معاون لشگربا اطمینان گفت :

هیچ امیدی به برگشت این دسته ویژه ازعملیات نفوذی نیست هرکه شک دارد می تواند انصراف دهد .

اما ما شرایط راقبول کردیم .

 شگردهای مختلفی بکار بستند شاید یک نفر از دسته بیست ودو نفره ما پشیمان شود اما کم نیاوردیم مثل بچه های لجباز شده بودیم گوش شنوا نداشتیم تا روز موعود.

ما مثل درختی شده بودیم که رشد خود را کامل کرده بود هیچ تغییری درشاخه های آن امکان پذیر نبود کوچکترین فشار شاخه را می شکست.

یکی از شرایط انتخاب ما آن بود که تاآن روز با تیر یا ترکش مجروح نشده باشیم وآثار جراحت آن در بدن ما نباشد . از روزاول که انتخاب شدم آنقدرمراحل کار برای من پیچیده ، عجیب وغیر منتظره بود که همه ی جزئیات در ذهن من حک شد .

مقرجدید اردوگاه کوچک و دور افتاده ای میان کوه ها بود  مخفیانه آنجا مستقر شدیم. به جز نگهبان ها و کادر اردوگاه کسی در آنجا نبود. ما بیست ودونفر تنها نیروی آموزشی آنجا بودیم.مانند نگین انگشتری که مطمئن ترین و محکم ترین رکاب را برایش انتخاب کرده باشند .

 التهاب این که چه وقت عملیات شروع می شود ما را فرا گرفته بود . باسابقه شرکت درچند عملیات بزرگ روش کار رامی دانستم  ساک ووسایل اضافی راتحویل تعاون می دادیم اسلحه و مهمات جدید می گرفتیم  به نقطه رهائی می رفتیم . اما تجربه عملیات نفوذی را نداشتیم  باید منتظر می ماندیم .

شب اول بعد از دعا که تا نیمه های شب طول کشید سید محسن فرمانده جدید دسته ویژه به ما معرفی شد . دسته ویژه مابه اتفاق او درچادر دور افتاده ای در انتهای اردوگاه دردل یک تنگه با هم آشنا شدیم.  

پس از آشنائی و تعارفات اولیه ما اصرار زیادی کردیم تا بیشتر از محتوای عملیات با خبر شویم.سید محسن کوتاه گفت :

-        کار تازه ای درجنگ اتفاق افتاده است .

جواب او آب برای تشنگی ما نبود ، عطش ما را بیشترکرد.

 شب بعددرست در نیمه شب پس از پایان دعا با فرمانده عملیات در همان چادر آشنا شدیم. معیر فرمانده عملیات برای ماحر فهای زیادی زد. توضیح داد که پس از مدتها تحقیق وبررسی بیست ودونفر را برای این ماموریت خاص از یک لشگر انتخاب کرده اند .

یک ماه درآنجا بودیم که ناگهان مارش عملیات را شنیدیم . پس ما در عملیات شرکت نمی کردیم . شب  اتوبوسی وارد اردوگاه شد ما حرکت کردیم . امید نورضعیفی دربیابان تاریکی بود ، شاید به خط مقدم برویم وهمه ی آن مخفی کاری ها بخشی از عملیات باشد. اما در کمال تعجب اتوبوس به پایگاه هوائی رفت ساعتی بعد با یک هواپیمای غول پیکر 330  پرواز می کردیم .

 ساعت ها بعد درآسمان به محدوده محله خود نگاه کردم در میان هزاران سوسوی نور چراغ ها به مادرم فکر کردم که بعد از شنیدن مارش عملیات مشغول دعا برای سلامت من بود غافل اینکه من درست بالای سر اودر حال پرواز هستم اگر می رفتم خانه حتما با اشتیاق بغلم می کرد می بوسید می گفت :

-        پسر توکجائی نه خبری نا نامه ای . سالمی؟

دریک فرودگاه نظامی پیاده شدیم به سوله بزرگی منتقل شدیم . داخل سوله برعکس بیرون آن بسیار مجلل ومجهز بود. تا صبح استراحت کردیم . بعد از صبحانه گفتند باید برای تحویل لوازم وسایل شخصی به تعاون مراجعه کنیم . دیگر حسابی سردرگم شده بودم . از خط سوم به تهران منتقل شویم سپس لوازم شخصی را تحویل تعاون بدهیم .

تحویل وسایل جز به جز مانند زمانی که در منطقه بودیم انجام شدیکی دیگر ازرموز عملیات ویژه . وسایل ولوازم را دادیم ودر عوض وسایل جدیدی تحویل گرفتیم . چیزی که خیلی برایمان جالب بودلوازم شخصی گران قیمت مانند ساعت وکت وشلواری شیک بود. دست آخرهم یک پلاک شناسائی زیباگرفتیم مثل یک گردنبند که کد های آن با رمز نوشته شده بود .وقتی کدهای روی آن را خواندیم از یگانی که باید در آن خدمت کنیم سر در نیاوردیم.

روزی چندآرایشگر به سوله آمدند وعلیرغم مخالفت بچه ها هر طور که دستور داشتند ما را اصلاح کردند. یک نیمه شب در بی خبری کامل وبا رعایت اصول امنیتی با اتوبوسی ویژه به فرودگاه رفتیم.کجا می رفتیم، افکار بالدارما به هرجاپرواز کرد . اتوبوس تا پای هواپیما رفت وما مستقیم به داخل هواپیما رفتیم. متوجه شدیم مقصد ما شرق کشوراست .

روز بعد وقتی در یک منطقه خوش آب وهوا مستقر شدیم.یکی از بچه ها گفت :

-         فکرنمی کردم تو این بر بیابون این همه دار ودرخت هم پیدا بشه.

در جوابش گفتم:

-         وقتی عملیات نفوذی ما از پشت جبهه دشمن به اینجا تبدیل بشه پس این هم عادی به نظر می رسه.

شش ماه آموزش های سخت و فشرده را پشت سر گذاشتیم . درآن مدت به اسم مستعارومشخصات جدید هم عادت کردیم.سخت ترین بخش آموزش آن بود که دربحبوحه آموزش ناگهان مربی نام اصلی ما را با صدای بلند می گفت ما باید هیچ عکس المعلی از خود نشان نمی دادیم چرا که اگر در حین ماموریت این اشتباه را انجام می دادیم مرمی داغ یک فشنگ از اسلحه ای خفیف پاسخ عکس العمل ما بود.   

 شش ماه گذشت به تهران بازگشتیم در همان سوله مجلل مستقر شدیم که ما نامش را گذاشته بودیم سوله پنج ستاره . آنجا مدارکی با هویت جدید تحویل ما شد .

شب معیر را دیدیم. او برا ی ما صحبت کرد ومژده مسافرت دیگری را به ما داد. زیارت خانه خدا . آن شب ازراز بزرگی آگاه شدیم . رازی که مسیر زندگی ما را تغییر داد باید تا پای جان آن را حفظ می کردیم زیرا حفظ آن باعث حفظ جان صدها نفر دیگر از رزمندگان  و دوستانمان بود.

زیارت خانه خدا بسیار لذت بخش بودهمان جا بود که قوت قلب پیدا کردم ماموریت را به خوبی انجام بدهم.

ماموریت من نفوذ در تشکیلات ستون پنجم دشمن در یکی از شهر های شمال غرب بود.

 

کم کم به زندگی جدید خو گرفته بودم با جدیت کار می کردم اما همیشه حضور در خط مقدم از آرزو های من بود. روزی درخیابان صف رزمندگان داوطلب رادیدم که به جبهه اعزام می شدندایستادم تماشا کردم.آنها چند روز بعد در سرزمین مقدس یکی از جبهه ها بودند.

با اینکه کار امنیتی خود خطرات زیادی داشت ونتیجه کارباعث نجات جان خیلی از بچه ها درجبهه ها می شد هیچ وقت از آن راضی نبودم اما می دانستم تکلیف است باید به خوبی انجام می دادم .

چهارسال به چشم برهم زدنی گذشت وجنگ خیلی غیر منتظره به پایان رسید . روزی که خبرپذیرش قعطنامه سازمان ملل را شنیدم دریک مغازه عکاسی منتظرچاپ عکس هائی بودم که درارتباط با کارم گرفته بودم همان جا روی پا نشستم . شاگرد مغازه که حال مرا دیدکمک کرد روی صندلی نشستم . درکمال ناباوری دریافتم دیگر هیچ وقت فضای شور انگیز جبهه را درک نخواهم کرد .

جنگ در چهار چوب قعطنامه صلح به پایان رسید از طریق رابط مخفی به مرکز فرا خوانده شدم.کار های نیمه تمام را انجام دادم مخفیانه به مقر جدید بازگشتم .

 بیشتر بچه ها بودند .آنجا متوجه شدم معیردر یکی از عملیات های برون مرزی به شهادت رسیده است . از تعداد بیست ودونفر سه نفر درحین عملیات به شهادت رسیده بودند .دونفر به دلایل که برای ما نا مشخص بود کنار گذاشته شده در جمع ما نبودند .

 به جنوب وهمان اردوگاه مخفی برگشتیم . فرمانده جدید درجمع ما حاضر شدازکارما گفت و نتایج بسیار خوب آن در طول جنگ .

ما که ماموریت خود راتمام شده می دانستیم با شنیدن ماموریت جدید غافلگیر شدیم . برای حفظ جانمان وامکان بازگشت به زندگی عادی میان خانواده باید به آن ماموریت می رفتیم .مدتی آموزش دیدیم  تجهیزات جنگی تحویل گرفتیم به طرف خط مقدم راهی شدیم . ازاینکه دوباره خاک جبهه را لمس می کردم خوشحال بودم .

ماموریت داشتیم دسته جمعی در یکی از خط های پدافندی به طرف خط دشمن برویم وانمودکنیم راه را گم کرده ایم با مختصر درگیری تسلیم دشمن شویم . شنیده بودیم بعد ازحضورنیروهای سازمان ملل درخط،آتش جنگ فروکش کرده ودر بعضی جبهه ها بچه ها با عراقی ها روابطی هم داشتند .

ازآنجا که ممکن بود پایان جنگ با تبادل اسرا مصادف باشد عراقی ها در دستور کار خود داشتند تا می تواند اسیر بگیرند، آمار اسیران ایرانی را که در مقابله با اسرای عراقی بسیار کمتر بود بالا ببرند .

خیلی زود به اسارت درآمدیم . ما را به اردوگاه های مخفی منتقل کردند . می دانستیم از آنجا که ما بعد از آتش بس اسیر شده بودیم عراقی ها نمی توانستند اسامی ما را در آمارهای رسمی منتشر کنند ، رسما جز مفقودین جنگ قرارگرفتیم وضعیتی که چهار سال پیش برای ما رقم خورده بود به خانواده هایمان اعلام شده بود.

در اسارت توانستیم خودمان را به رابط هائی برسانیم که زودترخودشان را تسلیم دشمن کرده بودند تا مقدمات حضورما را فراهم کنند . بنابر برآموزش ها کاری کردیم تا خیلی زود گروه از هم جداشده دراردوگاه های مختلف پخش شدیم زیرا در صورت سخت شدن شرایط باید ما را از اردوگاه فراری می داند.

مسئول ومراقب من یکی از اسرا بود که به او لقب مسافرکربلا داده بودند بارها خودش را تسلیم کرده بود پس ازانجام ماموریت فرارکرده دوباره با مشخصات جدیدخودش را تسیلم کرده بود . به قول یکی از بچه ها :

-         صبحانه رو ایران می خوره برا ناهار خودشو می رسونه عراق وقت شام بر می گرده ایران .

خیلی زود نسبت به اردوگاه ها ی مخفی وماموریت تازه توجیه شدیم. حق هیچ مخالفت یا مبارزه با بعثی ها را نداشتیم . دوسال در اسارت بودیم از آینده وسرنوشتی که در انتظارما بود بی خبر بودیم .

تقریبا همه اسرا آزاد شده بودند وما هم چنان وجود خارجی نداشتیم میهمان عراقی ها بودیم .

بلاتکلیف بودیم تایکی از مسئولین استخبارات به سراغ بند ما آمد . بعد ازکلی صحبت وزمینه چینی خبر دیدار ما با صلیب سرخ را داد وتنها راه نجات ما را در اعلام تاریخ اسارت به همان نحوه که آنها می خواستند دانست ، همان که مسئولین ما پیش بینی کرده بودند وما انتظارش را می کشیدیم .

گفتند هرچه تاریخ طولانی تر باشد بهتراست . من هم تاریخ شروع ماموریت مخفی وامنیتی را اعلام کردم .

آخرین کارما درعراق زیارت بود . به کربلا رفتیم و من جای همه ی دوستان شهیدم را خالی کرد هرچند آنها خیلی زودتر صاحب اصلی حرم را زیارت کرده بودند. مزد کارما هم همان بود راضی بودم .

درمرز مهران قدم که روی خاک مقدس کشورم گذاشتم ناگهان وناخودآگاه هشت سال گذشته از نظرم گذشت . با شروع دوره نوجوانی ، جنگ شروع شد . درکلاس درس با محمد حرف از جبهه وجنگ می زدیم .در غیاب پدرم با اصرار از مادرم رضایت می گرفتم با حسین به جبهه رفتیم با حمید از جبهه برمی گشتم. ماموریت ویژه ، اسارت زیارت وبازگشت .

یادحرف های معیرقبل ازعزیمت به خانه خدا  افتادم . او گفت بیست ودونفر بجای ما وارد منطقه شده اند وعملیات را انجام داده اند . بیست روز بعد از شروع عملیات نام ما بیست دونفر در آمار مفقودین ثبت شده است . یک ماه بعد به خانواده های ما اعلام شدکه ما مفقود الاثر هستیم . معیر گفت :

-         شما آرزوی شهادت داشتیددر آن صورت هم خانواده شما باید دوری شما را تحمل می کردند پس زیاد ناراحت نباشید به ماموریت جدیدتان فکر کنید که اجر شهادت دارد.

اضافه کرد :

-         تکلیف شرعی شما ایجاب می کند درهیچ شرایطی حق نزدیک شدن به خانواده خود را ندارید.

همه دوستان من رفته بودندومن در حالی به خانه باز می گشتم که دیگر آن نوجوان پرشور نبودم . اما تنها بودم .تنها بودم .مادرم حتما با دیدن من اگر مرا می شناخت می گفت :

-         پسر توکجائی نه خبری نه نامه ای . سالمی؟