صدا‍‍ ی انفجار توپ که بلند شد رادیوبه پشت افتاد ،شیپور تحویل سال پخش شد.

 

پدرقرآن تلاوت می کرد،مادرروی سجاده نشسته بوددستانش را زیرچادرنماز بودبلند کرده دعا  می خواند.

 

وسط سفره هفت سین عکس پسرشان با چفیه ای بر گردن به آنهالبخند می زد.

پدرقرآن را بوسید ،پاکت نامه ای را ازمیان قرآن بیرون آورد به طرف مادرگرفت:

 -   این هم عیدی شما. خبرخوش ازدیده با ن دلاورمون.

-    کی رسیده؟

-     راننده ای که آمبولانس اهدائی مسجد رو برده بود جبهه برگشته.

-     خدا روشکر.

-     ضمنا تنگ ماهی  روهم تا خط مقدم سالم به دست حسین رسانده.

 

دخترها خوشحا ل کنارمادرشان نشستند خبرسلامتی برادرشان را بخوانند.همه بهترین عیدی شان را گرفته بودند .

 

 

 

 

رادیو که ازشدت انفجارتوپ به پشت افتاده بود هنوزمی خواند . باد، دود انفجار گلوله توپی راکه روی سنگراصا بت  کرده بودباخود برد . سنگرفروریخته بود.  ماهی ها کنار تنگ ِشکسته روی زمین بالاوپائین می پریدند.

 

یکی فریاد زد :

 

-         آمبولانس!آمبولانس سنگر دیدبانی رو زدند .