دو سه روزی است که نویسنده این وبلاگ و رمان دلتندی های من محی و آجی مطهله "آقای ابوحمزه"  در بیمارستان بسر می برند برای سلامتی شان دعا کنید ....

قسمتی از رمان  دلتندی های من محی و آجی مطهله:

......خودم حالم زیاد خوب نبود دراز کشیدم بچه ها اما اصلا نمی خواستند بخوابند نصف روز را خوابیده بودند.کنار آتش سرگرم بازی بودند. شب تب را در وجودم حس کردم .قابلمه ای را برداشتم کمی برف در آن ریختم و با پارچه ی خیسی دم به دم روی پیشانی گذاشتم تا تب کم شود نفهمیدم کی  بخواب رفتم.   

.............

وقتی چشمانم را باز کردم تازه فهمیدم شب را در تب به سر بردم و بچه ها تمام شب را بالای سرم به صبح رساندند. رد اشک روی صورت محی دیده می شد.همانطور که کنارم خوابیده مثل یک جنین از سرما مچاله شده بود . مطهره هم نشسته خوابش برده بود و قابلمه خالی که دستمالی در آن اندک آب را بخود جذب کرده کنارش گذاشته .از جا بلند شدم سرم هنوز سنگین بود و ذوق ذوق می کرد.محی را کنار خودم کشاندم و پتو را رویش کشیدم .بچه با گرم شدن انگار جان گرفت و جابجا شد . مطهره را آرام خواباندم چشمانش را نیمه باز کرد ، خواب آلود آرام گفت : بابایی خوب
شدی؟