وقتی به منطقه  رسید که گشتی های دشمن به خط هلال نفوذ کرده ، بچه ها را محاصره کرده بودند. آنها که لباس خودی ها را پوشیده بودند با عملیات فریب یکی را اسیرکرده ، برای دیگری تله گذاشته بودند ، که او سر رسید.

گشتی ها از ترس با اسیر عقب نشینی کردند . اسیر هنوز نمی دانست اسیر شده و فریب زبان آنها ر ا خورده بود  ، برای رفتن به یک جلسه خصوصی با آنها همکاری می کرد . یک لحظه دختر اسیر در مقابل چشمانش مجسم شد که با دیدگان خیس ، چشم به راه  کسی ایستاده است. به یاد آخرین سفارش دوست شهید مشترک خود و اسیر افتاد ، فقط یک کلام گفت:

-   یا فاطمه معصومه به بچه هاش رحم کن.

گلوله ای میان گشتی ها به زمین خورد همه زمین گیر شدند.