انا لله وانا الیه راجعون

بی مقدمه روزی از دفترش تماس گرفتند ، گفتند آقای فردی می خواهند شما را ببینند، یکی دوماه پیش بود. رفتم با چند دقیقه تاخیر.آرام نشسته بود کتابی را می خواند. از گذشته صحبت کردیم جشنواره ادبیات داستانی بسیج ارومیه سال 80 ، سال دیگر گیلان بندرعباس و.... از خانم زهره شریعتی گفت و داستان زیبایش در کتاب گلدان پشت شیشه و خیلی از دوستان، من اما مشتاق بودم بدانم هدف از آن جلسه به پیشنهاد استاد امیر حسین فردی چیست.

از جشنواره داستان مردمی رسول آفتاب حرف زدیم و تشویق های بسیار ایشان و خوشحالی از این که نویسندگان جهان عرب را با ادبیات ایران آشنا کردیم و قول این که پیامی از ایشان را برای درج در کتاب جشنواره به خط خودشان بگیریم.

در نهایت حرف به علت دعوت از سوی ایشان کشید. راجع به دومین مسابقه ادبی یوسف سال 1386 صحبت کرد و کتاب یوسف و داستانی از من به نام « آخرین پلاک شناسایی را در مشت می فشردیم» که رتبه دوم را کسب کرده بود. و من گفتم بهتر بود داستان نویسنده ارجمند آقای تیمور آقامحمدیان را دوم معرفی می کردید و داستان مرا ردیف های آخر. از داستان تعریف کردند و گفتند در زمان داوری داستان را خوانده بودم خوشم آمد و خواستم این مطلب را شخصا به شما بگویم بعد از گذشت حدود شش سال این همان رمز موفقیت ومحبوبیت  استاد بود که به جزئیات هم توجه داشت .

در ادامه پرسیدند که چرا در جشنواره داستان انقلاب شرکت نکرده اید گفتم داستان فرستاده ام اما آنقدر ضعیف بود که به مرحله بعد راه نیافته است.

 از ارمیای آقای امیرخانی و پل معلق آقای بایرامی حرف زدیم و شخصیت داستان من که به کوه زده بود تا یادآور خاطرات دوران جنگ در کوهستان قلاجه باشد. از مسجد جوادالائمه حرف زدیم پیک داستان نویسی قدیم و نویسندگانی جوانی که حمایت نمی شوند.

وقت خداحافظی شکلاتی به من تعارف کرد، یک کلام برای پایان جلسه گفتم:

استاد شما به تنهایی یک جمهوری اسلامی هستید چرا که  شما با پایه گذاری داستان در مسجد جوالائمه نویسندگان بسیاری را تربیت کرده اید .

فقط با لبخندی بدرقه ام کرد تشویق کرد بنویسم.

 

 

کتاب رمان دلتندی های من محی و آجی مطهله

 

 

 

رمان دلتندی های من محی و آجی مطهله یک رمان مشترک است که مدتی است با همکاری خانم مرضیه وزیری مقدم در حال نگارش آن هستیم. رمان داستان دو فرزندخردسال به همراه پدرشان است که ازمادر خود جدا افتاده اند.

 

 

تااینجا داستان رمان عادی است.

 

داستان از این جا اتفاق می افتد که ما با یک پیشنهاد جدید از همه نویسندگان و دوستان عزیز دعوت می کنیم تا با مراجعه به سایت این رمان با همین نام و آدرس

 

http://mohiedinmotahaere.persianblog.ir/ 

 

در بخش نظرات‏، دیالوگ های کودکانه پیشنهادی خود را از زبان شخصیتها محی الدین و مطهره که  در پی یافتن مادر خود هستند ، بنویسند تا در طول داستان گنجانده شود.

 

امیدواریم در پایان نویسندگان بسیاری که نامشان هم  ذکر می شود در این کار خلاقانه سهیم باشند.

 

دوستان به همراه دیالوگ های پیشنهادی خود مشخصات و آدرس پست الکترونیکی خود را هم درج نمایند.

 

 

مرضیه وزیری مقدم                محمدحسن ابوحمزه 

 دیالوگ های کودکانه :

ادبیات کودکانه  فاطمه دختر خانم زینب امامی که زحمت کشیدند ارسال کرده اند

(فیل . شیل)(پرتقال . پرقلات)(گنجشک . دی دیش)(کتاب . چتاب)(دَدَپا . کفش لباس) (بیرون .دَدَپوش) (کاپشن. کَپشَن )(روسری . سرس)(کلاه . چلاه)( گربه . دُبره)( پوشک . پوشچ )( کامپیوتر.داب داب تر)(موبایل . مُبال)(روشن . شولن)(لامپ . لاپ)(مگس . مدس)