ماه رابا خوبی ها وبدی هایش پشت سر گذاشتیم. دیگر آن جوان محصل که از تاریکی شب هم می ترسید نبودیم. پختگی رادر خودمان احساس میکردیم. هومن خیلی راضی بود می گفت : دوران سربازی باعث شد بهتراطرافم رانگاه کنم. حالا با چشم بازوارد جامعه میشوم. این مدت مانند کلاس درسی بود که معرفت را در آن یاد گرفتم.
از دوروز قبل پدر هومن به خوزستان آمده بود. آخرین شب از خدمت سربازی داشت به آرامی سپری می شد. فردا آزاد بودیم. برای من زیاد فرق نمی کرد. بعد از چند روز استراحت باید می رفتم سر کار . جدا شدن از هومن برایم مشکل بود. شب در آسایشگاه یک جشن تمام عیار گرفته بودیم . هومن به همه جا سر زد وبا بچه ها خداحافظی کرد. نمی دانم چطور شد که آخر شب تصمیم گرفت سری به پست جنگل بزند. می گفت از آنجا خاطرات خوبی دارم.با هم پیاده به طرف جنگل به راه افتادیم.کنار دیوارآخر پایگاه وارد خیابان آسفالت منتهی به برجک شد یم. درختان دو طرف خیابان راپوشانده بودند. چه شبهائی که به ستون دو به همراه پاسبخش این راه رارفته بودیم. برای فلک میرفتیم ، به همراه بابای پیر مدرسه.
هوای خوب جنوب و آسمان پرستاره او را به وجد آورده بود. برعکس من کمی گرفته بودم . به پشتم زد و گفت : ناراحت نباش هر ماه بهت سر می زنم . من بهترین خاطراتم رو ازتو و دزفول دارم. به آسمان نگاه کرد و نفس عمیقی کشید گفت : هی هی ، دز ، دانیال ، شوشتر از هرکدوم کلی خاطره دارم، برجک .
با سرخوشی نگاهم کرد گفت : یادته یه شب توبرجک بودیم ، ستوده پاسبخش بود می خواست خلع سلاحمون کنه. مثل این فیلم های وسترن ، توپله ها دیدمش ایست نداده گلنگدن زدم دو زانوهدف گرفتمش.
از ته دل خندید ادامه داد : ازترس افتاد همه پله ها رو رفت پائین. چه دادی هم میزد :نزن نزن جون مادرت نزن منم ستوده ،باهر منم پاسبخش. نگاهی به من کردگفت :منم ول کن نبودم زیردیوارچقدرسینه خیزبردمش. لبخندی زدم. ایستاد خیره نگاهم کرد گفت : چته چقدر تو خودتی .ناراحتی؟ می خوای یه کار کنم شیش ماه اضافه بخوریم دوباره وا یسیم . روز از نو روزی از نو . هستم . مردونه مردش هستم .
گفتم : نه مع از ایکه خدمت تموم میشه ناراحت نیسم . دوران به ئی خوبی توزندگیم نبوده حیف زود تموم شد.
- بلاخره باید تموم میشد. لذتش هم تو همینه که زود تموم شه. یادته اون شب بازداشت شده بودیم گفتی کی میشه ازاین قبرستون خلاص شیم؟
- ها گفتم. شب بدی بود . تازه من وتوخو مخصر نبودیم . بیگناه دوروز بازذاشتمون کرد او فیروزیه نامرد.
- بیگناه بیگناه. فقط خندیده بودیم به اون بد بخت سرباز صفر، شهرستانیه.
- خنده هم خو داشت. پدر نیامرزیده خمیر دندان ریخته بود لا نون می خورد . هر که بود خو میخندید نه ؟
- آره . استوار فیروزی هم وقتی شنیداول کلی خندید. می گفت: تواین بیس هش سال خدمت همه مدل سرباز دیدم شما دوتا دیگه کلکسیون منه تکمیل کردین. منو می گفت با او سربازه . راستی منم خیلی تحفه بودم؟
- ها خیلی، تحفه نطنز. یادته یی دفه شبای اول رفتی ارکان گردان گفتی سرباز بهرامی شب تو خواب خرپف میکنه ؟
- آره اون هم خیلی ترتیب اثر داد. پا شد اومد آسایشگاه بهرامی رو بیدار کرد گفت وسایلت رو بردار. من فکر کردم الآ ن اونو می فرسته جای دیگه. نامردی نکرد جاشوبا جای تو بالا ی تخت من عوض کرد.
- خو اینا همینن دیگه باس سرباز ننه مرده رو اذیت کنن هرجور دستشان بیاد.چوب کبریت مِترشونه.
- باز با این حال دلت می خواد بمونی اینجا؟
- نه بابا میرم . فردا اول صبح می رم پش سرم نیگاه نمی کنم راحت شدی.
- چرا نارحت شدی شب آخر. حال برا اینکه از دلت در بیارم یه آرتیس بازیه خوب برات در می آرم صفا کنی. همین جا باش تا محجوبی رو خلع سلاح کنم شب آخر یه کم بخندیم.
- خلع سلاح چیه چیکار می خای کنی؟
روی پا نشست دست مرا هم گرفت وبه زورنشاند . به برجک اشاره کرد که حالا از میان شاخ وبرگ درختان قسمتی از آن دیده میشد. گفت : هیس سرو صدا نکن بشین نیگاه کن.بعد خمیده میان درختان گم شد. دلم شور میزد. بارها سرهنگ گفته یود با نگهبان شوخی نکنید مخصوصا برای برجک خیلی سفارش کرده بود. تصمیم گرفتم هومن را منصرف کنم . تا پایم راروی جدول کنار خیابان گذاشته خواستم داخل باغ شوم صدای شلیک گلوله میخکوبم کرد.
- یا سبز قبا . فریاد زدم و به طرف برجک دویدم. چشمم مستقیم به برجک بود و هرچه نزدیکتر میشدم از میان شاخ وبرگ آن را واضح ترمیدیدم.کنار برجک رسیدم محجوب میان دودِ باروت خشکش زده بود . نگهبان دیگر از پشت سرش سرک می کشید و جلوی پای مرا نگاه میکرد .روی یکی از پله ها برق پوکه برنجی چشمم را خیره کرد. هنوز از آن دود بر می خواست. تازه متوجه هومن شدم که درست کنار پایه برجک افتاده بود. پاهایش روی پله اول بود. دستها به طرفین بازشده بود و چشمانش به نقطه ای در بالای درخت خیره شده بود.
* * * * * * *
صبح جلوی درب جبهه داخل پایگاه غوغائی برپا بود. تقریبا نظم پایگاه به هم ریخته بود. به دستور سرهنگ با استوار فیروزی و چند سرباز سراغ پدر هومن رفتیم . از پشت نرده های دیوار پادگان چشمم به ماشین شورلت افتاد که در کنار آن مادروخواهرهومن ایستاده بودند.روز اول که به خانه آنهارفتم چقدرخواهرش ازدیدن هومن با سر تراشیده خندیده بود، می گفت: داداشی شدی مثل کله پاچه وبه سرش دست می کشید. بیرون درست جلو درب ملاقات جرثقیلی داشت ماشین مدل بالا ئی را از کفی کامیون به روی زمین منتقل میکرد. پدر هومن داشت با خوشحالی اطراف کامیون می گشت ودستور میداد. وقتی چشمش به من افتاد لبخندی زد به طرف ما آمد. من واستوار فیروزی خشکمان زده بود. دستی به سر تراشیده ام کشید دست داد و صورتم را بوسید . در حالی که دست مرا دردستش نگه داشته بودبااستوارفیروزی دست داد و بااشاره سربا بقیه احوالپرسی کرد.خیلی سرحال بود. کامیون را به من نشان داد گفت : نیگاه کن حمود جان یه شورلت صفر برا هومن گرفتم . می خوام اولین استارت رو خودش بزنه وبارضایت دوباره نگاهم کرد.انگار چیزی رافراموش کرده باشیم متعجب دور وبرمارا نگاه کرد پرسید : راستی هومی کجاست؟
دیگر تحمل نیاوردم. خودم را در بغلش انداختم و بغضم ترکید.فشار دستانش را روی فانونسقه ام حس کردم. از پشت سراو، استوار فیروزی را می دیدم که دستمال بزرگش را روی صورتش گرفته بود و مانند زن های عزادار گریه میکرد. هیچوقت اورا آنقدر درمانده ندیده بودم. ستوده دستها را در پشت قفل کرده بود، داشت با نوک پوتین روی خاکها خط می کشید.
 

 چهارم

 

پوستت شده مثل چرم 

با احساس عجیبی بالا رفتم؛ سبک و راحت؛ آنقدر راحت که فکر کردم شاید باد مرا با خودش ببرد. از بالا همه چیز را بهتر می‌دیدم. آنجا جان می‌داد برای دیدبانی. منطقه مثل ماکتهای جنگی‌ای بود که در نمایشگاه درست می‌کردند.
صدائی گفت بالاتر بروم. دلم پیش بچه‌ها بود. خواستم پیدایشان کنم. پایین را نگاه کردم. یک دفعه خودم را دیدم که آنجا افتاده بودم. کنار سنگر چهار، روی خاکریزی که با تیر تراش کوتاه شده بود. قبضه آر پی جی هم همچنان در دستانم بود. اطرافم پوسته‌های خرج موشک ریخته بود و باد آنها را به بازی گرفته بود. لحظات آخر چقدر گوشهایم سوت می‌کشید.
بین خاکریز ما و خاکریز عراقیها هم سه نفر افتاده بودند. نیروهای جدید رسیده بودند و با سرعت پشت خاکریز اول پناه می‌گرفتند. در واقع ما هم بین خط خودی و دشمن گیر افتاده بودیم. احساس تشنگی شدید و درد زخمها از بین رفته بود. داشتم به طرف تپه دوقلو می‌رفتم که ناگهان دیدم کسی به طرفم می‌آید. شکل عراقیها بود. انگار با دیدن من خوشحال شده بود. با اشتیاق نزدیک من آمد، دورم چرخید و گفت: «تازه اومدی اینجا؟ تا حالا ندیده بودمت.»
خیلی گستاخ بود. انگار نه انگار که من ایرانی بودم و او عراقی و همین چند لحظه پیش با هم می‌جنگیدیم. خواستم جوابش را ندهم که چرخی زد و بالای سرم رفت. ادامه داد: «پس تو هم موندنی هستی. به تو هم اجازه ندادند بالاتر بری.»
مثل کسی که می‌داند باید برود، پیش خودم گفتم: «نه من می‌روم.»
جلوتر آمد، گفت: «شاید دلت می‌خواد کالبد خودت رو ببینی.»
به پائین نگاهی انداخت و گفت: «بهتره سیر تماشا کنی. تو این آفتاب داغ زود از بین می‌ره.»
یاد بچه‌ها افتادم حرکت کردم. او هم به دنبالم می‌آمد و برایم حرف می‌زد. کم کم حرفهایش برایم جالب شد. گفت: «مدتهاست اینجا هستم. هر چه تلاش کردم نتوانستم از این بالاتر بروم. یعنی اجازه نداده‌اند.»
از کسانی گفت که دورتر بالای خاکریز خودشان همیشه سرگردان هستند. پیشنهاد کرد هیچ وقت میان آنها نروم. درباره خودش گفت: «ما سه نفر بودیم. خواستیم خودمون‌رو تسلیم کنیم. اما فرمانده بعثی از پشت به ما شلیک کرد.»
به طرف سه نفری که آن طرف خاکریز افتاده بود، نگاهی کرد و بعد ساکت شد. فهمیدم یکی از آن سه نفر است. به اینکه می‌خواست خودش را تسلیم کند، فکر کردم. برگشتم نگاهش کردم. دیدنِ خودش ناراحتش کرده بود. این را از سکوتش فهمیدم.
از دیدن بچه‌ها که کنار تپه‌ دوقلو افتاده بودند، ناراحت شدم. اما وقتی فهمیدم به زودی پیش آنها می‌روم خوشحال بودم.
به تنهایی رفتم و همه جا را گشتم. همیشه هنگام نگهبانی می‌خواستم بدانم جلوتر از خاکریز ما و در خطّ عراقیها چه خبر است؛ آنها چه شکلی هستند و چه کار می‌کنند. کنجکاوی باعث شد جلوتر بروم. پشت خاکریز آنها مملو از ادوات جنگی بود. عراقیها هم دسته دسته با تجهیزات کامل کنار سنگر‌ها نشسته بودند. آن موقع فهمیدم ما هفت نفر چه کار کرده‌ایم.
ناگهان دلم خواست در خانه باشم که بودم. مادرم در حیاط به شمعدانیها آب می‌داد و صدای رادیو که مارش نظامی می‌نواخت به گوش می‌رسید. پدرم که حتما تازه از مغازه آمده بود، روی تخت زیر درخت پرتغال نشسته بود و منتظر شنیدن اخبار ساعت دو بود. به مدرسه و بعد هم مسجد محل رفتم. شب همراه با بچه‌های بسیج در محله گشت زدم.همه چیز عادی بود. هنوز از من خبری نداشتند. ناگهان دلم هوای حرم را کرد.
آخرین زیارت در روز اعزام چقدر با صفا بود. حسین بند آخر حدیث سردر رواق را با صدای بلند خواند: «...کمن زار بکربلا.» دیگه کربلائی شدیم.
حمید گفت: «این عملیات ان‌شاءالله با عنایت آقا، سیدالکریم، راه باز می‌شه، می‌ریم کربلا.»
حالا آنها رفته بودند. حتما توی حرم دور ضریح شش گوشه می‌چرخیدند و جای مرا خالی می‌کردند. من هم برایشان دعا کردم و جایشان را خالی کردم.
با حساب دنیایی چند روز گذشته بود. دیگر باید می‌رفتم. خیلی صبر کرده بودم. به کنار تپه دوقلو بالای سنگر چهارم بازگشتم؛ سنگر دور افتاده‌ای که ساعتهای آخر به تنهایی از آن دفاع کرده بودم. خواستم خودم را ببینم که دوباره آن عراقی را دیدم. دو نفر دیگر هم همراه او بودند و با فاصله‌ای که همیشه رعایت می‌کردند، همراه ما می‌آمدند.
کنارم ظاهر شد و گفت: «رفتی به جاهایی که دوستشون داشتی سر زدی؟ اول همه همین طور هستند. اما کم کم علاقه از بین می‌ره.» بالای سرم رفت و ادامه داد: «حالا باید همین جا بمونیم تا تکلیفمون اون پایین روشن شه. حالا کجا میری؟»
جوابش را ندادم. مسیر حرکتم را نگاه کرد. یک دفعه سد را هم شد، گفت: «چندین روز گذشته از بین رفته، بهتره نبینی.»
از او خیلی راحت گذشتم. این هم از خاصیتهای این عالم بود. دنبالم آمد و گفت: «توی این جهنم داغ حالا پوستت شده مثل چرم. چشمهای خالی. صورت متلاشی شده. زمین از روغن تنت سیاه شده. کرمها....»
بیشتر مشتاق شدم خودم را ببیم. با هم رسیدیم بالای سرم. راحت خوابیده بودم. فقط گرد و خاک روی لباسم نشسته بود.
باد گوشه آویزان پیشانی بند سبزم را به بازی گرفته بود. خواستم او هم ببیند. کنار رفتم. با تعجب نگاه کرد. با اینکه چندین روز گذشته بود، هیچ اتفاقی رخ نداده بود.
دیگر نمی‌خواستم آنجا باشم. کاری هم نداشتم. بایدنزد بچه‌ها می‌رفتم. آرام به طرف بالا حرکت کردم. آنها هم با تردید با من حرکت کردند.
اوج گرفتم. آنها هم در کمال ناباوری با کمی فاصله با من اوج گرفتند. همه چیز روی زمین کوچک و کوچک‌تر می‌شد. من راحت بالا می‌رفتم و آنها به سختی می‌آمدند. وقتی از دور بچه‌ها را دیدم فهمیدم دیگر سفرمان تمام شده است. از دیدن بچه‌ها قند در دلم آب شد. همه بودند. کالبد آنها که می‌خواستند خودشان را تسلیم کنند، هنوز روی زمین افتاده بود.

 

پنچم

ستون زیر پوش به تن های مجنون

فقط بیست لوله خمپاره در موضع ما ترکیده بود آنقدر که داغ شده بودند. آن روز تلفات واحد خمپاره ازیگان های رزمی که درخط اول جزیره می جنگیدند بیشتر بود.سه گروهان کمکی به ما ملحق شده بود همه یک روز کامل صدها خمپاره روانه کرده بودیم.به حسابی هر دو دقیقه یک گلوله.سطح آب اطراف جزیره ای که ما در آن بودیم پر بود از پوسته های مقوائی جای گلوله خمپاره.

آنقدر سرعت عمل ما زیاد بود که امکان هرگونه تحرک از دشمن گرفته شده بود .تریلی ها که مملو از مهمات بودن ملزم به رعایت اصول نظامی نبودند درست تا نزدیک خط اول آمده بودند .

 گلوله ها مستقیم از یک تریلی دست به دست تا پای قبضه می رسید.بار تریلی اول تمام نشده بود تریلی دیگر منتظر ایستاده بود. درمیان صحبت راننده ها فهمیدیم آنها را مستقیم از فردوگاه بغداد آورده بودند.

این حکایت برای صدها واحد خمپاره ارتش عراق بود که در اطراف جزایر مستقر شده بودند. توپخانه وده ها سلاح منحی زن  دیگر مخصوصا کاتیوشا آتش خود را مستقیم روی جزیره وبر سر ایرانی ها می ریختند. مطمئن بودیم هیچ جنبنده ای در جزیره سالم نمانده است چه رسد به سربازان ایرانی که بخواهند دنباله عملیات ناموفقشان را ادامه دهند.مانند پست نگهبانی هر یک ساعت جابجا می شدیم وشش نفر تازه نفس کنار قبضه می ایستاد.فرماندهان می خواستند کوچکترین وقفه بین پرتاب دو گلوله را از بین ببرند.

درمیان هیاهوی جنگ  وعده مدال های شجاعت ، تشویق ومرخصی های بلند مدت ما را دلگرم می کرد. این نخستین بار بود که بعد از سه سال جنگ ما می توانستیم بیشتر از پانزده روز نزد خانواده خود باشیم .صحبت از دو ماه مرخصی تشویقی بود. فقط باید آن روز را تحمل می کردیم.

 در حین کار در افکار خود غوطه ور بودم وصبح فردا خود را در پشت کامیونهای آیفا می دیدم که به عقب منتقل می شدیم تا از مرخصی خود نهایت لذت را ببرم.

شب به نیمه رسیده بود که دستور پایان عملیات صادرشد .گویا دستورسراسری در تمام جبهه های جنوب ابلاغ شده بود.کمتر از نیم ساعت سکوت همه ی جبهه را فرا گرفت.از سوی خط دشمن هم هیچ تحرکی  دیده نمی شد و صدائی بر نمی خواست.واقعیت این بود که دیگر کسی نمانده بود که بخواهد تولید صدا کند.وقتی فکرمی کردم در هر یک وجب دهها گلوله منفجر شود بزرگترین تکه بدن ایرانی ها چقدر ممکن است باشد.خودشان یک ضرب المثل معروف دارند که می گویند ،، بزرگترین تکه گوشش است ،، وحالا خودشان مصداق این ضرب المثل شده بودند. البته اگر درمیان گلوله ها کاتیوشا نباشد که اگر فقط یک کاتیوشا کنار کسی منفجر شود فقط می توان تجسم کرد چگونه بدن آن بدبخت به پودر تبدیل شده است.

فرمانده دستور راحت باش داد ونیروهای تازه نفس جای ما را گرفتند.ما تا صبح فرصت داشتیم وسایلمان را جمع کنیم، استراحت کنیم وخودمان را آماده کنیم تا به عقبه منتقل شویم.مهمترین قسمت عملیات ما تهیه آمار از سوی قسمت آماد وپشتیبانی بود همه مشتاق بودیم تعداد گلوله های پرتاب شده را بدانیم.این می توانست بعنوان یک عملیات موفق در سابقه ارتش عراق به نام ما ثبت شود.

هیچ وقت آنقدر راحت ومطمئن در جبهه تردد نکرده بودم. شب راحت وخوبی در پیش داشتیم وآن شب یکی از معدود شب هائی بود که بدون آماده باش وبا لباس زیر می توانستیم بخوابیم.آن شب پشه های جزیره هم انگار راحت باش داده بودند ومزاحم ما نبودند تا عیش ما کامل باشد.بعد از یک روز خسته کننده چند ساعت خواب راحت وبدون دغدغه چقدرمی تواند لذت بخش باشد.

وقت خواب درازکشیده بودم ازماجد پرسیدم چه نقشه ای برای مرخصی دوماهه اش کشیده است.نیم خیزروی دست بلند شد گفت :

-          لطیف من درارتش عراق خدمت می کنم .پس تا وقتی با برگه مرخصی دوماهه توی خونه نباشم برای هیچ چیزی نقشه نمی کشم  .

صبح فردا جای من در پشت کامیون آیفا نسبت به بقیه بهتر بود.درست پشت راننده بودم می توانستم تکیه بدهم . فرصتی پیش آمده بود تا به اتفاقات رخ داده و سرنوشت جدیدم فکر کنم.

وقتی ستون ما که بعد ها  بین خودمان به نام ،، ستون زیر پوش به تن های ارتش عراق ،، معروف شد کنارآیفا ایستاده بودیم تا سوار شویم به اطراف نگاه کردم انگار هیچ اتفاقی در این جزیره رخ نداده است.همه با جدیت مشغول کار خود بودند.البته زمین را انگار چند بار پشت سرهم شخم زده باشند زیرورو شده بود.

چیزی که برایم جالب بود روحیه بسیار خوب ایرانی ها بود که با وجود آن همه آتش که ما برسرشان ریخته بودیم خوشحال وخندان در حال تخلیه ما به کمپ اسرا در پشت جبهه خودشان بودند.شاید برای اینکه  شب گذشته موفق به عملیات خوبی شده بودند خوشحال بودند.

می خواستم با ماجد نقشه فرار بکشم که دیدم از خوشحالی روی پا بند نیست با ایرانی ها گرم گرفته بود وبگو بخند راه انداخته بود. فرمانده با خشم او را نگاه می کرد . وقتی با دست بسته و بی حرکت منتظر ایستاده بودیم پشه ها امانم را بریده بودند.انگار پشه ها هم در جنگ بی طرف نبودند.