حاج آقا تافتونی پیغام داده بود آب دردست دارم نخورم بروم سراغش.فهمیدم کاری پیش آمده وکرکر خنده شروع شده است.البته تافتونی لقبی بود که من برایش گذاشتم .قبل ازآن حاج آقا لگن فروش صدایش می کردم .این لقب هارا بعد از سوتی هایش به او می دادم.

 

بعد از چند بار پیغام یک شب به آدرسی که داده بود رفتم .ستاد تبلیغاتی انتخابات در ساختمانی بالای شهر که ماشین آماده اسقاط من وصله ناجوری برآن منطقه بود.وقتی حاج آقا را با کت وشلوار مارک دار دیدم اول نشناختم .خودش را که معرفی کرد تعجب کردم اما بعد کلی خندیدم یادم رفته بودخلع لباس شده است.بعد از خلع لباس شدن دیگر سراغش نرفته بودم.

 

دختر پسرهای زیادی در اطراف او پرسه می زدند می رفتند ومی آمدند از او کسب تکلیف می کردند حاج آقا حاج آقا گفتن هایشان گوش فلک را کر کرده بود. حاج آقا مرا به آنها معرفی کرد گفت:

 

این بنده خدا از دوستان قدیمی وزمان جنگ ماست مخلص وبی ریا .

 

برای مخلص وبی ریا بودنش حرفی نداشتم اما دوست نه.از همان روز های اول من سفره خودم را از او جدا کردم . من از اوضاع خودم وکشور دلخور بودم اما مانند اوگمراه نبودم . دلخوری ام هم از بعضی مسئولین بود می دانستم به من وامثال من خیانت کرده بودند .درغیراین صورت  امتحان خودم را پس داده بودم با سی وشش ماه سابقه  بسیجی درجبهه جانم را گذاشته بودم کف دستم. هشت سال اول خودمان حرف دردهانشان گذاشتیم جنگ است ما توقعی نداریم . هشت سال دوم گفتند کشورسازندگی لازم دارد شما دخالت نکنید کسانی باید بیایند درعرصه که پول داشته باشند چپتون پـُر ه بفرمائید وسط گود . ما هم که نه به رانت دسترسی داشتیم نه پدرمان به کر وصل بود ونه درس درست حسابی خوانده بودیم با شرکت های خارجی هم جُنگ نشده بودیم . هشت سال سوم گفتند باید با تمدن هاگفتگو کنیم شما از نظر روحی روانی مشکل  دارید اعصاب وروانتان در جنگ به هم ریخته دخالت بی جا نکنید  باید کسانی درمسند کار باشند که در پر قو بزرگ شده باشند  بتوانند درجامعه بین الملی  خوب ظاهر شوند خوب حرف بزنند تحصیلات داشته باشند وزمانی که ما آب خوردن در جبهه نداشتیم در دانشگاه های خارج با پول ما درس خوانده باشند . سفرهای خارج می روند خودشان را با محیط سازگار کنند که بعد متوجه شدم منظورشان همان بود بی حیائی بود ، دست دادن با زنها و عکس انداختن با آنها واز این جور جنگولک بازی های روشنفکرانه . آنها که روزی دختر وپسر هائی که با هم نامزد بودند را در خیابا ن می گرفتند پشت پاترول می انداختند وبرایشان پرونده درست می کردند شده بودند مصلح جامعه ای که ما با خون دل امنیتش را تامین کرده بودیم به ما هم ناسزامی گفتند.

 

من هم ول کردم رفتم دنبال کاروزندگی خود با شغل مسافر کشی.در پیچ وخم زندگی گم شده بودم که پیغام حاج آقا رسید که ،، آب در دست داری نخور بیا که اسلام را به خطر بیندازیم،،.

 

 با همه دلخوری اما خوشم می آمد دور بر حاج آقا تافتونی بچرخم وفقط بخندم و او هم پز بدهد مرا همرزم خودش معرفی کند.خاطرات مرا با آب وتاب تعریف می کرد وبا هنرمندی نقشی هم برای خودش در اوج خاطره من در نظر می گرفت ، به به وچه چه برای آخرتش ذخیره می کرد.  

 

راست می گفت زمان جوانی درکل یازده عملیاتی که شر کت کرده بودم یک بار با من آمده بود جبهه .آن موقع حکایت او که جوانی متعصب وسخت گیربود مانند حکایت همان ماشین آماده اسقاط من در بالای شهر بود در جبهه ، یک وصله ناجور.

 

رفتارغریبی داشت.همیشه ودرهر حالتی لبهایش مدام تکان می خورد ومن فقط می شنیدم  ، پس پس پس  پس.

 

می گفتم :

 

آخه چی می گی اینقدر پس پس می کنی؟

 

استغفرالله ذکر است برادر تو هم بگو بجای اینکه هزلیات بگی.

 

آن وقت با زیرکی از زیرنوبت نگهبانی خودش فرار می کرد می انداخت گردن من ثواب ببرم.

 

گروهی مثل خودش را با خود همراه کرده ، شده بود مضحکه گردان. گوشت های غذا را  که امت حزب الله با زحمت  به جبهه اهدا می کردند از بشقاب بیرون می ریخت می گفت ،، قساوت قلب می آورد ،، من هم از خدا خواسته گوشت هارا می خوردم می گفتم :

 

بنده خدا باید بخوری تا قوی باشی شب حمله کم نیاری.

 

غافل ازاینکه او در شب حمله به بهانه تیر کشیدن قلبش در بهداری بود ودو روز بعد خودش را به ما رساند .

 

 شب درچادر با آن کمی جا به زور برای خودش جا باز می کرد ونماز شب می خواند .همه را از خواب بیدار می کرد، می فهمیدیم سیم حاج آقا وصل شده است در عوض با زرنگی از صبحگاه  در می رفت.

 

شاید دوباره سیم او وصل شده بود که می خواست مرا ببیند آن موقع که در مسند بود سراغی از من نمی گرفت.

 

به دستور حاج آقا همه ی بچه های ستاد جمع شدند تا او صحبت کند.در شروع کار دختر جوانی که اگربا آن سرو وضع درخیابان بود حتما گشت ارشاد جلبش می کرد چندبرگ را که تازه پرینت کرده بود به دست حاج آقا داد گفت ،، روز شمار انقلاب حاج آقا ،،.

 

 بعد کنار دستش روی صندلی نشست.باخود فکر کردم اگر حاج آقا این منشی با آن سرووضع را در آن زمان که به ده شصت معروف شده است می دید یا حمله می کرد او را می زد یا رنگ روی لباسش می ریخت یاتحویل گشت کمیته می داد،  اما حالا حلال شده بود.

 

حاج آقا برگه ها را مرور کرد گفت :

 

دوستان من این روز شمار انقلابه ما باید مبارزه خود مون رو تا باطل کردن انتخاباتی که درش تقلب شده طبق این طراحی کنیم و جلو ببریم.

 

چنان با شور وحرات حرف می زد که  گوئی خود چگوارا است وحتما من هم فیدل.

 

 برگه ها دست به دست گشت وهر یک از مبارزین خواندند ونظری دادند .بعد ازهرپیشنهاد دختر ی که کنار حاج آقا بود،حکم منشی جلسه راداشت واگر سالها پیش حاج آقا او را      می دید مویش راقیچی می کرد ، پیشنهاد ات را می نوشت . مادر ودختری هم کنار هم نشسته بودند که دختر هر کاری را با مادرش مشورت می کرد بعد جواب می داد.

 

برگه ها که به دست من رسید خواندم اولین بند تاریخ انقلاب روزهفده شهریوربود که به جمعه سیاه معروف شده بود گفتم :

 

هفده شهریور خوبه  از اینجا شروع کنیم.

 

دختر یادداشت کرد اما چون نمی دانست در آن روز چه اتفاقی افتاده پرسید :

 

مناسبتش چیه باید چی کار کنیم؟

 

گفتم :

 

جمعه سیاه دیگه چهار پنج هزار نفر به دستور شاه کشته شدند ما هم باید بریزیم تو خیابون کشته شیم تا جنبش بیمه بشه ، اسمش رو هم می زاریم جمعه سبز.

 

همهمه ای در جلسه بر پا شد دختری که اگر سالها پیش حاج آقا او را می دید حکم ارتداتش را صادر می کرد خودش هم آن را اجرا می کرد ، جیغ کوتاهی کشید . مادر و دخترهم       بی اختیار وسایلشان را جمع می کردند آماده رفتن شدند .

 

منشی همان که اگر حاج آقا قبلا اور را می دید برای ارشاد کردنش حتما او را عقد می کرد گفت :

 

یعنی چی کشته شیم؟

 

 بعد طلبکارانه به حاج آقا نگاه کرد طوری که زن های عقدی حلال آن گونه به همسر خود نگاه نمی کنند .حاج آقاکه بین پیشنهاد من برای کشته شدن وترس بچه های جنبش گیر کرده بود، آب دهانش را قورت داد گفت :

 

البته بله اگه لازم باشه ما جونمون روهم می دیم اما ...

 

نگاهش که به چشم من افتاد که با گردن کج نگاهش می کردم رویش را برگرداند اما مطمئن بودم وقتی صحبت از شجاعت وکشته شدن به میان آمد اوهم یاد جبهه افتاد.

 

درکشاکش جنگ شش روز بعد از عملیات وپاتک شدید دشمن من دنبال مهمات بودم به یکی از سنگر های زیر زمینی تصرف شده دشمن رفتم .همچنان که همه جا را می گشتم درزیر میزی دست انداختم که ناگهان دستم به بدن انسانی خورد.اول ترسیدم دیده بودیم بعثی ها در گوشه وکنار مخفی می شدند تا بعد فرار کنند .بعضی هم در حین پاکسازی سنگر وقتی نارنجک به سنگر می انداختیم کشته یا زخمی می شدند .

 

اماوقتی تکان خورد فهمیدم زنده است هم زمان هم دست مرا گرفت.وقتی سرش رابیرون آورد دیدم حاج آقای خودمان است می لرزید بارنگ وروی زرد بدون معطلی گفت :

 

آب می خوام آب داری؟

 

حالا او داشت حرف از شجاعت وکشته شدن می زد.

 

 همه نظراتشان رادادند وحاج آقا هم طوری وانمود کرد که من از همان اول بسیار شوخ بوده ام وجمعه سیاه را برای مزاح گفته ام ماست مالی کرد.

 

درنهایت دوپیشنهاد تصویب شد .اول اینکه شب ها در پشت بام الله واکبر بگوئیم ودوم اینکه در ساعت مقرر لباس اتوکنیم .من با شنیدن پیشنهاد دوم که مانند سازمان ملل آن را به شور گذاشته بودند وجوانبش را بررسی می کردند، خنده ام گرفت . آنقدر خندیدم که حاج آقااز کوره در رفت خصلت واقعی خود را نشان داد  عصبی داد زد:

 

مرض کره خر مگه اینجا چاله میدونه .

 

اشک چشمانم را پاک کردم سعی کردم به خود مسلط شوم گفتم:

 

آخه حرف های خنده دار می زنید آدم خندش می گیره  من چی کار کنم .

 

کجاش خنده داره؟

 

آخه تو که خودت از نزدیک دیدی صدام با چهل پنجاه تا لشکرمکانیزه با پشتیبانی همه دنیا نتونست هیچ غلطی بکنه اونوقت تو با چند تابچه می خواهی با اتو انقلاب رو شکست بدی؟

 

نخیر ما می خواهیم با الگو برداری از انقلابمون..

 

نگذاشتم حرفش را تمام کند گفتم:

 

..........انقلابمون روشکست بدید.

 

 حسابی خندیدم و بدون خداحافظی ازحاج آقا تافتونی که دیگر نامش را عوض کردم وگذاشتم حاج آقا اتوئی از آنجا رفتم تا ماشین آماده اسقاط من وصله ناجوری در آن محله نباشد.

 

نقل از کتاب چت مقدس

 

ناشر موسسه رسول آفتاب