دشمن ازصبح آتش تهیه ریخته بود. هرطرف را نگاه می کردیم سربازان دشمن کمین کرده مترصد اشتباه ما بودند کار را تمام کنند.من ترسیده بودم یک بار رفتم اما بازگشتم.

قطب نما رامیان انگشنانش گرفت  با ژست دیدبان ها گفت :

-       گراتو بگیرم.

یکدفعه خم شد  گفت:

اینو نگاه کن.

کفشدوزکی بی خیال از گلنگدن دوشکا بالا می رفت  آن راگرفت گفت:

امروز روز من بود.

 

من هم از شجاعتش روحیه گرفتم تا آخربمانم.