-        گنجشگ ها تشنه هستند .

-       خب مادر آب که تو کوچه  هست .

-       نه دختر این گنجشگ ها تشنه ا ند باید آب تمیز بخورند .

دخترکیف و چادر را برداشت دست پسرش را گرفت گوشی تلفن همراه را بالا برد گفت :

-       باشه پس من رفتم .کاری داشتی زنگ بزن .

صدای بسته شدن درحیاط راکه شنید پشت پنجره رو به کوچه رفت کوچه ای که به نام پسرش بود . کنارخرده نان ها یک ظرف آب هم گذاشت.آب خنک که دریخچال بود . روزهای گرم تابستان یخ هم درظرف آب می انداخت.

هرصبح کارش رسیدگی به گنجشک ها بود مبادا تشنه بمانند.خیلی از آنها را می شناخت برایشان اسم گذاشته بود.

صندلی راجلوکشید پایه های صندلی روی فرش کشیده شدپله پله جلورفت روی صندلی نشست دست ها را روی لبه پنجره زیر چانه گذاشت مشغول تماشای گنجشک ها شد.

گنجشک ها در خلوتی صبح جوجه های جوان را که تازه پروازکردن یادگرفته بودند روی شاخه های درخت آورده ، قشقرقی به راه انداخته بودند .

به هر طرف می پریدند در برابر رفت وآمد عابرها پرخاش می کردند به چپ و

راست پرواز می کردند

می خواستند توجه عابر را به خودشان جلب کنند مبادا جوجه هارا ببیند.جوجه ها را راهنمائی می کردند چگونه روی شاخه درخت بپرند ، پرواز کنند واز خودشان مراقبت کنند .

 روی شاخه نزدیک پنجره جوجه جوا نی خودش را برای مادرش لوس می کرد بال وپرش را می لرزا ندنوک های کوچکش را برای غذا از هم باز می کرد .

مادرنمی تواند درمقابل درخواست بچه خویش تن دار باشد اگربچهخودش را لوس کند.بچه ها هرکدام برای لوس کردن خود روشی دارند .پسرش هم روش خودش راداشت .پرنده خیالش به گذشته پرواز کرد ،آن وقت که پسرش شش سال بیشتر نداشت . درجواب اصرار های  پسرش گفته بود: 

-       نه حمید جون گناه داره این گنجشک هم بچه داره باید بره پیش بچه هاش .

حمید فقط گردنش را خم کرد با لبخندی برلب بدون اینکه حرفی بزند خودش را لوس کرد.چند بار سرش را تکان داد شانه هایش را بالا وپائین انداخت وکنجشگ را نرم در مشت زیرچانه نگه داشت مثل اینکه گوی شیشه ای  نازکی را گرفته باشد ، تا دل مادرش را به دست آورد .

-       فقط یه روز. خوب شدآزادش می کنی ها.

-       باشه .

حمید باشه را درحال دویدن به طرف حیاط گفت .تا شب با گنجشگ سرگرم بود.برایش لانه ساخت دانه وآب برایش گذاشت .گنجشگ فقط چند قطره آب خورد .آنقدر خودش را به شیشه زده بود تا از راهرو نجات پیدا کند که ازحال رفته بود . همان روز شوهرش را وادار کرد شیشه شکسته در پشت بام را عوض کند تا دیگر گنجشک ها در را هرو گرفتار نشوند .

روزبعداز کنار همان پنجره گنجشک را آزاد کردند .صندلی لهستانی را زیر پای حمید گذاشت وخودش از پشت او را نگه داشت .برخلاف تصور آنها که فکرمی کردند گنجشک روی شاخه درخت می نشیند به محض آزادی با شتاب به آسمان رفت وخیلی زود ناپدید شد .

روز های بعدکنار پنجره با حمیدگنجشک ها را نگاه می کردندتا گنجشک خودشان را ببیند . همه یک شکل بودند . از آن روزقاب پنجره شد تماشاخانه وگنجشگها هم هنرپیشه های آن بودند .

صدائی ازکوچه گنجشک ها را ترساند پیرزن را ازدنیای خاطرات بیرون کشید .

با سختی نیم خیر شد پائین را نگاه کرد .چند پسربچه که ساک ورزشی روی شانه انداخته بودند با صدای بلندحرف می زدند واز استخرصحبت می کردند . یکی از آنها ظرف آب معدنی نصفه ای را روی زمین انداخته بود همراه بقیه به جای توپ آن را با ضربه پا به جلو می راند.

تابستان ها درگرمای ظهرحمید پس از بازی وتقلای زیاد در حیاط آب بازی می کرد .شیلنگ آب را بر می داشت خودش حیاط وگاهی گنجشک ها را می شست .

گنجشگها با رسیدن اولین قطره های آب فرار می کردند.امادیده بودند گاهی وقت ظهردرخلوتی حیاط گنجشک ها کنار حوض جمع می شدند

خودشان رامی شستند .بعد از آب بازی چهره حمید دیدنی بود .موهای پف کرده ولپ های قرمزآفتاب خورده .    

سالها بعد که حمید از مرخصی آمدکنار همان پنجره ایستادند گنجشکها را نگاه کردند .

-       دزفول زیاد گنجشک داره .ده تا ده تا به سیخ  می کشن برا کباب .

-       نخوردی که ؟

-       نه مادر آدم دلش نمی آد حیونکی ها .

دزفول حتما خیلی گرم بود. وقتی حمید برگشت چهره اش سیاه شده بود، سیاه که نه با نمک .می گفت از گرمای آفتاب خوزستان سوخته است .

آن روزبه چهره حمید خیره شد فکرکرد ،، بچه شانزده ساله چطور این همه سختی را تحمل می کند او باید پشت میز مدرسه باشد نه میدان جنگ ،،.

ازآخرین روز که با هم کنار پنجره بودند واز گنجشگ های دزفول حرف زده بودند هم سالها گذشته بود و اوتنها کنار پنجره ایستاده بود .

عکس حمید در قاب یک طرف وعکس پدرش طرف دیگر به پنجره تکیه داده او را نگاه می کردند.حمید با همان لبخند همیشگی نگاه می کرد مانند روزی که میخواست رضایت نامه بگیرد.

رضایت نامه را به زور به دست او داد فقط نگاه کرد، تا را راضی شد .زیاد جدی نگرفت باور نمی کرد بچه به آن کوچکی را قبول کنند .جنگ مرد می خواهدمردهای کار آزموده وقوی .بعدها وقتی دوستان حمید برای سر سلامتی آمدند تعریف کردند چطور حمید به تنهائی چند اسیر قوی هیکل را به عقبه جبهه برده بود . از شنیدن آن هم یکه خورد ،، نکند به حمید آسیب می رساندند ،،   

حمیدرا آوردندکنارتابوت بالای سرش رفت . آرام خوابیده بود با گردنی که کمی کج بودلبخندی بر لب داشت گوئی خوش را لوس کرده بود.مثل شاخه گلی که برای دیدن آفتاب سر خم کرده باشد ، دل مادرش را برده بود.صحیح وسالم بود. نه زخمی دید نه جای خونریزی .

می خواست جای تیر یا ترکش را ببوسد اما همه ی بدن پسرش سالم بود گفت :

-       بمیرم ، ببینم ؛ ببینم کجای تن بچم رو زخمی کردند؟

 همرزمش کنارش نشست با بغض گفت :

-       مادرحمید از تشنگی شهید شد . توگرمای پنجاه درجه شلمچه .

با چفیه اشک هایش را پاک کرد وقتی هق هق گریه امان داد گفت :

-       تانک ها دنبالمون کرده بودند ، بیست کیلومتربا تجهیزات ؛ حمید قمقمه ا ش رو انداخته بود برا مجروح ها. 

 حمید اما لبخند می زد. خم شد ، لب های پسرش رابوسید . پسرش که از تشنگی شهید شده بود .

قشقرق گنجشک هادوباره توجه اش راجلب کردکه از لانه وجوجه هایشان مراقبت می کردند.گنجشک جوان در آرامش کوچه با جسارت پرید ، یک شاخه بالاتر رفت .

آرامش در کوچه حکمفرما شد .