بی سیم چی اعلام کرد ،، بیست کیلومتر جلوتر از بقیه لشگرها توی دل دشمن هستیم ،، که فرمانده دستور توقف داد. بچه ها با شور و هیجان از آن همه پیشروی می خواستند دوباره حمله کنیم ، جاده آسفالته را هم بگیریم  اما فرمانده قبول نکرد. یکی فریاد زد :

-       ما ترسی از شهادت نداریم باید تمامش کنیم.

فرمانده که با دوربین  آخرین مانور دشمن را  زیر نظر داشت و خط دشمن را رصد می کرد ، گفت:

-       شهادت آرزوی ماست اما پیشروی ما محور های دیگر را به خطر می اندازد.

-       پس عقب نشینی کنیم دیگه!!

-       عقب نشینی نه اما جلوتر هم نمی رویم.

 بچه ها آرام شدند مشغول تثبیت مواضع خود شدیم.

سپیده سحر زده بود که دیگر لشکرها هم خودشان را به موازات خط ما رسانده بودند آماده می شدیم برای حمله نهایی .

 

شهید اول

 

با این که متولد پائیز بود اما فصل دلخواهش بهار بود می گفت :

-        بهارهم برای خودش یک خزان کوچک توی دلش داره .

آن وقت چنان پایانِ بهار و خزان گلبرگ ها و شکوفه ها را توصیف می کرد که ما را از بیابان های داغ و سوزان خوزستان می برد توی باغ سرسبزی زیر درختان سیب ، گیلاس وآلبالو غرق در شکوفه ی رنگارنگ .

پائیز به دنیا آمده بود ، بهارپایش به جبهه باز شد ،  پائیز خبر شهادتش رسید وسالها بعد ، فصل خزان شکوفه های سفیدِ سیب ، گیلاس  وآلبالو پیکرش پیدا شد.  

 

شهید دوم


خط ، اول رفت خطاطی اما هنرش را نداشت .شعر را هم تجربه کرد همه خندیدند .توی ورزش هم استعداد نداشت نتوانست خودش را نشان دهد. همه فکر می کردند بی هنر است  اما ناامید نشد دوباره شروع کرد و رفت خط.

خط مقدم  که رفت هنرش نمایان شد ، شهادت هنر او بود. 


 شهید سوم

 

همه دوره اش کردند هرکه چیزی گفت :

-       چقدر زود برگشتی؟

-       خب برای این چند ساعت اصلا نمی رفتی؟

-       توضیح بده چی شد کجا بودی ، چرا برگشتی اینجاخیلی تحویلت گرفتن.

-       یک ساعت بود که رفته بودم ، یه خونه قشنگ وسط یه نخلستون قشنگ ، توی گوشم اذان گفتن ، تازه اسم هم برام انتخاب کرده بودند ، ساجده ، که خونومون بمباران شد .

-       حالا اون کیه باهات آمده ؟

-       برادر بزرگمه تازه می خواست بره مدرسه که جنگ شد . آخه من  شهید شدم.

 

 

 

شهید چهارم ، شهید پنجم


هنوز نقل های رنگی عقب وانت آبی رنگ بابا اینطرف و آنطرف می رفت . همین دیشب بود. بابا سنگ تمام گذاشته بود برای تنها خواهرزاده اش . دست بردم و نقل هایی که با تکان های ماشین یک جا جمع شده بودند را جمع کردم .سفید صورتی آبی و قرمز. زنها کل کشان در حالی که ظرف غذای عروسی دست شان بود با تکان های ماشین این طرف و آن طرف می رفتند که به یک باره ماشین ترمز کرد و همه بهم ریختن و من نقل ها را در دست سفت نگه داشتم.

گرد و غبار که خوابید همه بلند شدیم و از پشت وانت آبی رنگ بابا به روبرو نگاه کردیم . درست وسط نخلستان همان جایی که دیشب با عروس وداماد خداحافظی کردیم و تا سرپیچ جاده ایستاده بودیم و دست تکان دادیم برایشان.

اما الان با تلی خاک روبرو شدیم . صدای شیون و مویه تازه بگوشمان رسید. نقل ها ازگرمای دستم آب شده بودند. با صدای گوشخراش هواپیمایی محو روی وانت آبی بابا هنوز ایستاده بودم. 

@http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920624001247