سرهنگ خالد گویی دیوانه شده بود.رفتاراو مرا به یاد «اُم بزونه» می انداخت .پیرزن دیوانه ای که باگروهی از گربه ها در خانه مخروبه ای پشت نخلستان شیخ جابر نزدیک محله ما زندگی می کرد.وقتی مقاومت ایرانی ها در هم شکسته شد وما وارد شهر شدیم  سرهنگ خالد یک گردان را تا کیلومترها پخش کرد ،جنازه ایرانی ها را جمع کنند.

همیشه پس ازپیروزی جشن وپایکوبی به راه می انداختیم .به خانه ها حمله می کردیم غنیمت می گرفتیم .فرماند هان خودشان را برای مرخصی و مراسم اعطای مدال شجاعت آماده می کردند.اما آن شب فرق داشت.با اینکه ما پیروز شده بودیم سرهنگ خالد بسیارعصبانی بود .

روزقبل که آماده حرکت می شدیم سرهنگ  گوشی بی سیم را از من گرفت با فرمانده لشگرصحبت کرد.آن موقع گفته بود ،، ایرانی ها چند گردان تازه نفس برای دفاع ازشهر وارد منطقه کرده اند.ازمقاومت شدید ایرانها معلو م است ادوات و تجهیزات زیادی هم به منطقه آورده اند.

چنان گزارش وحشتناکی ازوضعیت ادوات ونیروهای دشمن دادکه من ترسیدم.با خودفکر کردم « لطیف ببین چطور در بیست و پنج سالگی مرگ به سراغت می آید». یاد نامزدم سمیره افتادم اشک در چشمانم جمع شد.همانجا بود که نقشه ی فرارکشیدم.

تانک های ما تا افق صف کشیده بودند.نیروهای احتیاط هم پشت آنها آرایش گرفته حرکت می کردند.آتشبارهای ما چون باران بهاری انواع گلوله را روی محل تجمع دشمن می ریختند.

ازطرف ایرانی ها اما زیاد شلیک نمی شد اما هیچ یک ازتیرهایشان به خطا نمی رفت. خودم دیدم وقتی موشک آرپی جی ایرانی ها به زره  یکی ازتانک  های ( تی 72 ) ما خورد ، کمانه کردواز شانس خوش آنها به کامیون آیفای مهمات  گروهان سه خورد آن را به آتش کشید .انفجار آن آنقدر مهیب بود که سرهنگ خالد گفت :

-  کاش همان اول که به تانک اصابت کرد عمل می کرد.

تیر تفنگ های آنها هم انگار حساب شده شلیک می شد.

سرهنگ که تجربه خوبی در جنگ داشت تشخیص می داد فشنگ ها از چه اسلحه ای شلیک می شود.گاهی که یک تیر چند نفر را روی زمین می انداخت می گفت :

-        این تیرمار سیاه بود.

منظورش اسلحه سازمانی ایرانی ها بود که همیشه خواندن اسم آن برای ما مشکل بود ما به آن می گفتیم ز3 .

بیشتربااسلحه های روسی شلیک می شد که ازما غنیمت گرفته بودند. چند روز قبل وقتی شماره یکی از اسلحه ها ئی که دردست کشته شدگان ایرانی بود را خواندیم  متوجه شدیم مربوط به گردان 435 تیپ بصره بود که شلمچه می جنگیدند ،کلی شهرت پیداکرده برای خود اعتباری به هم زده بودند.سرهنگ وقتی اسلحه را دید با خوشحالی آن را برداشت گفت :

-   باید این اسلحه روبفرستم ستاد لشگرتا دست اون ترسو هائی که هر روز گزارش دروغ مخابره می کنن ومدال می گیرن، روکنم.

ما درارتش یک جنگ داخلی هم داشتیم.

تا قبل ازاینکه ایرانی ها شکست بخورند سرهنگ خوشحال بود اما بعد از پیروزی اخلاقش برگشت.بقول پدرم مثل سگ شده بود.

چنان عصبانی بود که نمی فهمید چه می گوید.به همه ناسزا می گفت.راه می رفت و دستورهای عجیب می داد.هرچه برسرراهش می دید چنان با لگد به آن می زد که چندین متر دورتر پرتاب می شد.

من مثل اسیربه همراهش می رفتم.وقتی با گوشی بی سیم حرف می زد وراه می رفت باید مثل گوسفند همراهش می دویدم.کمی عقب می ماندم چنان گوشی را می کشید که  فکر می کردم حتما سیم آن پاره می شود.

آن وقت که سرهنگ عجیب ترین دستور آن شب را صادر کرد فرمانده هان گروهان او را مشکوک نگاه کردند.شاید فکر می کردند موج انفجار سرهنگ را گرفته باشد.با فریاد سرهنگ آنها برای اجرای دستوردویدند.

سرهنگ گفته بود تجهیزات خودمان را که ایرانی ها زده بودندبه پشت خاکریز آنها بکشیم وآتش بزنیم.

تجهیزات را آتش زدیم جنازهای ایرانی ها را هم یک جا جمع کردیم اما آن که سرهنگ می خواست نشد.

عصبانیت سرهنگ وقتی بیشتر شد که منشی فرمانده لشگر پشت خط بیسم آمد وگفت فیلمبردار وعکاس های تبلیغات برای گرفتن عکس وفیلم به آنجا می آیند تا از پیروزی سرهنگ گزارش تهیه کنند.

سرهنگ دیوانه واردورخودش چرخید سپس چند دید بان خواست تا جاده پشت سرما که به عقبه ی خط دوم کشیده شده بود رازیرآتش بگیرند . من مطمئن شدم اودیگردیوانه شده است.خوشحال بودم  بعد از دوسا ل از دست او راحت می شدم.از طرفی هم دیوانه چیزی نمی فهمد کوچکترین اشتباه من باعث می شد کلت کمری اش را بکشد ومرا بزند.همانطور که در پاتک قبلی پیک گردان را زده بود.

می ترسیدم و همه حرکات اورا زیر نظر گرفته بودم.

سرهنگ به دید بان ها دستور داد تنها جاده ی ارتباطی بین خط اول ودوم خودمان را زیرنظربگیرند ، با آتش پر حجم خمپاره ها مانع از آمدن هر وسیله نقلیه ای به خط اول شوند.آن وقت بود که فهمیدم اومی خواهد عکاس وخبر نگارها به موقعیت ما وارد نشوند.

دیوانگی سرهنگ خالد وقتی به اوج خود رسید که دستور داد با تانک روی کشته های ایرانی ها برویم وشهر را باخاک یکسان کنیم.هرچه تلاش کرد نتوانسته بود صحنه ای درست کند که شکست ایرانی بسیار سنگین جلوه کند.

تنها راهی که او می توانست خودش را نجات بدهد همین بود.او که در گزارش هایش گفته بود با چند گردان تازه نفس جنگیده است و همه را تارو مار کرده است فقط شانزده جنازه ایرانی روی زمین داشت. شانزده نفری که ما دیدیم با چه شجاعتی در مقابل یک گردان جنگیدن وکشته شدن.با توجه به اینکه منطقه را درمحاصره کامل داشتیم امکان فرارایرانی ها وجود نداشت همه ی لشکر خیالی دشمن همین شانزده نفر بودند. پس باید کشته ها وادوات جا مانده به گزارش های دروغ سرهنگ نزدیک بود که نبود.همین اورا دیوانه کرده بود.

به جزادوات سوخته ی ما چندین قبضه موشک انداز آرپی جی و اسلحه سبک آنجا وجود داشت.بعضی ازسلاح آنقدر قدیمی بودند که ما در موزه ها دیده بودیم.

وقتی شهرنابود شد وبلندترین ارتفاع  تا کیلومترها تل خاک خانه های مردم بود سرهنگ آرام گرفت.مطمئن شد دیگر کسی متوجه دروغ هائی که به لشگر مخابره شده بود نمی شود.

خودش را برای گرفتن مدال شجاعت آماده می کرد.پس مدال شجاعت ایرانی ها را چه کسی می داد.