فرمانده گردانم حاج احمد

سنگرچهاردرخط پدافندی گردان حبیب که در بیرون شهرمهران قرار داشت آخرین سنگر از گردان بود. دورافتاده ومحل ورود غریبه ها به محور حبیب،  شایعه شده بود گشتی شناسایی دشمن ازاین نقطه نفوذی به پشت خط ما داشته است. پس بایدنگهبانی هوشیار و نسبتا سن وسال داری برای آن می گماردم که حاج آقا حجازی مناسب بود.

پست را تحویل گرفت سفارش های لازم را گوشزد کردم وگفتم حتما از جناح راست کسی آمد باید اسم شب را بگوید درغیر این صورت...

تا به سنگر های دیگر سر بزنم وبرگردم سه ربع طول کشید که دیدم حاجی روی زانو تفنگش را نشانه رفته و خیلی هم جدی است. روی جاده خاکی را نگاه کردم کسی دراز کشیده بود صورت روی خاک گذاشته بود دیگر نه حرف می زد نه می خواست خود را معرفی کند چرا که  چون حاجی اصلا قبول نمی کرد.

جلو رفتم با هیجان گفت: اول اسم شب رو نگفت تازه می گه من پاریابم.

حاج احمد برخواست عرق کرده بود صورت خود را از خاک پاک کرد صورت  حاج آقا حجازی را بوسید تشکرکرد خندید و رفت.

 

  حاج احمد پاریاب فرمانده گردان حبیب در لشگر 27 محمد رسول الله به یاران شهیدش پیوست. به شهید حسن خانی که در پای اعلامیه اش نوشته بود محل شهادت توکیو.

 

 خنده های دیروز گریه های امروز

عشق گردان عماربودیم اما نیروی گردان حبیب، من باقرواحمد توران. احمد ماراتحریک کرده بودبرویم عمار،فرمانده گردان اجازه تسویه حساب نمی داد. البته اسماعیل فلاح مسئول دسته هم این وسط موش می دواند جلوی ما می گفت من حرفی ندارم پشت سر رای ابوفاضلی مسئول گروهان وپاریاب فرمانده گردان را می زد.

صبحگاهی فرمانده گردان صحبت کردوخط ونشان کشید که شنیدم بعضی برادرهاتوگردان حبیب سیگارمی کشند ببینم کسی تکرار کرد تسویه حساب واخراج از گردان. ما سه نفرکه به کلمه تسویه حساب حساس وشرطی شده بودم چرت صبحگاهی قبل ازنرمش وبعد از نمازمان پریدسه تایی کله کشیدم سر گرداندیم هم را نگاه کردیم چشم درچشم منظور هم را فهمیدم، من باقر احمد توران.

اولین مرخصی شهریک بسته سیگارهما اتویی چهل تایی گرفتیم جلوی ساختمان گردان حبیب نشستیم به سیگارکشیدن. کاه دود راه می انداختیم وسرفه هایی که اگر کسی مارا نمی دید فکر می کرد شیمیائی هستیم دل پیرمردهای سیگاری گردان رابردیم.آنقدرکشیک کشیدم تابلاخره حاج احمد باآن شلوارپلنگی معروف و زیبایش از راه رسیدموتورراپارک کرد. ما دستپاچه و ناشیانه چون موتوردیزل دودرا ه انداختیم وسرفه های پی در پی که ما همون ها هستیم که گفتی .

مارانگاه کرددستی برای مان بلندکرد، زیباخندیدورفت به قول حاج ابوالفضل کاظمی خیلی دلبرحالمان راگرفت. بعدها فهمیدیم اسماعیل فلاح زودتر رفته بودو جاده ما راکوبیده و به حاج احمد گرای ما را داده بود.

آن روزحسابی سرفه کردیم اشک ازچشمانمان سرازیرشدباعث خنده بسیاری شدیم  اما حاج احمد چند روز درتنهایی سرفه کرد واشک ریخت  تا رفت ،تنهای تنهای .

 

 

 

 

ذغال

احتمالا اسماعیل فلاح چغولی ما را به فرمانده گردان کرده بود خودمان  بارها شنیده بودیم می گفت از دست این سه تا، من باقر واحمد توران . اسماعیل تا امرزو هم مقر نیامده است که گفته یا نگفته. حتی اولین شبی که از اسارت برگشت رفتیم خانه شان تجریش بازپرسیدم گفتم شاید تو رودروایسی بعد ازچندسال دوری واسارت خودش  جواب بدهد نداد وطفره رفت زدبه صحرای کربلا.  هنوز نفهمیدیم چه شد که حاج احمد ما گفت( خب بروند امام زاده را رنگ کنند.)امام زاده حسن اطراف شهر مهران. رنگ کردن امام زاده بد نیست خوب است وثواب هم دارد اما تبعید باشد به ما بر می خورد، من باقر واحمد توران.

تبلیغات که ما به اسم تنبلیغات می خواندیمش رنگ وقلم مو دراختیارما گذاشت قرارشد ازصبح روزبعدماشین بیاددنبالمان برویم امامزاده.آذوقه هم داشتیم حق تیر اندازی هم نداشیتم. ما رفتیم ودسته یکیها نفس راحتی کشیدند از دست ما.

ماشین نیامد، گفتند بروید آمد میفرستیم دنبالتان. شما ماشین دیدید ما هم دیدیم تا خود اما مزاده پیاده رفتیم . ما هم را به راه تیراندازی کردیم ورفتیم.

یک هفته ای کارمان شده بود صبح پیاده می رفتیم وپیاده برمی گشتیم تا امامزاده رنگ شد.رنگ پلاستیک مغز پسته ای.

روزآخربه اسماعیل فلاح وبعد ابوفاظبی گزارش کاردادیم قرار شد فرادبرویم وسایلمان رابیاوریم آنها هم بیایند ببیند.

صبح روز بعد هم ماشین نبودوپیاده راه افتادیم رسیدیم دیدیم فرمانده گردان وچند نفربا ماشین رسیدندرفتند داخل امام زاده ما هم مشغول جمع کردن وسایل شدیم.

صدای قهقهه همه مخصوصا حاج احمد با صدای بسیار بلند ما را به داخل اما مزاده کشید چشمتان روز بدنبیند رفتیم توی شبستان.همه جای دیوارهای اما مزاده  حتی آنجا که ما دستمان نمی رسیدبه سختی رنگ کرده بودیم را با ذغال یادگاری نوشته بودند .بچه های واحد 106  یگان ادوات لشگر27 محمد رسول الله وبا خط خوش. محض دلخوشی یک جای خالی هم نگذاشته بودندهم دیوار راسیاه کردندهم ما را روسیاه.  اماآن روز آی خندیدن آی خندیدن مخصوصا حاج احمد،ازته دل خندید وریسه رفت. حیف دیگر آن خنده هرگز تکرار نمی شود نه برای ما نه دوستان ما ونه برای حاج احمد پاریاب.

نفر اول از راست احمد توران پشتی معروف به احمد توران

امامزاده  حسن شهر مهران قبل از رنگ آمیزی

البته بعداز رنگ آمیزی هم ....

گردان حبیب 1364 

 

کتاب رمان دلتندی های من محی و آجی مطهله

رمان دلتندی های من محی و آجی مطهله یک رمان مشترک است که مدتی است با همکاری خانم مرضیه وزیری مقدم در حال نگارش آن هستیم. رمان داستان دو فرزندخردسال به همراه پدرشان است که ازمادر خود جدا افتاده اند.

 

تااینجا داستان رمان عادی است.

داستان از این جا اتفاق می افتد که ما از همه نویسندگان و دوستان دعوت می کنیم با با مراجعه به سایت این رمان با همین نام و آدرس
 
http://mohiedinmotahaere.persianblog.ir/  

در بخش نظرات‏، دیالوگ های کودکانه پیشنهادی خود را از زبان محی الدین و مطهره که در پی یافتن مادر خود هستند بنویسند تا در طول داستان گنجانده شود.
امیدواریم در پایان نویسندگان بسیاری که نامشان هم ذکر می شود در این کار خلاقانه سهیم باشند.
دوستان به همراه دیالوگ های پیشنهادی خود مشخصات و آدرس پست الکترونیکی خود را هم درج نمایند. 
محمدحسن ابوحمزه   مرضیه وزیری مقدم
 
 
 
 
یکی از کاربردی ترین دیالوگ هایی که دوستان نوشته اند :
عمو جون... آله جون؟... سما مامانی منو ندیدین؟تو لو حدا اده دیدینس بهس بدین من هول می دم دیده ماسینامو نلیزم تو زمین...هول می دم!
نویسنده:تکتم حسین پور [http://www.cinamaparadizo.blogfa.com]