خیالمان که راحت شد کارتمام شده است بزرگترین مان گفت:

حالا بریم چپیه بخریم.

ترک مدرسه وقت امتحانات ثلث دوم، اصراربه مسئول اعزام برای ثبت نام ورساندن خود به جبهه ، راضی کردن فرمانده گردان برای پذیرفتن ما در گردان رزمی، گرفتن اسلحه وآخرین آداب جبهه، گرفتن پلاک شاسایی که انجام شد کارتمام شده بود.

چهارپسربچه شاد وشلوغ توی بازاردزفول پرسه می زدیم، می چرخیدیم، جنس پارچه چپیه را با وسواس زیر انگشتانمان لمس می کردیم بهترین چپیه را انتخاب کنیم ، انگار می خواستیم لباس دامادی بخریم و خریدیم.

ازچهار پسر بچه شاد شلوغ وچهار چپیه سفید امروز فقط من مانده ام وچپیه ای که دیگر چون خودم پیرشده است.