وقت تقسیم سربازها فرا رسیده بود.

در میان دسته های گل ودود اسفند پرچم های رنگارنگ به اهتزاز در آمده بود. چند سرباز ِ دژبان با لباس زیبا ی پلنگی مسئول  به صف کردن آنها بودند.بعد ازسه ماه انتظار می خواستند ازهم جدا شوند. روزی که آنها راازمناطق مختلف به  نقطه مرزی آورده بودند همدیگر را نمی شناختند اما به مرور زمان با هم آشنا شده بودند.

هیجان زده وخوشحال با هم خدا حافظی می کردند.ته دلشان کمی هم ناراحت بودند که ازهم دور می شوند اما قرار گذاشته بودن ارتباطشان با هم را حفظ کنند وهرچند وقت یک بار دورهم جمع شوند.مهم این بود که هرسرباز را به کجا بفرستند.

 با اینکه خیلی بعید بود هنگام تقسیم به شهر خودشان منتقل شوند اما نا امید هم نبودند.مادران آنها چشم انتظارشان بودند.

 

اولین جمعه بعد از تقسیم که دورهم جمع شدند هریک به جمع  مژده داد که درقطعه شهدای گمنام شهر خودش دفن شده است .دعای مادران آنها مستجاب شده بود..