خودم رضایتش را از مادرش گرفته  بودم باور نمی کرد اما با دیدن لبخند مادر با چه شوروشعفی ساک بست لباس خاکی نو پوشید عطر زد و رفت.

مارش پیروزی که نواخته شد مادرش آمد دفتر اعزام نیرو از پسرش خبری بگیرد ؛گفتم هیچ خبری ندارم ؛ داشتم و نگفتم چه می توانستم بگویم.

فقط گفت شکرهرچه خدا بخواهد!

 

 

کتاب رمان دلتندی های من محی و آجی مطهله

 

رمان دلتندی های من محی و آجی مطهله یک رمان مشترک است که مدتی است با همکاری خانم مرضیه وزیری مقدم در حال نگارش آن هستیم. رمان داستان دو فرزندخردسال به همراه پدرشان است که ازمادر خود جدا افتاده اند.

.

تااینجا داستان رمان عادی است.

داستان از این جا اتفاق می افتد که ما با یک پیشنهاد جدید از همه نویسندگان و دوستان عزیز دعوت می کنیم تا با مراجعه به سایت این رمان با همین نام و آدرس

http://mohiedinmotahaere.persianblog.ir/ 

در بخش نظرات‏، دیالوگ های کودکانه پیشنهادی خود را از زبان شخصیتها محی الدین و مطهره که  در پی یافتن مادر خود هستند ، بنویسند تا در طول داستان گنجانده شود.

امیدواریم در پایان نویسندگان بسیاری که نامشان هم  ذکر می شود در این کار خلاقانه سهیم باشند.

دوستان به همراه دیالوگ های پیشنهادی خود مشخصات و آدرس پست الکترونیکی خود را هم درج نمایند.

 

مرضیه وزیری مقدم               محمدحسن ابوحمزه